← صفحه بعد صفحه قبل →

دوست دارم این را که یله شوم در خیابان های شلوغ٬ میان آدم های ناشناس و نگاه کنم به تصویر خودم در شیشه مغازه ها... توی تصویرم هیچ چیز معلوم نیست... این که دقیقا چند ساله‌ام٬چه کاره ام٬ چه احساسی دارم و توی دلم چه می گذرد. زنی ام مثل بقیه زن ها. این توانایی را دارم که تظاهر کنم به رهایی و مهار خودم در گفتن چیزهایی که دلم می خواهد و نمی گویم. توی شیشه مغازه ها خودم را نگاه می کنم. بعد نگاه می کنم به بقیه. گوش می‌کنم به صدایشان. خاطره ی دست کم هفت بار چیدن هفت سین با شکل های مختلف و هدیه خریدن برای زمین و زمان و گیجی میان این را بخرم یا آن را برای آن عزیزترین دوست از دست رفته و آن التماس پنهان در نگاهم که به غنچه ها می گفت باز شوند و به پرنده ها که بخواننند و به ابرها که ببارند٬ ته کشیده. نگاه می کنم به شلوغی. سهم من از بهار و عید ٬ زیر کدام بالش پنهان است؟یعنی می شود مادرم مثل روزهای کودکی صدایم کند و نشانی هدیه‌ها را بگوید در پنهان‌ترین نقطه ها؟

سالی ٬ چه دشوار سالی...

زنانگی ام را می خواهم...حس های عاشقانه ام را...ذوق و شوق پختن٬ رفتن٬ شستن...نشستن جلوی آیینه...زل زدن به ردیف لباس های توی کمد...انتخاب موسیقی...فکر کردن به بویی که خوب است بدهم...که باید در فضا بپیچد...مردن برای کسی...هلاک شدن...نگران بودن... حساب و کتاب کردن...که کم نیاید...که چطور همه چیز سرجایش باشد... که غذایی اختراع کنم...که چی با چی قاطی شود... گشتن میان شعرها...هی نوشتن و پاره کردن... هی پاک کردن رنگ لب ها... انتظار.. انتظار... انتظار... هفت سین را روی چشم های کسی چیدن و تحویل سال توی نگاهش...

زیر کدام بالش پنهان شده ای...؟

 

سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: