← صفحه بعد صفحه قبل →


 

(اين همون مطلبيه که خراب شده بود....برای زهرا....)

 

... گفتی چند بار و اس ام اس زدی چند بار و كامنت گذاشتی كه نوشته تو  بخونم و حتما نظرمو بگم. راستش منم از همون وقت دارم فكر می كنم.اول می خواستم خصوصی بگم ،بعد ديدم انگار فشار افكار داره روم تاثير می ذاره و اگه تو نوشتی ، پس منم می تونم جواب بدم.

  اماتو هی تاكيد داری روی وضعيت زن ها ... و نيازشون ...و عشق ورزی ...و عشق بازی‌شون...  رابطه ی عشق و سكس پيچيده س، اون قدر كه يه وقتا فكر می كنی هيچ رابطه‌ای بينشون نيست. برای آدمی كه به عشق فكر می كنه ،سكس يه وسيله س تا عشقشو ابرازكنه؛اما من واقعا نمی دونم جريان برای مردها هم واقعا همون جوريه كه تو ذهن ما زن ها می گذره يا نه. با عرض معذرت از همه ی مردهای خوبی كه دوست منن ،بايد بگم زياد باور نمی كنم اين جوری باشه. برای مردها احتمالا اين اتفاق بيشترش يه فرآيند فيزيكيه كه می تونه به هر شكلی اتفاق بيفته. منظورم اين نيست كه مردها عاشق نمی شن، فقط فكر می كنم مسير عشق و سكس براشون دو تا كانال مجزاست كه به سادگی می تونن تفكيكش كنن از هم. مي خوام برات يه چيزايی رو مرور كنم... در شرايطی كه تمام آموزه‌های فرهنگی و مذهبی ، تو رو به عنوان زن يه موجود مفعول می دونن كه لطف ارضا شدنش هم  به كيفيه كه مرد از اين بابت می كنه  و در شرايطی كه اين همه وسيله برای جذاب تر كردن تو به خاطر لذت بيشتر طرف مقابل وجود داره و در شرايطی كه روشنفكر ترين زن ها هم فكر می كنن اسم اين عمل كار بده و يا اگه معتقد بهش باشن ، دور از ارزش های معنوی و اخلاقی و پابند به سطحی ترين نياز انسانی دونسته می شن ،؛ حرف زدن در اين باره بی فايده س. ماجرا از چند حالت خارج نيست: يه كسايی مثل يكی از اجداد خودم اون قدر آدم های سبز و عرفانی ای هستن كه بابت اين كه برای غسل  به دردسر نيفتن وحسابی رعايت جوانب پاكی و نجاست رو كرده باشن؛از كل جريان كنار می كشن و با آه و پيف رو می آرن به ارزش‌های تعريف شده ی اخلاقی ! (در نتيجه انگار شوهرشون دو تا همسر ديگه اختيار می كنه و الخ...!)بعضی ها می‌مونن تو حسرت اين لذت لعنتی تعريف نشده و يه عمری از سر وظيفه و به قول تو كنيزك وار، تن می دن به يه اتفاق كه هر چی فكر می كنن جز دردسر و درد چيزی توش نيست و مفهوم ارگاسم می شه جزو آرزهای محالشون و خلاص.

    من دوست های تحصيل كرده ی زيادی دارم كه هنوز مساله براشون حل نشده‌س... سكسو يه جريان تحميلی و بی فايده می دونن و عظمت الهی يك زن رو در جنبه های غير جنسی ش جستجو می كنن. بعضی هاشونم البته درد می كشن. ديوانه و حريص می خوان يه جوري،  يه جايی ،اين لعنتی رو كشف كنن.... البته اونا چندان وجهه ی مثبتی ندارن....بهشون توصيه می شه سرشونو بكنن تو لاك خودشونو زندگی شونو بكنن...

   همه ی اينا رو اضافه كن به رابطه های مريضی كه به اسم سكس تو زندگی آدما وجود داره... شكنجه و ساديسمی كه بعضی مردا به زن ها تحميل می كنن... ناواردی و ناشی گری شون... ناديده گرفتن سهم شريكشون... تحقير و توهين... و مهم تر از همه قوانين نوشته و ننوشته ای كه از هر طرف فشار می آرن...رابطه ای كه اگه يه زن شوهر دار تو ش باشه اسمش می شه زنای محصنه و نتيجه ش سنگ سار و مرگ و اگه مردی طرفش باشه اسمش صيغه ست و كلی مزايا داره و ثواب و تازه انتهايی هم نداره؛ الی ما شاءالله و خدا بده بركت  ...!

    حالا تو از تكرار و عادت حرف می زنی ....از عشق و تسليمی از سر رضايت. به نظرت وقتی اين همه فشار عرفی و قانونی وجود داره ؛‌وقتی حتی مردی كه شريك يه رابطه س ، ارزش بستری رو كه به خاطر عشق پهن شده نمی فهمه؛ وقتی اصلا دركی وجود نداره از كاری كه تو می كنی (و من اسمشو می ذارم فداكاری) ، وقتی به قول خودت اگه نباشه نيستی ، اگه باشه هم نيستي؛وقتی بعد مدتی (خوشبينانه عرض می كنم) تمام اون جذابيت ها و زيبايی ها و لطافت های وجودت می شه مساوی همون چيزی كه تو پرت افتاده ترين روسپی خانه های دنيا می شه پيدا كرد ، وقتی ... شايد بدبينانه ترين حالتش  تو ديوانه وار اومده: نمی فهمم كه چرا تلاطم جسم ها اين قدر افكار را به خود مشغول می كند. عشق جسمانی راز كم اهميتی است، آن قدر مهم نيست كه بخواهيم دنيايی اسرار آميز از آن بسازيم.

    اما با تمام اين حرف ها ،اين نتيجه گيری من نيست. به نظرم زنی كه جسارت اينو داشته باشه كه مهار جسمشو به دست بگيره و اونو با رضايت خودش هدايت كنه و اين حقو برای خودش قائل باشه كه جسمشو جايی تسليم كنه كه توش احساس عشق وجود داره، زن بزرگيه. بزرگ تر از زناييه كه به اسم پاك دامنی می شن مستعمره ی  يه رابطه ی اجباري. و اگرچه به هر حال گريزی و گزيری نيست از تكرار و عادت و وابستگي، كه خاصيت آدماست ، من خودم تحسين می كنم زنی رو كه به قول تو به خاطر عشق خودش رو پيشكش می كنه به معشوق و در باره ی مردی كه بيايد از خورشيد هم... نمی دونم چی بايد بگم....ممكنه بياد!‌اميدوارم بياد ...!

 

سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: