← صفحه بعد صفحه قبل →

بر سر آتش تو سوختم و دود نکرد/ آب بر آتش تو ریختم وسود نکرد

 آزمودم دل خود را به هزاران شیوه /هیچ چیزش به جز از وصل تو خوشنود نکرد

ما سه تا زنیم که با هم می‌رویم سفر؛من و آذر و اکرم. می‌خواهیم برویم که شاید دو روز تعطیل آخر هفته را  کم تر افسرده باشیم. ما سه تا مرد را هم با خودمان می بریم:‌ سیاوش٬ منصور و شهیار قنبری را. هر کدام‌مان یکی شان را بیشتر دوست داریم٬ اما در مجموع از هر سه‌تایشان خوش‌مان می‌آید. ما سه تا زنیم و گاز می‌دهیم تا شمال...جایی که بیشتر و بیشتر اسیر نوستالژ‌ی ‌‌مان می‌کند.

ما سه تا زنیم که می‌رویم و اول می‌رسیم چالوس-نوشهر. بعد من موذیانه هدایت راه را به دست می گیرم:‌جوری که اول برویم نوشهر٬ بعد راه بیفتیم طرف نمک آبرود و تنکابن و برسیم به رامسر. شب را در هتل قدیمی رامسر می مانیم؛جایی که بوی شازده های قجری را می‌دهد و جز ما سه تا کسی در آن عمارت کهنه نیست. ما سه تا چون هیچ کاری بلد نیستیم٬ می‌مانیم توی اتاق هتل و سیگار دود می‌کنیم و آه می کشیم.شبش اکرم خواب می‌بیند که آقای کلید‌دار و آقای چایی بیار و آقای رخت خواب بیار٬ هر سه حمله کرده‌اند به اتاق‌مان. ما صبح صبحانه می‌خوریم و زل می‌زنیم به میزهای کناری‌مان و داستان زندگی‌شان را خیال می‌کنیم.

ما سه تا زن٬ از هتل می‌زنیم بیرون و من دوباره مسیر را جوری هدایت می‌کنم که برویم جواهرده و بعد برویم لاهیجان و در رستوران زیبا ناهار بخوریم. من موذیانه کاری می کنم که بعد از ناهار برویم بالای شیطان کوه و به تله کابین نگاه کنیم و برویم کنار مقبره ی کاشف السلطنه! من بچه ها را می برم مقبره ی شیخ زاهد گیلانی و وا می‌دارم شان برای همدیگر دعا کنیم و  ما با چادرهای گل گلی سفید کنار هم عکس می‌گیریم. از جواهر ده به بعد را خودم رانندگی می‌کنم تا هر جا را که می‌خواهم مرور کنم٬ بتوانم. توی راه برگشت٬ زل می‌زنم به جاده‌‌ای که در آخرین سفرم٬ با چشم بسته از آن گذشته‌ام و حالا آذر و اکرم توی ماشین چرت می‌زنند و نمی بینندش.

ما سه تا زن٬ تمام راه را به شیوه ی خودمان بغض کرده‌ایم؛‌ آذر که سرش را از شیشه داده بیرون٬ اکرم که حرف نمی‌زند دیگر و من که گاز می دهم آن قدر که رگ پای راستم می‌گیرد.

سه تایی آرزو می‌کنیم  بشویم سگ کنار جاده یا گاو کنار جاده که دیگر سگ با سگ و گاو با گاو برایمان فرق نکند...

ما سه تا زنیم که...

من تمام راه با خودم زمزمه می کنم:

ناامبد نیستم

که از امید بگویم

آن چه هست

یاس مطلق نیست

عاقبت یک کلید

به قفل زنگار گرفته ی ما نیز می خورد

همان ماه که به پنجره های دیگران می تابد

به پنجره های ما نیز خواهد تابید

 یک روز

کسی نیز برای ما شعر خواهد گفت...

این را برای خودم٬ تو٬ آذر و اکرم می خوانم.

جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: