← صفحه بعد صفحه قبل →
آنچه فرا مي رسد همواره نام واحدي دارد . سخن را ساده مي كنم تا چيزي از حقيقتي پيچيده را از كف ندهم :آنچه فرا مي رسد عشق است . تولد ، مرگ ، بهار ، زخم ،‌سخن راست ؤ جمله ي اينها عشق است . عشق يگانه رويداد شايسته ي اين نام است .
واژه ي عشق ، به سان واژه ي خداست: از اين واژه براي نام نهادن چيزي استفاده نمي كنم ، بلكه از آن روي آن را به كار مي گيرم تا آنچه را نمي توانم نام نهم ، لختي حفظ كنم ، تا آن را با سكوت احاطه كنم ، تا ميان آن و هر گونه هوشمندي معمول ، فضايي غير قابل عبور قرار دهم . بدان خاطر كه آنچه به زير اين نامها مي آيد همچنان به آمدن خود ادامه دهدو نيرو و كمال يابد .
قادر نيستم از چيزي جز عشق سخن گويم ، اگر چه از آن چيزي نمي دانم . كوشيده ام ، اما نمي توانم و ملال خاطر همچون جزايي عاجل در مي رسد . نسبت به هر آنچه از سنخ معلومات است بي اعتنايم . حتي شناختي كه از خويش دارم ، مرا از فرط ملالي عميق از پا مي افكند : خويشتن را در هيچ تصويري ، در هيچ حكايتي ، در هيچ خاطره اي باز نمي يابم… گويي هرگز اينجا نبوده ام .
كريستين بوبن


 چشماي منتظر به پيچ جاده
دلهره هاي دل پاك و ساده
پنجره ي باز و غروب پاييز
نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد نو هر تنگ غروب ، تو قلب من ميكوبه سهم من از باتو بودن ، غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من ، نشوني از تو بوده برام يه يادگاريه ، جز اون چيزي نمونده ….

تو ذهن كوچه هاي آشنايي
پر شده از پاييز تن طلايي
تونيستي و وجود مو گرفته
شاخه ي خشك پيچك تنهايي…



 فصل پاييزي من كه مي رسه فصل اندوه سفر سر ميرسه
تو سكوت خسته ي باور من سايه هم فكر جدايي مي كنه
شاخه ي سرد وجودم نمي خواد
رگ بيداري لحظه ها باشه
نفسم در نمي آد به چشم خواب نمي آد
دل من تو رو مي خواد
چشم من گريه مي خواد
تو عبور از پل خواب جاده ها روح من عشقي به رفتن نداره
تو سكوت خالي اين دل من ديگه هيچ چي جز تو جايي نداره
ذهن شبنم كه مي خواد گريه كنه فصل بارون تو چشم در مكي زنه
فصل پاييزي من كه ميرسه نفسم به عشق تو پر مي زنه
نفسم در نمي آد به چشم خواب نمي آد
دل من تو رو مي خواد چشم من گريه مي خواد

undefined

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: