← صفحه بعد صفحه قبل →

اولم رام نمودی به دل آرامی ها...

فنگ شویی می کنم. چه خوب بود اگر این واژه فارسی  بود و از ریشه ی شستن می آمد.آن وقت فنگ شویی من بیشتر معنی می داد.

لیلا صبح می آید خانه‌ام که خاک همه جایش را برداشته.می رویم سراغ درها و پنجره ها و کمدها و کشوها. هر چه‌را بشود فراموش کرد٬ دور می‌ریزم. به قول نویسنده ی کتاب هر خاطره‌ای ارزش ماندگار شدن را ندارد. خودم یخچال را تمیز می ‌کنم. کاغذها را از رویش برمی‌دارم و عکس ‌ها را. چند تا عکس دیگر از بچگی‌های خودم می‌چسبانم به یخچال.راه می‌روم و به بخش‌های مختلف خانه ام فکر می‌کنم؛مهم تر از همه به جنوب‌غربی اش که می‌گویند مربوط به عشق و این حرف هاست. فکر می‌کنم مدت‌هّاست حتا پایم را نگذاشته‌ام آن‌وری.خاکی و بی روح است. لیلا دستمال می‌کشد روی گلدان ها و من فکر می‌کنم چه چیزی بگذارم آن‌جا که حالم را بهتر کند.

عکسش را بر می دارم بالاخره.بعد هی به ۱۱ خرداد پارسال فکر می‌کنم.واقعا آن دو تا چی فکر کرده بودند؟ اعتراف می‌کنم که چند روز پیش یک بار هم به موبایل او زنگ زده ام. الو الویش را شنیدم تا ببینم چه اتفاقی در روحم می‌افتد. بعد به صاحب موبایل گفتم بگوید آقای اضغری یا احمدی.

ظهر می روم ناخنم را درست می‌کنم.بعد با لیلا ناهار می‌خوریم و موقع چایی خوردن٬ کانال مد را می‌گیرم که لیلا دوست دارد. می‌گوید :«دوست دارم لباس شب بدوزم. از همان‌‌ها که تو و ریحانه دارید.» می‌رود کلاس خیاطی. تا حالا یاد گرفته مانتو و دامن و شلوار بدوزد. از این ترم پیراهن هم یاد می‌‌گیرد. من برایش توضیح می‌دهم که وافعا در دنیای طراحی لباس و مد چه اتفاقی می‌افتد و اصلا حواسم نیست که موضوع زیادی فلسفی و سیاسی و اقتصادی شده و مخاطبم را در نظر نگرفته‌ام. اما او به دقت گوش می‌کند. بعد به کارهایش ادامه می‌دهدو من فکر می‌کنم که واقعا چه فکر می‌کند درباره ی زندگی تنها و خالی من و لابد همه چیزم به نظرش پوچ می‌رسد ؛ یا دست ‌کم عجیب.

گوشی تلفن از صبح توی دستم است. زنگ می زنم به خانه ی قبلی‌ام. زنش گوشی را بر می‌دارد و من باورم نمی‌شود که صدای او را با این وضوح به یاد داشته باشم. پررویی می کنم و گوشی را چند دقیقه در دستم نگاه می دارم و او حسابی الو الو می کند و سکوت. بعد قطع می‌کنم. می خواستم بدانم آن جا چه صدایی دارد و آیا شبیه صدای سکوت خانه ی من هست یا نه.

عصر لیلا را می رسانم خانه اش و خودم می‌روم تا تجریش که شمع بخرم. می خواهم کلی شمع روشن کنم. توی مغازه می‌چرخم. شمع های سبز و زرد و نارنجی. دو تا شمع آبی برای اتاق خوابم.برای قسمت مربوط به عشق٬ دو تا جا شمعی کوچک می خرم چون فنگ شویی گفته باید همه چیز را جفت بگذارم آن‌جا. بعد می روم کارواش. دو ماه است ماشینم روی آب را به خودش ندیده. فنگ شویی می‌گوید ماشین کثیف نشانه ی روح نا آرام است.

توی کارواش کارگرها با همان نگاه همیشگی شان کار می‌کنند. نگاه شان مخلوطی از تحسین و تحقیر است. لابد به عینک آافتابی ام نگاه می کنند و ناخن هایم و به نظرشان می رسد این زن‌های مرفه بی درد چه قدر از غم های آن‌ها به دورند.نمی توانند درهای جلو را بشویند٬ چون شلوغ است و وقت این کارها نیست. حتا پیشنهاد نمی‌دهند که داشبورد را پولیش کنند.

بر می‌گردم خانه. کیسه ی شمع ها را خالی می کنم روی زمین. تند تند بازشان می کنم؛ ‌انگار قرار است با باز شدن‌آن‌ها معجزه ای رخ دهد. ذوق زده ام. شمع هارا پخش می کنم همه جای خانه. سرم درد می کند. برای خودم چایی می ریزم و می نشینم یک گوشه.

توی دلم با تو حرف می‌زنم. می‌گویم کاش می‌دانستی که این فنگ شویی ها هیچ کاری برای شلختگی روح من نمی کند و تنها کسی که می‌تواند جلوی این شاخه شاخه شدن را بگیرد و از هرزگی ذهنی نجاتم دهد تویی... . می‌روم جنوب غربی خانه‌ام. شمع‌ها را می‌گذارم بالای شومینه.دارم زیر لب شعری می خوانم؛‌ برای تو:

اگر به خانه‌ی من آمدی

برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.

جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: