← صفحه بعد صفحه قبل →

...این حرف مانده در گلویم و تا نگویم  سبک نمی شوم...

بعضی آدم ها را دیده اید که همه چیز را فقط برای خودشان می خواهند؟زیادتر از آنند که ندیده باشیدشان. با عرض معذرت؛شاید خودتان هم جزوشان باشید...

این آدم ها را دیده اید که چیزهایی را هدیه می دهند که هرگز آن چیز را  مناسب استفاده ی خودشان نمی دانند؟

من ۱۸ ساله که شدم؛ در جشن تولدم؛ دوستی دعوت بود. یکی از بچه های خوب و عزیز و البته پول دار مدرسه ی فرهنگ.پول دارش را با تاکید بخوانید. این دوست پول دار ؛ به من یک روسری هدیه داد. یک روسری که نمی دانم از کدام دست فروش خریده بود و چند بار سر خودش نه که سر کارگر خانه شان کرده بود و لکه های غذا و چربی بهش بود.

این اتفاق برای من که بارها افتاده است.

این یکی دو سال اخیر بارها این اتفاق برایم تکرار شده. دوستانی که معتقدند من همه چیز را می خواهم اصلا چه کار و پول برای چه می خواهم و خانه و وسایل زندگی و سفر و تفریح و خلاصه...از نظر آن ها ؛ بقیه آرزو و بلند پروازی و هدف های اقتصادی و نیاز نباید داشته باشند و درس قناعت را در کتاب های اخلاق فقط برای بقیه نوشته اند و در حالی که بقیه باید حساب یک قران دو زار شان را داشته باشند؛ آن ها درآمد میلیونی شان را پس انداز می کنند و سرمایه گذاری و در مقابل حساب چند ده هزار تومانی تو را دارند و به نظرشان رقم قابل توجهی می آید.

و البته یاد آوری نمی کنم که اگر «زن » باشی ؛ این توقع در آن ها بیشتر است که چیزی نخواهی و نداشته باشی.

و من نمی دانم ماها تا کی باید در این شرایط زندگی کنیم.البته را هم از قول آذر به خودم و او و آدم هایی که وضعیت مشابهی دارند می گویم که:« نگران نباش...چرخ ما هم می چرخه...» و بالاخره یک روز قابلیت ها هم خودشان را نشان خواهند داد و جنسیت و شرایط تحمیلی خانوادگی و اجتماعی حرف آخر را نخواهد زد.

سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: