← صفحه بعد صفحه قبل →

قصه:

       پنج

 

    زنگ زد به موبايل دختره كه دوست نسترن بود . دانشجوي سال هاي آخر پزشكي بود و درسشان رسيده بود به زنان و زايمان. آدرس بيمارستان را داد. بيمارستان پايين شهر بود, خيلي پايين تر از ميدان شوش . دختره گفت ساعت ده به بعد خودش را برساند آنجا. انگار از صدايش فهميده بود ترسيده . گفته بود:" نترس. يك كاري برايت مي كنيم."

    از در خانه كه آمد بيرون , ديد بلد نيست خودش را برساند به ميدان شوش. فقط اسمش را شنيده بود. پياده تا سر خيابان اصلي رفت.  پيكان سفيد ي جلوي پايش ترمز زد. در بست تا شوش سه هزار تومان مي گرفت. گفت جايي كه مي خواهد برود پايين تر از شوش است. راننده گفت مهم نيست. راه كه افتادند , نفسش ديگر گرفته بود. خيابان ها هي خاكستري تر و تاريك تر مي شدند. درخت ها خاك گرفته بود و توي پياده رو ها اثري از زن ها نبود. شهر افتاده بود دست مردها و آهن ها. ديد چند تا كارخانه ي صنعتي سر راهشان است كه دود از دل دودكششان مي زند بيرون. راننده لايي مي كشيد . ميني بوس هاي زهوار در رفته دودشان را مي فرستادند توي حلق او. زل زده به صفحه ي موبايلش. هي دكمه ها را فشار داد. چند بار اسم ها را خواند. هي چيزهاي نامفهوم توي صفحه ي پيام ها نوشت. هي پاكشان كرد. نوشت :" حالم بد است. دعا كنيد. " فرستادش براي همه ي آشنا ها و غريبه ها. حس كرد دارد مي رود به طرف مرگ. راننده چند بار توي آيينه به او نگاه كرد كه هر چند ثانيه صداي زنگي از توي گوشي اش بلند مي شد. وقتي رسيدند جلوي بيمارستان , اصلا نفهميده بود از كدام مسير آمده اند. ماشين آن طرف خيابان ايستاد. نگاه كرد به تابلو. بيمارستان آموزشي بود. توي محوطه , چند تا آمبولانس خالي پارك بود.

   نا نداشت. ترسيده بود. پرونده توي دستش بود. چند تا سونوگرافي نا اميد كننده. توي سالن انتظار ايستاد. زن هاي چادري جوان وپير. جوان ها همه حامله بودند. پير ها آمده بودند نوه هايشان را تحويل بگيرند. مردهايي هم بودند كه با يك جعبه شيريني محقر, نشسته بودند روي صندلي هاي سينمايي سالن و زل زده بودند به تلويزيون كه برنامه خانواده پخش مي كرد. فكر كرد لابد توي جعبه هاي شيريني شان شيريني زبان است. از همان ها كه مزه ي شير خشك مانده مي دهند. خوب كه نگاه كرد بچه ها را هم ديد. خواب آلود و ژوليده روي صندلي ها ولو شده بودند. لباس هايشان كثيف بود و بيسكوييت مي خوردند. شماره ي دختره را گرفت. جواب نمي داد. دوبار ه گرفت. دختره  از جايي كه صداي جيغ و داد مي آمد , گفت برود سمت اورژانس. دنبال زن جواني كه ناله كنان پاهايش را روي زمين مي كشيد راه افتاد. چادر زن روي شانه هايش بود . پيرزني كه همراهش بود به مامور جلوي در گفت:" وقت زاييدنش است." مامور نگاه كرد به شكم زن . پرونده را از دست او گرفت. او گفت با كسي كار دارد. اسم دختره را مي دانست , فاميلي اش را نه. مامور زن حامله را هل داد تو و خودش ايستاد جلوي در. به پيرزن گفت:" خودش مي زايد. تو عقب وايستا."

   دختره آمد جلوي در. او را كه ديد لبخند زد. گفت::" توي عكس هاي تولد نسترن ديده بودمت." رفتند توي يك راهرو طولاني. دختره به زني  كه توي راهرو به ديوار تكيه داده بود گفت:" راه برو. بايد همه اش راه بروي. راه بروي خودش مي آيد." ته راهرو چند تا نيمكت بود و يك عالم زن. دختره او را به منشي نشان داد و اشاره كرد برود توي اتاق. سر در اتاق نوشته بود اتاق معاينه. در را كه باز كرد بوي بتادين زد توي دماغش. چند تا اتاقك كوچك ديد كه با پرده از هم جدا شده بودند. لاي پرده ها باز بود. زن ها را ديد كه  روي تخت ها دراز كشيده بودند و پاهايشان از هم باز بود. توي يكي از اتاقك ها دكتر با انبركش بالاي سر مريض ايستاده بود. دانشجو ها دورش را گرفته بودند و همگي زل زده بودند به لاي پاهاي زن. لرزيد. دختره ولش كرد و رفت قاطي بقيه ي دانشجو ها. دكتر چيزي را توضيح مي داد. از زن پرسيد چند بار سقط كرده. زن  گفت پنج بار. دانشجوها روي كاغذ هايشان چيزي نوشتند. دكتر برگه ي سونوگرافي زن را به آنها نشان داد. توي خط هاي سياه دنبال چيزي مي گشتند. دختره برگشت و به او گفت برود توي اتاقك آخري. پرده اش نيمه باز بود . گفت نمي گذارد كسي جز دكتر بيايدتو.

    پرده را كشيد. كيفش را گذاشت بالاي تخت. مانتويش را تا كرد, اما روسري اش افتاد روي زمين. از تخت بالا رفت. تخت سرد بود. زير ملافه ي نازكش نايلون كلفت سفيد كشيده بودند. موبايلش را گرفت توي دستش. پاهايش را گذاشت روي پايه هاي تخت.تلفن زنگ زد. شوهرش بود. پرسيد كجاست. گفت آمده خريد . توي مغازه است. حراجي است. زن ها سر و صدا مي كنند. دست هايش مي لرزيد.نفسش تنگ شده بود. تهوع داشت.

  تلفن را گذاشت روي ويبره. زل زد به سقف. صداي دكتر ها و دانشجوها مي آمد. رفته بودند توي يك اتاقك ديگر. دكتر پرسيد:" چندمي ات است؟" زن ميانسال بود. اين را از صدايش فهميد. گفت :" پنجمي." دكتر گفت:" بس نبود؟" زن جيغ كشيد. انگار دكتر شكمش را فشار داده بود. دانشجوها پچ پچ مي كردند. يكي شان سوالي پرسيد . راجع به اندازه ي چي چي .دكتر به زن گفت  پنج هفته مانده است. همگي شان راه افتاده بودند به  طرف اتاقك بعدي كه دو تا با اتاقك او فاصله داشت . دكتر به يكي از دانشجوها گفت روي برگه ي گزارش بنويسد كابين سه. اتاقك او شماره ي پنج بود.  صدايش را واضح تر مي شنيد. هم نزديك تر شده بودند, هم دكتر بلند تر حرف مي زد. مريض ترك بود. فارسي حرف نمي زد. دكتر گفت همراهش را صدا كنند بيايد حرف هاي او را ترجمه كند. مريض پير بود. عروسش آمده بود كه صدايش را نمي توانست بشنود. دكتر هي مي پرسيد :" چي آن توست؟" پيرزن جواب نمي داد. بعد همهمه شد. دانشجوها زدند زير خنده. دكتر گفت:" آخر اين چه كاري بود كردي؟" و دستور داد پنس بياورند. دختره پرده را كشيد و آمد تو. مي خنديد. او پاهايش را جمع كرد مانتويش را كشيد روي زانو هايش. دختره گفت:" الان نوبت تو مي شود." بعد توضيح داد پيرزن چكار كرده:" چند وقتي خارش داشته. انگار عفونتي چيزي. ديده خوب نمي شود لاستيك ته عصايش را گذاشته آنجا. حساب كن چه بلايي سرش آمده. چرك و خون. حالا حالا ها خوب نمي شود." تلفنش را توي دستش فشار داد. عرق كرده بود. دهانش خشك شده بود. حس نداشت. دختره از لاي پرده بيرون را نگاه كرد. گفت:" الان دكتر مي آيد. مورد تو را بهش گفته ام. "دانشجوها پراكنده شده بودند. نزديك ظهر بود. درباره ي فيش غذا حرف مي زدند.

    دكتر زياد مسن نبود. شايد سي و چند ساله. پشت پرده با دختره حرف زد. نگاه كرد به سونوگرافي ها. عينكش را جابه جا كرد و آمد تو. دختره هم باهاش آمد. پرده را كيپ كشيد, اما او رويش نمي شد جلوي او پاهايش را باز كند. دكتر گفت :" زود باش ببينم. چي كار كردي با خودت؟" دستكشش را عوض كرد. انگشتش را فرو كرد داخل بدنش. پرسيد:" خونريزي داري؟ " داشت . اما كم. پرسيد:" درد داري؟ " نداشت. موبايل توي دستش مي لرزيد. جرات نكرد شماره اش را نگاه كند. دكتر گفت:" چند وقت است ازدواج كرده اي؟" حساب كرد: " پنج سال."دكتر گفت الان نمي توانند كاري بكنند. بايد يك هفته صبر كنند. اگر بعد از يك هفته سونوگرافي بگويد بچه مرده , درش مي آورند. دختره سر تكان مي داد. دكتر يواشكي بهش گفت خطرناك است. ممكن است عفونت كند. وقتي داشت مي رفت بيرون نگاهش نكرد. عينكش را در آورده بود . دختره سونو گرافي ها را گذاشت لب تخت. گفت:" شنيدي كه. نترس. بايد يك هفته ديگر صبر كني."

   توي راهرو كه مي رفت زن حامله اي  كه زودتر از او آمده بود تو, با لباس قهوه اي بيمارستان راه مي رفت. مامور ورودي اورژانس صندلي اش را چرخانده بود سمت راهرو. از آن ته داد زد:" راه برو. هر چي بيشتر راه بروي زودتر مي آيد. " روي صورت زن عرق نشسته بود. دستش را گرفته بود به ديوار.

   بيرون , يكي از مردهاي شيريني به دست را ديد . لب خيابان ايستاده بود. توي  يك دستش  جعبه ي شيريني بود و توي دست ديگر يك نوزاد پتو پيچيده. زنش عقب تر ايستاده بود. يك پيكان زرد جلوي پايشان ايستاد. مرد گفت:" شوش." خودش را پرت كرد روي صندلي جلو. گوشي توي دستش مي لرزيد. ماشين بوي بچه گرفته بود. از عقب , صداي گربه مي آمد. از كنار كارخانه اي رد شدند كه دود سفيد بيرون مي داد. دستش را گذاشت روي شكمش. چسبيده بود به جداره داخلي شكمش. انگار نمي خواست بميرد.

 

بهمن 84

چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: