← صفحه بعد صفحه قبل →
نا خوانده آمدی
نا خوانده آ مدم
چیزی میان دفترم افتاد
وروی تمام جمله هایم خط باطل کشید
هوا سرد بود
خودم را میان دستهایم
و دستهایم را میان پاهایم
جمع کردم
وتنها کنار خیابان نشستم
و تو نبودی
سرم گیج رفت
ماشین ها چرخم دادند
و فلک شدم
کفدستهایم
کف پاهایم
میسوزند
از چوب
که نگاه تو می کوبد


نگو اگر قرار است بگویی اشتباه آمده ام
نگو
اگر قرار است برگردم
نگو
نفهمیده ای تمام انچه را که مژه هایم
خیس
گفتند ...
من گیج ان لحظه ام
که ناخوانده
بر صفحه ام افتادی
وبر سیاهی جمله هایم خط کشیدی
نگو
که بر می گردی....

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: