← صفحه بعد صفحه قبل →

 

۱

   دروغ گفتم؟ اين حرف ها همه دروغ اند؟خيالاتی شده ام؟ خواب نما؟

 

۲

    هانی مونم! رانندگی که می کنم با تو حرف می زنم. توی کوچه ها و خيابان ها و ترافيک. لعنتت می کنم که آمدی و به روزهای خاکستری ما رنگ ديگری زدی... که روز اول با يک عالم خوراکی آمدی... که يک هو نور پاشيد توی آن فضای خالی. که دوباره حس کردم صدايم زنگ پيدا کرده. که هی رفتيم بوف و سيد مهدی و هی نان سنگگ و افطاری. شما ها هميشه آدم را اذيت می کنيد. من در مقابلتان هيچ کاری نتوانستم بکنم برای جبران. هرگز نمی توانم آن همه لطف را جبران کنم. چه پارسال را ؛چه تابستان امسال را. جز تو با که می شود دو نصفه شب از خانه زد بيرون؟ کی می تواند هی ظرف ها را بشورد و سبزيجات را خرد کند بريزد توی بخار پز ؟ کی می تواند فيس فيس کند و همه جا را با شيشه پاک کن تميز کند؟

    پريشب رفتيم پيش م.ح.  هی باز شرمندگی... اما هديه هايت بدجوری بويت را می دادند...و از همه مهم تر الهام بخش بودند. دلم می خواست همان شب کاری را که هديه ات می گفت شروع کنم. شروع هم کردم...اين ها را نوشتم که بگويم به خدا من خيلی چيزها را می بينم و می فهمم ... اما توی عوضی و آن م. ح آن قدر حرکاتتات غير قابل مقابله به مثل است که آدم را جا می گذاريد... می خواستم بگويم تو از آن آدم های پررنگ روزگاری که هيچ چيز نمی تواند کم رنگت کند... که جای پاهايت همه جا هست ... که زنگ صدايت  می پيچد... که شرمنده ام از اين که نمی توانم چيزی را جبران کنم.

«جدال بين سنت و مدرنيسم » هم همين ها را می گويد!

یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: