← صفحه بعد صفحه قبل →
چيزي فشارم مي دهد. دستي … كسي فشارم مي دهد . نگاهي… مانده ام . جايي… حالا همه ي ديا تبديل شده به يك فشار بزرگ . درو ديوار و زمان و مكان فشارم مي دهند . تو،تبديل شده اي به يك مشت بزرگ ، كه دارد مرا له مي كند . خوب كه فكر مي كنم مببينم تو ، اصلا خود فشاري . همه ي دنيايي كه دارد زور و هستي اش را روي من خالي مي كند . مي داني چه طوري ؟ اينكه نمي داني ، اينكه نمي خواهي بداني ، اينكه هيچ تلاشي نمي كني براي اينكه بداني ، يعني بزرگترين نيروي دنيا ، براي در هم شكستن من . نمي دانم … شاد داري از من انتقام مي گيري . .. شايد داري تلافي مواقعي را مي كني كه من ، با همه ي وجودم محاصره ات كردم … شايد داري انتقام لحظه هايي را مي گيري كه من گردنت را گرفته بودم و داشتم از عشق خفه ات مي كردم . .. تو كوچك بودي . ضعيف بودي . مثل يك پرده بودي كه توي سرما ، زير برف مانده باشد . من مي خواستم برايت دانه بپاشم . مي خواستم اهلي ات كنم . آ مدم طرفت ، گرفتمت توي مشتم … از زير پرهاي خيست ، قلبت را احساس كردم كه تند تند مي زد . گرفتمت زير بال و پرم . .. برايت آ ب آ وردم . حتي همه ي دانه هايي را كه برايت ريخته بودم خوردي … اما نمي دانم چه شد . اصلا نمي دانم چرا حالا ، چشمهايت اينقدر از كاسه بيرون زده اند و رفته اي آن گووشه كز كرده اي . چرا نمي آيي اين طرف؟
فشار يعني نگاه تو ، كه به من خيره نمي شود . فشار يعني صداي تو. كه از من چيزي نمي پرسد . فشار يعني اين سكوت طولاني ، كه تو نمي شكني اش .
حالا همه ي دنيا تبديل شده به يك مشت بزرگ . آ ن مشت تويي من حالا تبديل شده ام به يك پرنده ي كوچك ، توي مشت تو اگر حواست را جمع كني ، مي بيني كه اين روزها برف زياد باريده . من خيس شده ام و حالا قلبم دارد تند تند مي زند . حالا حس مي كنم يكي بايد برايم آ ب بياورد . يكي بايد برايم دانه بپاشد . حالا دمست دارم تو اهلي ام كني . دلم مي خواهد مشتت را باز كني و بگذاري سرم را به پرهاي نرمت بمالم . مي خواهم گرمي و نرمي پرهاي تو ، تمام فشارهاي عالم را از روي من بردارد ….
چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: