← صفحه بعد صفحه قبل →

عاشق منم...که یار به حالم نظر نکرد

ماهی ام مرد. موجود زنده ی کوچکم که تازه یاد گرفته بودم برایش خرده های نان بریزم و نگاهش کنم که چه طور هجوم می برد به سمت شان و می چرخد. عادت کرده بودم روی مبل که مچاله می شوم٬ با مشت های مچاله که حس فلج شدگی بازوهایم را توی انگشت‌هایم تقسیم می‌کند٬ با صدای محسن نامجو که توی تاریکی اتاق می‌پیچد٬ زل بزنم به چرخیدنش که خسته نمی‌شد هرگز و پا به پای اشک هایم می آمد٬ بی آن که بگوید بسه دیگه٬ خسته م کردی...جلوی من گریه نکن یا مهربان ترش این که طاقت گریه هاتو ندارم. می‌چرخید و می‌گذاشت دور از قالبی که در طول  یک روز کار در آن فرو می روم٬ تا دلم می‌خواهد  خودم باشم.

یاد رعنا می افتم این روزها٬ دوست  دوران نوجوانی ام که عاشق فیلم مادر علی حاتمی بود و آن جمله را از فیلم دوست داشت که می گفت تلخی رو نمی شه با قند شیرین کرد. من که سال ها عادت نوشتن در سررسیدهای روزانه را کنار گذاشتم تا آن ها که دزدانه سر می کردند توی کشوها و قوطی های نخود و لوبیای من راحت شوند از گشتن٬ پذیرفتم  که عریانی های روحم را در حضور نگاه های علاقه مند و بیش تر کنج‌کاو٬  آشکار کنم. پس شما  هم که قبول کرده اید دفتر ذهن یک‌آدم را (البته با اجازه خودش) ورق بزنید٬  قند تعارفش نکنید. ا

اگر برای تو گفتنش آسان بود٬ چنان که یک روز نشستی و گفتی٬ برای من گفتنش هم سخت است.

 من دختر ۱۵ ساله ای بودم که سر کلاس انشا٬ وقتی همین خانم فقیه خودمان که معرف حضور خیلی هایتان هست از بچه ها خواست درباره« من»‌بنویسند٬ نوشت: «می خواهم خانه ای داشته باشم و بچه هایی...می خواهم زندگی کنم.» آرزوهایم واقعی بود و هی توی دلم این شعر فروغ را زمزمه می کردم که«  عاشم عاشق ستاره ی صبح /عاشق ابرهای سرگردان/ عاشق روزهای بارانی/ عاشق هرچه نام توست برآن » و منظورم از تو خود «زندگی»‌بود. من هرچه بیشتر به زندگی آویختم٬ از من دورتر شد و هرکه رابیش تر دوست داشتم٬ بیشتر از من رمید و هرچه کوفتم ٬ به رویم گشوده نشد.

رنجیده ام از آن همراه چندین ساله که هرگز تلاش های مرا  برای ساختن ندید و به تهمت ویرانی رهایم کرد .۱۵ ساله بودم که با هم  روی پله های خانه ای نشستیم. از من پرسید:  «خب... فکرش را بکن...مثلا من در حادثه ای سوخته ام و تمام زیبایی ام را از دست داده ام.خوب فکرهایت را بکن. آیا باز هم مرا دوست خواهی داشت؟» من نیازی به فکر کردن نداشتم.دوستش می داشتم  همه جور. همه وقت . در هر حالتی. ۱۵ ساله بودم و مادرم گفت:« مسوولیت سنگینی است. می ‌توانی؟» می‌توانستم. زندگی را از صفرترین نقطه‌ی عالم شروع کردیم .۲۵  ساله بودم که یک روز٬ در حضور تمام آدم های نزدیک زندگی مان مهدی به او گفت:« نعیمه را نگاه کن. آدم توانایی است. یک زن است با هزار تا ویژگی مختلف. آشپز خوبی است... خانه دار است... نویسنده است... حاضری او را به خاطر هزار ویژگی اش بپذیری و  ازآن چیزی که می گویی ندارد٬ بگذری؟ » گفت نه. محکم. قاطع. بی شک. مهدی گفت: «اما من  میم را در هر شرایطی دوست دارم.» دیدم این که از سرطان بدتر است. از سوختن تمام صورت  بدتر است. اصلا از مرگ بدتر است. آن چیزی را که من در ۱۵ سالگی در موردش تردید نکردم ! او در ۲۹ سالگی نفهمیده بود. 

رنجیده ام از تمام قضاوت هایی که مرا این همه از خودم متنفر می کنند وضعفم را به رخم می‌کشند در دوست داشتن و دوست داشته شدن. از آیینه هایی که آخرین تصویرشان از من٬ زشت ترین جاهای وجودم است و  در این آینگی٬ اثری از دست و پا زدن های من برای زندگی نیست.

درست است خانم مرادی! آن دختر کوچولوی نیازمند٬ الان بزرگ شده. آن قدر که خودش برود دست‌شویی و نیاز به سرپاگرفتنش نباشد. آن قدر که می تواند بند کفش هایش را ببندد. آن قدر که کار کند و خرج خودش را در بیاورد. آن قدر که برای خودش غذا درست کند و از گرسنگی نمیرد. اما نه آن قدر بزرگ که فکر کند می تواند بدون «قلبی که دوست بدارد  و قلبی که دوستش بدارند» زندگی کند. این است که دلش می خواهد مثل ماهی کوچکش بمیرد و دروغ نگوید که می‌تواند...

 گفتنش هم آسان نیست٬ عزیز من.. باور کن!

شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: