← صفحه بعد صفحه قبل →
كاش واقعا مي دانستم چه چيزي برايم مهم است . هميشه فكر مي كنم مي دانم . اما نه … نمي دانم . نمي دانم اصلا دوست دارم اينجا چيزي بنويسم يا نه . نمي دانم مي خواهم با كسي حرف بزنم يا نه . نميدانم اصلا كسي هست كه بخواهد به حرف هاي من گوش بدهد يا نه . .. هي ادعا مي كنم از ديگران توقعي ندارم . اما مي بينم كه اين فقط يك حرف مفت است . نمي توانم توقع نداشته باشم چون نياز دارم . ! فكرش را بكن! كله ام پر از حرف است . پر از حسم . پر از نظر … اما هيچ كس و هيچ چيز تحريكم نمي كند آنها را بيرون بريزم . انگار اينجا تمام اعتماد به نفسم را از دست داده ام .مدام فكر ميكنم چه فايده؟ واقعا براي چه كسي مهمم است من چه نظرو احساسي دارم ؟ اصلا كه چه؟ بعد ميرسم به بن بست . بر مي گردم سر جاي اولم . افسرده مي شوم . ساكت مي شوم . فرو مي ريزم …. اما چون كسيث نيست كه اين فرو افتادن و مردن . افسردگي را ببيند و بفهمد دوباره مثل بچه ي آدم تصميم مي گيرم خوش بين و اميدوار باشم ..! احمقانه است . مي دانم . دارم به اين نتيجه ميرسم كه انگار بدجوري در خيالاتم فرو رفته ام . يك جوري كه مي ترسم نتوانم خودم را بكشم بيرون . مي ترسم آن قدر به اين خيالات خو كنم كه دنياي واقعي را گم كنم ….. آره… وضعم خيلي خراب است… اين است كه نمي دانم وبلاگ نويسي اصلا كار خوب و مفيدي هست يا نه . شايد اينجا هم شده يك جايي براي اينكه خودت را گول بزني كه تنها نيستي اما خوب كه چشمت را باز كني متوجه مي شوي كه نه . … اتفاقا به اندازه ي تمام آ دمهاي وبلاگ نويس و يا شايد خيلي بيشتر از آ نها تنهايي و تنهاتر شده اي ….
دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: