← صفحه بعد صفحه قبل →

یک بار دیگر می پرسم. از تو...از او...از همه تان.

شما که سنگ ها را آماده کرده اید...که پرتشان می کنید به سوی من؛ به سوی هم؛ خودتان هرگز دروغ نگفته اید؟دروغی که کسی را آزرده باشد...؟

راستی میان شما کسی نیست که گلی در دست داشته باشد ؛ گلی برای کفر حلاج...؟ آخ !نه!که زخم آن گل از سنگتان خونین تر است...

جمعه ۱٠ شهریور ۱۳۸٥ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: