← صفحه بعد صفحه قبل →

( بابت لطف همه تون ممنون... هرچند من لایق کامنت های شما نبودم.)

گزارش یک ماموریت:

«فکر می کردم آدم ها همان طور که آمده اند٬ می روند.نمی دانستم که نمی‌روند.می‌مانند.ردشان می ماند حتا اگر همه چیزشان را هم با خودشان بردارند و بروند. از هیچ چیز نمی ترسیدم. می گفتم این نشد یکی دیگر. فکر می کردم حتا گر شوهر کنم و خوشم نیاید مهم نیست٬طلاق می گیرم. به همین سادگی.»

رویای تبت/فریبا وفی

شین برنامه ی هم چیز را ریخته. مرا هم می برند تا حال و هوایم عوض شود. ما به درد این روزهای هم می‌خوریم.

ساعت ۱۱ شب باید آن جا باشیم .می خواهیم محمدرضا را دستگیر کنیم. ه می خواهد حرف‌هایش را بزند. این حق را دارد. می گوید این طوری سبک تر می شود. ماشین را پارک می‌کنم سر کوچه کنار روزنامه فروشی. شین می رود توی ماشین نسرین. رفته اند توی کوچه. صندلی را کمی می خوابانم. صدای ضبط را بلند می کنم.

من همون جزیره بودم/خاکی و صمیمی و گرم/واسه عشق بازی موجا/قامتم یه بستر نرم

یه عزیز دردونه بودم/توی چشم خیس موجا/یه نگین سبز خاص/ روی انگشتر دریا

راست می گوید مستوره که این لعنتی فکر همه ی موقعیت ها را کرده. برای آدمی که رفته٬ که می خواهد برود٬ که رفته اما بر می گردد٬ که برگشته٬ که برگشته اما دوباره رفته٬ که ... برای همه حالتی ترانه دارد. زل می زنم به موش های توی جوی خیابان شریعتی که بالا و پایین می پرند. هیچ اتفاقی نمی افتد.

شین زنگ می زند که ماشینت را کمی بالاتر پارک کن. می روم روبه روی پارک.درها را قفل می‌کنم.

تا که یک روز تو رسیدی/ رو وجودم پا گذاشتی/غصه های عاشقی رو/تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت/دلم انگار زیر و رو شد/ برای داشتن عشقت/همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار/نفسم برید تو سینه/ابر و باد و دریا گفتن/حس عاشقی همینه

خیلی می گذرد که چراغ های خانه روشن  شود. یک خانه ی دوبلکس قشنگ. در باز می شود . محمد رضا کیسه زباله در دست می رسد جلوی ماشین نسرین.  ه و شین می خوابند روی صندلی. ه می گوید: «دیدمش...دیدمش...» این‌ها را شین براینم تعریف می کند توی راه برگشت. می گوید:« ه یک مانتوی قشنگ نو پوشیده بود. آرایش کرده بود. عطر زده بود. انگار می‌خواهند بروند به یک قرار عاشقانه.»

بعد محمدرضا می رود توی پارکینگ و یک ربع طول می کشد تا ماشین را در بیاورد. باید برود فرودگاه دنبال پدرش.

اومدی تو سرنوشتم/ بی بهونه پا گذاشتی/ اما تا قایقی اومد/از من و دلم گذشتی

رفتی با قایق عشقت/سوی روشنی فردا/من و دل اما نشستیم/چشم به راهت لب دریا

نسرین ماشینش را می برد سر کوچه ٬ راه را می بندد. چراغ ها را خاموش می کند. محمد رضا که می رسد سر کوچه٬ نسرین می پرد بیرون. دست هایش را دراز می کند:« آقا... یه لحظه...» و ه می پرد بیرون٬ در را باز می کند٬ می نشیند روی صندلی. بوی عطرش می پیچد توی ماشین٬ لابد.

دیگه تو خاک وجودم/ نه گلی هست نه درختی/ لحظه های بی تو بودن/ می گذره٬ اما به سختی

ماشین از کنارم رد می شود. پشت سرش ماشین نسرین. شین می نشیند کنارم. می‌گوید:«گاز بده... برو تو همت.» گاز می دهم٬ اما نمی توانم بگیرم شان. گم شده اند لابه‌لای ماشین ها. تا فرودگاه ده دقیقه . همه ی زمان برای همه ی حرف های ه. کم است.

برمی‌گردیم خانه که همه نشسته اند به انتظار پایان ماموریت مان. کمتر از ده دقیقه بعد٬ ه زنگ می‌زند:« گفت همه ی برنامه هام عوض شدن. تو دیگه تو برنامه هام نیستی. بهم وابسته شده بودی٬ نمی تونستم بهت بگم. من اصلا از زن ها بدم می آد. دیوونه م روانی ام. این طوری فکر کن. »

مکالمه تمام می شود. ه نشسته کنار نسرین و نسرین در اتوبان ها می راند. بابای شین می‌گوید: «دروغ می گه.»

دور میز می نشینیم. درباره ه حرف می زنیم. که آیا بوی عرق می داده هرگز یا نه... که زشت است یا زیبا. که چه دارد و چه ندارد...

 

 

 

پنجشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: