← صفحه بعد صفحه قبل →

۱- مرده بودم. پنج شنبه٬سر کلاس با دانش جوهایم شازده کوچولو می خواندیم. یکی شان گفت روباه را دوست دارد و حر های او را برای همه خواند. روباه گفت :انسان تسکین پذیر است. برگشتم خانه. آذر همه جا را تمیز کرده بود مثل دسته ی گل. شادی آمده بود با تیوپ رنگش. هلم داد توی حمام و موهایم را قرمز کرد. مسیح شام خرید برای همه. همه آمدند. روباه گفته بود انسان تسکین پذیر است. دیدم یار در خانه است. دوستشان داشتم. حتا مونا هم آمده بود بعد سال ها.

تسکین پیدا کردم.

۲- اس ام اس زیاد نمی آید برایم. آن ها را هم که می رسند٬وقت نمی کنم بخوانم. بابا برایم پیامی فرستاد: الان طواف را تمام کردم. به یادت بودم.

چند روز بعد مامان از جمرات زنگ زد. گفت حرف نمی زنم. گریه هایم را بشنو. برای تو گریه می‌کنم. ور بدبین ذهنم گفت:« لابد به حال من! بعد مامان گفت به دزدی که به ماشینم زده فکر نکنم. فدای سرم. و باز گریه کرد.

من حس خوبی دارم. این ها نشانه های خوبی هستند. از این که چیزهای بد دارند از زندگی ام می روند. دام تصفیه می شوم. حتی یکی گفت دزدی شگون دارد. بعدش کلی چیز خوب گیرم می آید.

۳- به آذر می گویم: چه اتفاقی افتاده بود در ما؟ جنی شده بودیم انگار! برای چه آن همه  فحش‌٬آن همه حرف نامربوط٬آن همه وقت تلف شده؟ زندگی مان دارد صاف می شود. مثل جویی که آب گل آلودش می گذرد و بعد  آب تازه و زلالی در آن راه می افتد.

۴- هر کس می پرسد چه می کنی٬ می گویم کار. مسیرم مشخص است: پارکینگ ٬ پله٬ دستشویی٬ تخت. صبح دوباره:تخت٬ دستشویی!پله! پارکینگ. تنها از یک سوم خانه ام استفاده می کنم. اجاق گاز سرد٬ مواد غذایی در حال گندیدن٬چراغ ها خاموش. چند دقیقه در راه برگشت به خانه یاد خودم می افتم. قبل از این که به تخت بسم خوابم برده. صبح ها  ساعت ۴ چشم هایم به سقف خیره شده اند.ترس و اضطراب و تنهایی...(این را برای تو نوشتم که پرسیدی حالم چه طور است. اما نگران نباش !آدم تسکین پذیر است.)

۵-دوست تازه ی خوبی دارم در خانواده. هفته ای یک بار می بینمش. تند تند قصه هایمان را می‌خوانیم برای هم و حرف های خوبی می زنیم. یک بار به من گفت:« تو بازی بلد نیستی. راه و رسمش را نمی دانی. می آیی توی بازی و بعد چنان درگیر نقشت می شوی که فکر می کنی واقعیت است. بازی تمام می شود و تو می بازی.بازی کن!لذت ببر! بعد بیا بیرون و فراموشش کن.»

من هیچ وقت بازی بلد نبوده ام. برای همین همیشه گول خورده ام. به اطر همین است  که همیشه می گویم:« ببین...من زود باورم می شود. لطفا حرف هایی را که ازشان مطمئن نیستی ٬ نزن.»اما به قول آذر٬ آدم ها همیشه موقع وعده دادن ٬ شوخی شان می گیرد.

۶- همان دوست امروز برایم قصه ای خواند. کاش می شد قصه را بگذارم این جا. قصه درباره مردی بود که با دست های مهربان و نرمش٬ در حالی که زن را نوازش می کرد!چشم هایش را از کاسه در می آورد . زن با مهربانی قبول می کرد و سعی می کرد بلند شود و به بقیه ی زندگی‌اش برسد. مرد داشت دیرش می شد. بلیت دستش بود و با کسی در فرودگاه قرار داشت. مرد خرده شیشه هایی را که زن به خاطر کوری رفته بود رویشان با دست از پایش در می آورد و جای زخم را می بوسید. زن نگران بود مرد دیرش نشود. مرد چشم ها را گذاشته بود توی جیبش. زن می خواست کیسه ای به او بدهد که خون پیراهن مرد را خراب نکند؛آخر آن پیراهن خیلی به او می آمد...

فکر می کنم قصه ی مرا نوشته بود و بقیه ی زن هایی را که عشق شان رنگی از حماقت دارد.

۷-آذر که بعد از مدت ها رفته بهشت زهرا ٬ برایم پیام می فرستد:نعیمه!دلم می خواد بهتر زندگی کنم.واقعا آدم می افته می میره ٬ تو یه تیکه خاکش می کنن؛بدون هیچ چیز....»

من به  بند ۳ ارجاعش می دهم.

سه‌شنبه ۱٢ دی ۱۳۸٥ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: