← صفحه بعد صفحه قبل →

 

     به نازل ترين سطح انرژی رسيده بودم. فهميدم همه ی آن جمله های محبت آميز نه از روی نگرانی و محبت که وسيله ای برای مچ گيری و زير پاکشی بوده اند. فهميدم(و می دانستم) که هيچ لينک و پيوند و کانکشن و اتصال و ارتباط و راهی ميان ما وجود ندارد جز يک يک احساس کور و ناشنوا که می تواند به سادگی از بين برود. برايم شعری از حميد مصدق آورده بود که اولش خوشبين بودم و چسباندمش به در يخچال. بعد فهميدم همه اش متلک است:من و از عشق راز پوشيدن/ تو و با عشوه خودنمايی ها..../چشم شوخ تو طرفه تفسيری است/آشکارا به بی حيايی ها/چون در آيينه روی خود نگری /می شوی گرم خودستايی ها/موی ما هر دو شد سپيد و هنوز/تويی و عاشق آزمايی ها......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

      واقعا مشعوف شدم وقتی اطمينان پيدا کردم آن اشک ها نه از سر مهر که از سر کلک ورزی است و البته آن احساس گنگ در دلم هنوز هست و کم کم تبديل می شود به ...نمی دانم. توی روزنامه شرق داشتم مطلبی می خواندم راجع به فيلم اتاق ماندولين . فيلم را نديده ام. اما داشت روابطی اين چنينی را توصيف می کرد: «خانواده هايی که در کنار هم يکديگر را آزار می دهند و در عين حال به هم وابسته اند... »هيچ درک متقابلی جود ندارد و من هم اصلا توقع درک ندارم. حسابش را بکن ساعت ها حرف بزنی ؛ توضيح بدهی ؛ با بهترين لحنی که در خودت سراغ داری و به تاثير بگذارترين شيوه ی ممکن.آن وقت در آخرين جمله ها دوباره همان اولين جمله ها را بشنوی!

  اما از خوب حادثه؛ بنا بر يک توفيق اجباری؛ دوباره شروع کردم به خواندن «زير آسمان های جهان» ؛ حرف های مردی که خيلی دوستش دارم و هميشه در درونم به او و تجربه ها و درکش از هستی غبطه می خورم. «داريوش شايگان » آدم فوق العاده ای است که خوب ؛ توفيق هم يارش بوده...مهم ترين توفيقش هم برخورداری از محيطی پذيرا و آدم هايی پذيرا تر و فرصت شناخت فرهنگ ها و زبان ها و عقايد مختلف بوده و از همه مهم تر بهره مندی از يک حمايت معنوی خاص و توام با شناخت از جانب نزديکانش.جوری که بتواند شيوه خاص ايرانی بودن را که به تعبير خودش مستلزم طرز خاصی از ديدن جهان و زندگی در جهانی تنيده و تافته از نمادها ؛تصاوير و رفتارهای فالبی است تجربه کند. دلم می خواهد اين حرف آخر پدرش را به او نقل کنم که به نظرم هرچه من بخواهم بگويم در آن نهفته است:«بين من و تو از نظر طبقه و سطح فرهنگی فاصله است. من يک بورژوای سنتی مانده ام و تو به اشرافيتی ذهنی رسيده ای . من جلوی تو را نمی گيرم ؛خود من بودم که تو را به اين راه راندم.حال هر کاری که دوست داری بکن.تا وقتی من زنده ام از تو حمايت می کنم و پس از مرگم تو وارث من خواهی بود. اما هرچه پيش آيد و هرچه می کنی ؛يک چيز را بدان:انسان بودن بالاتر از همه چيز است.» 

جمعه ٥ اسفند ۱۳۸٤ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: