← صفحه بعد صفحه قبل →

نه کتاب می خو اند...نه سینما می رود...نه تاتر دیده است...

من کتاب می خواندم...تاتر می رفتم...عاشق سینما بودم...

او حالش خوب است. من حالم خوب نیست.

دیشب  شما را دیدم. به من لطف داشتید. گفتید وبلاگم را همیشه می خوانید. گفتید نثرم چه خوب است. پیر شده بودید. پیرتر از قبل. من شب هی در آیینه خودم را نگاه کردم...پیر شده ام من هم؟

او حالش خوب است.

من حالم خوب نیست.

چطور به من می گویید خوب باش در حالی که ده سال از جوانی ام می رفتم تاتر ؛ کتاب می‌خواندم؛ فیلم می دیدم و من حالم بد شد و او حالش خوب است؟می خواهم بنویسم؛ دچار خودسانسوری شده ام؛حالم بد است و می خواهم بنویسم هر چیزی را که در درونم است اما خودسانسوری می کنم.

هی یاد «جنگل واژگون » سلینجر می افتم. این بار نه یاد مرد شاعر که فکر می کردم نابغه‌ای است که خودش را فروخته است یا به باد داده است. به یاد زن داستان می افتم که خودش را سوزانده بود و آن مرد هم چنان در رخوت و سستی اش مانده بود. من آن زنم که همه ی سرمایه ی فکری و عاطفی ام را خرج می کنم و به دنبال چیزی ناشناخته در شهرستان های کوچک روان می شوم؟من آن زنم؟ من آن زنم؟راستی کدامشان شاعر تر بودند؟مرد یا زن؟

دیشب شما را دیدم که از خاطره ی نو جوانی ام می آیید . ما همه جوان بودیم. شما جوان تر بودید. من جوان تر بودم. چشم هایمان برقی داشت. بعدها که می دیدمتان خسته اید؛ ‌می گفتم از فشار کار روزنامه نگاری است. پیرتر شده بودید دیشب و آن قدر خسته که رفتید. و من فکر کردم دیگر خسته شده ام از فروختن ذهن خودم و کار کردن بی حاصل ؛ به ثمن بخس.

كاش نمي فهميديم آذر! كاش توي سينما از قوت و ضعف فيلم نامه و كارگرداني و تعدد شخصيت ها و روش هاي بازيگري و در سالن چهارسو از ميزانسن و متد هاي بازي و طراحي صحنه و در متن كتاب ها از غلط هاي نگارشي يا دستوري و ضعف هاي نويسندگي و شخصيت پردازي و تعليق و ير زبان مجري ها خزعبلات و ضعف بيان  و در عالم روزنامه نگاري از روش هاي مصاحبه و فن هاي گزارش نويسبي و در زندگي از عشق(اين عشق لعنتي) هيچ چيز نمي‌فهميديم.كاش گاو بوديم. خر بوديم. كاش دچار توهم دانستن نبوديم.

من ديشب شما را كه ديدم  حال بد خوبي  پيدا كرد.ديدم كه از گذشته ها مي آييد و به همان شيوه ي سيال خاص خودتان حرف مي زنيد (كه جان مي دهد براي خاطره گفتن و نوستالژي شكافتن) و حس كردم با اين كه روزهاي زيادي را كنار هم نگذرانده‌‌ايم ؛ چقدر نزديكيم  به هم و من هر وقت مي خواهم  روزنامه نگاري از دوران خودمان را به ياد بياورم؛ ياد شما مي افتم كه بولتن جشنواره... را تا صيح مي بستيد و هميشه چشم تان خواب آلود بود.

آذر! من قول مي دهم كه چرخ ما بچرخد.

سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳۸٥ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: