← صفحه بعد صفحه قبل →

مامان و بابات نشسته بودند روبه روی ما.خودت نیامده بودی.مامانت هی نگاه می کرد به من. بعد جلسه آمد جلو و گفت :« اسم من نعیمه س. دخترم نیومده امروز. اسمش...» اسم تورا گفت. چند روز بعد مدرسه ها باز شد. تو ایستاده بودی کنار مادرت.خنده روی لبت بود. مامانت گفت:«اینم دختر من. می سپرمش دست تو.»

من هم که می دانی...همه چیز را جدی می گیرم... تو سپرده شدی دست من. نمی دانم اما چرا زندگی ما این طوری شد. در مورد زندگی ما و نسل ما ، شاید بهتر باشد تریبون را بسپریم دست سارا ...

 می دانم حالا افتاده ای روی تختت...همان جا که شب های زیادی را کنار هم آن جا گذراندیم خیره به قاب عکس های عروسی تو که حالا از دیوار برشان داشته ای. چه بر سرمان آمد؟

حالا لحظه های دو سال گذشه من برای تو تکرار می شوند و شاید سخت تر...

هی یاد نمایش رحمانیان می افتم....عشقه.آخرین جمله ای که مهتاب نصیرپور گفت، جمله ای بود برای نسل ما و جنس ما : «....چه پیر شدی خواهرم!»

حالا من این را به خودم و تو می گویم که اتفاقا بدت نمی آید مدام یادآوری کنی داریم به سی سالگی نزدیک می شویم.

 تو تنها آدمی بودی که وقتی آن روز مرا بدون چادر دیدی، نگاهت هیچ تغییری نکرد. نه تعجب، نه خشم، نه سرزنش. همان روز بود که گفتم می خواهم شکل دیگری از زندگی را تجربه کنم. تو هم برایم از یک حس غریب گفتی...و من نه تعجب کردم، نه به نظرم تحقیرآمیز و سرزنش آور آمد. از آن روز به بعد ، دو دو زدن چشم های تو شروع شد. می دیدمت نشسته ای توی آژانس، از این سر شهر می روی آن سر شهر، سرت را تکیه داده ای به شیشه ماشین و به موسیقی کش دار ماشین ها گوش می‌کنی. هی لاغر می شدی هر روز. زیر چشم هایت سیاه و کبود...سراسیمه...حیران...آشفته... این ها یعنی دیوانگی؟ پس تو دیوانه بودی درست به اندازه ی خودم که می افتادم روی تخت بچه ی تو و به زمین و زمان فحش می دادم و درد می کشیدم. تو. دیوانه بودی که می‌نشستی روی زمین  روبه روی من، دعای مشلول می خواندی و زیارت عاشورا و کرفس و گوشت خرد می کردی. بوی گوشت حالم را به هم می زد. بالا می آوردم و تو دوباره سوار آژانس می شدی با قابلمه ی خورش کرفس. دیوانه بودیم من و تو در تمام آن شب ها و روزهای غریب مان که نسرین می گفت: تشنه م بودا....تشنه م بودا....تشنه م....

ما هیچ وقت سیراب نشدیم. هی داستان مان را تکرار کردیم با گذشت های احمقانه و فداکاری های بی دلیل و حرکت های بی معنایی که هرگز به قول تو دیده نشدند...

و الا، من شهادت می دهم که تو مادر خوبی بودی و همسر خوبی و دوست خوبی و عاشق بهتری و البته که هرگز احساس نکردم داری اشتباه می کنی. تو فقط به صدای قلبت گوش می کردی که له له می زد برای یک لقمه عشق و یه چکه ...

بدترین کار دنیا چیست دوست من؟  به روایت و فتوای من، این است که بروی کنار یک  گندم زار، در مسیر باد بایستی و زل بزنی توی چشم های یک روباه بی گناه (یا روباه بایستد آن گوشه، به تو که در مسیر باد ایستاده ای و موهای طلایی ات را می لرزاند نگاه کند). یک روز...دو روز... سه روز...اهلی ات کند، اهلی اش کنی. هی الکی جمله هایی به هم بگویید که فردا یادتان می رود. چند روز بعد، به هوای گندم زار های تازه... موهای طلایی تر... روباه ها و آدم های...بروید...بروید...بروید.

بدترین کار دنیا این است دوست من!

اما با این همه، من فکر می کنم که

ما

من و تو

انسان را رعایت کرده ایم

خود اگر شاهکار خدا بود یا نبود...

 

من حرف مامانت را فراموش نکرده ام؛ هرچند آن قدر حالت بد باشد که تلفنت را جواب ندهی و بیفتی روی تخت و خیره شوی به جای خالی قاب عکس های...عروسی ات! دوستت دارم زن تنها... چه پیر شدی خواهرم!

یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: