← صفحه بعد صفحه قبل →

راحتم...خيلی...خوش حالم .خيلی!

دارم«فرد» می شم.«مستقل» می شم.دارم «خود»م می شم.

اين ادامه همون جريان «حمومه.»اين که من به روز اومدم از حموم بيرون؛با يه حوله ...تنها بودم و ديدم به هيچ کس نبايد جواب پس بدم ...و نشستم يه  عالم از تنهاييم لذت بردم.

اين همون؛گاه تنهايی /صورتش را به پس پنجره می چسبانيد/ بود که داشت تو تمام وجودم ته نشين می شد.

الان راضی ام. از نبودن هيچ کس نمی ميرم...می تونم باشم مثل آفتاب؛دوستشون داشته باشم و يه خاطرکارايی که در حقم می کنن؛رنج نکشم. از اين که سنم زياد می شه ناراحت نيستم... دارم می بينم همه ی حس های زنانه و عاطفه و جسم و روحم داره شکوفا می شه.

از تصميم هايی که گرفته م پشيمون نيستم . از هيچ کدوم. زندگی سخته ؛اما از اين اسباب کشيه خيلی خوش حالم چون باعث شد بفهمم از عهده هر کاری حتا تنها بر می آم...واااااااااااای ! چه قدر از اين که آدما می آن و تعجب می کنن از تغييرا!ات خوش حال می شم!اين يعنی من تونستم حرکت داشته باشم.

...و شما ها که دوستم دارين و نگرانمين و به اين جا سر می زنين!باور کنين نعيمه هرگز از اين خوش بخت تر نبوده و روز به روز داره بالغ تر می شه!اين شما روخوش‌حال نمی کنه؟چشام برق می زنه...خيلی وقتا..و اين برقو از اون نگاه بی رمق گذشته بيش‌تر می خوام.شماها رو هم دوس دارم و اگه نيستن به خاطر راحتی خودتونه...مامان...بابا...ريحانه...علی...

جمعه ۱٦ تیر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: