← صفحه بعد صفحه قبل →

ای بسا هندو و ترک همزبان                        ای بسا دو ترک چون بيگانگان

پس زبان همدلی خود ديگر است                 همدلی از همزبانی بهتر است

                                                                                          مولانا

 

       با ده روز تاخير عيد را به همه ی شما تبريک می گويم و اعتراف می کنم که به علت مشغله ی فراوان!اصلا فرصت نکردم حتی کامپيوتر را روشن کنم.

    البته اين ده روز گذشته آن قدر پر از اتفاق بودند که واقعا گفتنشان احتياج به مجال طولانی دارد. من هم البته به جای در س خواندن(همان برنامه ای که قرار بود از اول فروردين اجرا شود) فعلا به شدت در گير درست گردن يک پازل ۱۲۰۰ تکه ای هستم با تصويری دشوار که از قرار عزيزی که آن را به من هديه داده واقعا قصد داشته مرا به مدت يک سال سر کار بگذارد!

    روزهای اول سال را رفتيم شمال که از قضا پر از تجربه های تازه بود. اقامت يک روزه در ويلا يا بهتر بگويم کاخ -ويلای صاحب يکی از هتل های مشهور تهران شکل ديگری از آدم ها را به من شناساند که برايم ياد آور همان قصه های خاندان محصصی و ثروت برباد رفته ی اجدادم(!) بود که البته به شکل خيلی شرافتمندانه ای در دست آقای... نگهداری می شود و ما فهميديم آن همه اعتماد به نفس و آن قدم های محکم و آن لبخند مقتدر و سفره های بی دغدغه و حساب و کتاب و آن خنده های سرخوشانه و آن همه لذت و بهار و طراوت و آرامش الحق که در سايه ی وجود پدرسالارانه ی همان مردی ايجاد شده است که کارش را با ۵۰۰۰ تومان سرمايه ی ناقابل شروع کرده و حالا او و خانواده اش صاحب ماشين هايی هستند که از هر کدام فقط يکی در تهران وجود دارد. چيز ديگری که فهميديم اين بود که انگار می شود بدون ناله و ترس و غر و ندارم ندارم از آنچه داری لذت ببری و خلاف قاعده ی مرسوم خانوادگی که مدام دنبال بهانه ای برای عزا گرفتن و زندگی را به کام يکديگر تلخ کردن می گردد؛چشمت را به روی آنچه در دنيای واقعی اتفاق می افتد باز کنی و افق محدود ديدت را بازتر کنی شايد باورت شود هزار جور ديگر هم می شود فکر کرد جز آنچه در ذهن کوچک و نخودی خودت می گذرد.

    از سفر مهم تر ؛ تجربه ی حضور «ژوان » و «رزه» دوست های تازه ی اسپانيايی مان بود که اين چند روزه حسابی ما را درگير خودشان کردند. يک زوج ۲۸و ۲۹ ساله که يک سال و نيم کار کرده اند تا بتوانند با پس اندازشان سفری به دور دنيا داشته باشند. به يمن قدم آنها ما تهرانی های فرهيخته توانستيم ضمن تقويت زبان انگليسی که مدتها بود در تاقچه ی مغزمان خاک می خورد سری هم به موزه ی ايران باستان و کاخ گلستان و.. بزنيم تا دست کم ادعای فرهيختگی مان سنديتی پيدا کند.

    اين زوج که حالا به اتفاق مه کامه و مهدی به شمال رفته اند در يک همزيستی سه روزه به ما فهماندند می شود يرای تجربه ای ناب در زندگی با يک کوله ی نه چندان سنگين به اندازه ی تنها دو دست لباس)کار و زندگی و موقعيت های به ظاهر مهم را رها کرد و بدون چتر و دما سنج و ماشين حساب پا به راه گذاشت. بعد هم ديديم تفاوت ها درست به اندازه ی رنگ چشم و زبان محدودند و دغدغه ها مشترک و زندگی آن قدر چيز برای عرضه کردن دارد که ديگر مجالی برای فکر کردن به ارتباطات مرده  و کور برجا نمی گذارد و من خوشحالم که به جای گريه کردن به حال «دو ترک بيگانه» به« هندو و ترک همزبان» فکر کنم....

پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: