← صفحه بعد صفحه قبل →

...ادامه ی نوشته ی صیح.

رانندگی در شهر...در اتوبان ها. گریه و نگاه حیرت زده پلیس ها و راننده های بغلی. فکر کردن به خاطرات هر خیابان. اشک که می افتد روی مقنعه ام. مصاحبه در یک فضای کهنه که بوی خاک می دهد. چرتم می گیرد از مردی که سال هاست در تنهایی اش مانده. خاطرات...

مگر مرض داری ؟ آن وقتی که «بازی» درست می کنی و همه چیز را آن قدر عمیق می کنی که تبدیل بشود به خاطره ؛ فکر این حال و روزت را بکن... قبل از این که بیفتی روی تخت ؛ بازو هایت آویزان شود و نصفه شب از خواب بپری ؛ قلبت تند تند بزند؛گیج بگردی دنبال گوشی تلفن و یک لیوان آب ؛ فکر این حالت را بکن. نه!‌ توآدم عوضی وابسته ای هستی که همیشه داستانت تکرار می شود. خیر سرت خلاقی؛‌اما همیشه ماجرا را یک جور پیش می بری. تو که آدمش نیستی؛‌گه می خوری می آیی توی بازی.

بگذار خدایا دیگر این دفعه تمام شود. مرا شخصیت هیچ داستانی قرار نده که ظرفیتش را ندارم. بگذار دیگر قلبم بمیرد. نمی خواهم دیگر دوستتان داشته باشم و با سبک مغزی و حیرانی و سر به هوایی ام آزارتان دهم.

کلید مرا انداختند ته چاه. قفل زنگار گرفته ی من بسته خواهند ماند. من همیشه کلید ها را  می‌شکنم. و باز متاسفانه همان چیزی است که مادرم برایم پیش بینی می کرد: «تنها خواهی ماند... همه را از خودت می رانی... کسی تحملت را نخواهد داشت...و این ره که تو می روی به ترکستان است!»

من لیاقت هیچ رابطه ای را نداشتم. در عین حال نمی توانم خود فروشی کنم.گریه می کنم آن قدر که اشک هایم بخشکد.

در ضمن لیلی جان! من پرولاکتینم هیچ وقت خوب نمی شود. هیچ کدام از بیماری های دیگرم نیز!به نظرم مال تو هم خوب نخواهد شد. مال بقیه هم.

چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: