← صفحه بعد صفحه قبل →
سلام …
همين زمان كه دارد براي من كش ميآيد ، عجيب هم تند مي گذرد. آن قدر تند كه نفهميده ام يك ما ه است چيزي ننوشته ام . اما از اين بدتر اين است كه نه اينجا ، كه اصلا توي كل زندگي ات ، كسي متوجه نبودنت نشود . يكهو به خودت بيايي و ببيني يك عالم وقت گذشته و كسي سراغت را نگرفته . حالا خوب است كه تو پوست كلفتي و از ميدان به در نمي روي . باز مثل هميشه ي عمرت ، بكهو سر راه آ دمها سبز مي شوي ، تلفن مي كني و خودت را پرت مي كني وسط زندگي شان . اعتماد به نفست هم آنقدر قوي نيست كه مطمئن باشي از اين حضور ناگهاني تو خوششان مي آيد يا نه . به هر حال تو ايني! كاريش نمي شود كرد .اما فكرش را بكن! چه قدر قشنگ است وقتي كه مثلا در بعد از ظهر يك روز كسل كننده ي تعطيل ، كسي زنگ خانه تان را فشار بدهد و بخواهد بدون هيچ برنامه ريزي قبلي ، لحظه هايش را با تو تقسيم كند… يا اين كه در يك زمان تعيين نشده ، بدمن اينكه كاري داشته باشي ، فقط با كسي تماس بگيري و حالش را بپرسي … يا روز تولد ديگران را به ياد داشته باشي و يا اينكه از هر فرصتي استفاده كني تا به ديگران هديه اي بدهي … يا اينكه فلان مناسبت را فقط به اين خاطر دوست داشته باشي كه مي تواند بهانه ي مهرباني ات باشد و تعلقش به اين فرهنگ و آن فرهنگ تو را از يك حس قشنگ دور نكند … يا اينكه هميشه بتواني خواسته ي يك دوست را به تمام كارهاي مهم و ضروري خودت ترجيح بدهي و هرگز ؛نه؛ نگويي . آن هم نه از روي اجبار ، كه با عشق . كاش اصلا مي شد تمام ملاحظات دست و پا گير را كنار گذاشت و براي دوست داشتن ، دنبال بهانه و فرصت نگشت.
حرفهايم چه ظاهر شعاري اي دارد ! اما راضي ام از اين كه توانايي اش را دارم كه به همه شان عمل كنم … چون خيلي پر روتر از اين حرفها هستم !
چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: