← صفحه بعد صفحه قبل →

                 اين نوشته تقديم مي شود به  او كه روزي چند بار از كوره در رفتن ها و داد و هوارهاي مرا تحمل مي كند و شاهد تمام روزهاي تلخ من بوده است....

 

           گذشته ي  من نياز به بازخواني دارد. نمي دانم با نوشتنش يا گفتنش يا كدام كار نكرده مي توانم حفره هايي را كه در ذهنم ايجاد شده  پر كنم. خقيقت دارد كه نمي توانم از فكر كردن به آن خودداري كنم. روزي چندبار تصاويري مربوط به گذشته در ذهنم زنده مي شوند و گيجم مي كنند. زندگي من پيچيده شده در عملكرد آنهاست. آنهايي كه نتوانستم خودم را به حقيقت از آنها بكنم و فراموشان كنم. دغدغه ها هنوز همانهاست. همان ها كه در "  در انتهاي كوچه ي پرنده " گفتم: خاموشي/و فراموشي/ و تبديل شدن به يك پل .....يا : رهايم كن تا فراموش كنم/ كه من هرچه رها مي كنم فراموش نمي كنم.................

    نمي خواهم برايم شعار بدهيد . كه بايد به آينده فكر كرد. كه بايد گذشته را رها كرد. كه بايد در حال زندگي كرد. اين چيزها را خودم بهتر از شما بلدم! مساله اين است كه من جايي در گذشته گير كرده ام . جايي كه هرچقدر هم به جلو حركت كنم با من كشيده مي شود و مي آيد . جايي كه پخش شده توي لحظه هايم و مرا از يك جور كينه پر كرده است. البته نگران نباشيد! اين كينه سرش به طرف خودم است. گريبانگير كسي نمي شود. من فقط زير فشار آنچه شما كرديد, خرد شدم.

   سال پيش بود. روزهاي طولاني و سرد زمستان گذشته را در يك واحد 135 متري خالي زندگي مي كردم. زندگي ام خلاصه شده بود در يك تخت و دو سه دست لباس . يكي از لباس هايم بلوزي بود كه سارا داده بود بهم. توي حمام مي شستمشان. هي بلوز پشمي ام را مي شستم, هي بلوز سارا را. حالم از هر دوشان بهم مي خورد بلوز سارا را بعد ها كردم قاب دستمال و كف خانه را باهاش شستم... زندگي ام يك شيشه نوشابه بود كه مي گذاشتمش توي ايوان خنك بماند. قوت قالبم چيپس بود . گاهي چاي مي خوردم و بيشتر اوقات حوصله ي  خوردن هيچ چيز را نداشتم. اگر كسي درم را مي زد بهترين بهانه بود براي اين كه بهانه اي پيدا كنم براي وخردن! اما كدامتان در زديد؟ چند بار؟

    من تعدادش را مي دانم. كسي در نزد. نزدكانم در طي 10 ماه نه به تعداد انگشتان يك دست. دوستانم هرگز. فقط آذر يكي دوبارآمد. خانم فقيه دوبار. من ذهنم كش    مي آمد. كف زمين خاكي بود. لحافم هي از روي تخت مي افتاد و خاكي مي شد. سرد بود. مي نشستم كنار شومينه . ساعتها. تلفن نداشتم. موبايل قراضه ! ام را كه يادتان هست؟ هي شارژش تمام مي شد. سكوت توي خانه هوار مي شد. بعد حسابش را بكنيد بگويند همه ي وسايلمان را برده. اه! ضبطمان دست نعيمه است. ظرفهايي را كه بردي بياور. كسي نبيندت. مهمان داريم. قايم شو. كسي نفهمد تو اينجايي... فكر كنيد كسي كه اين همه رويش حساب مي كردي بگويد من كشيدم عقب كه نگويند تاثير حرف هاي من بوده... چقدر روزها ماندم پشت درشان...        مي خواستم روم دستشويي... زنگ مي زدم به سارا مرا مي پذيرفت. دستشويي, حمام و جوري نبود كه حس كني نمي تواني به چيزي دست بزني. با جوراب او       مي رفتم مدرسه. بقيه اين طور نبودند. انگار چيزي كه بهت مي دادند راه گلويشان را مي گرفت....بعد من به اين فكر مي كنم كه تا حالا چه كسي به خانه من آمده و در تمام كشوها و كابينت ها و كمدهاي مرا به راحتي باز نكرده. چه كسي از توي يخچال من چيزي برنداشته. چه كسي تعداد لباس هاي زير و روي مرا نمي داند... من تنها بودم. چراغ ها هميشه خاموش بود. خانه پرده نداشت و اگر چراغ ها را روشن       مي كردم تا فيها خالدون خانه معلوم مي شد. تا مدت ها ديگر نور را نمي توانستم تحمل كنم. او مي داند من چه جوري مثل مريض ها دوست داشتم در تاريكي فرو بروم...و آن ضبط لعنتي اصلا به دردم نخورد . فقط صبح ها روشنش مي كردم كه ببينم مدرسه ها تعطيل شده اند يا نه. خودم جسارت مي كردم و مي رفتم بالا. آنها افسرده بودند. كسي توجهي به من نمي كرد. ضبط و ماهواره و راديوي توي آشپزخانه و اينترنت. برمي گشتم. گفتند هر وقت مي آيد دعوا راه مي اندازد. نمي توانم اين حرف ها را فراموش كنم. نمي توانم بوي عود خانه ي شادي را فراموش كنم كه حالا هر وقت از جايي رد مي شوم و بوي عود مي دهد , سرم گيج مي رود. نمي توانم تخت زينب را فراموش كنم و عروسك هايش را كه از سقف آويزان بودند...نمي توانم از ياد ببرم روزي را كه رفتم خانه ي "ل" , ساعت ها در خيابان مانده بودم, خسته, سرم درد مي كرد, اما او نتوانست مرا ببرد از توي اتاق برادرش بيرون تا بروم دستشويي و لابد شرمنده بود از بودنم . بعد من رفتم توي مسجدي كه الان پايين خانه مان است؛ مسجدي نيمه كاره و پر از كارگر  كه پله هاي دستشويي اش ساخته نشده بود و داد و فرياد كارگرها بلند بود و شب بود و من تا بروم و بيايم لرزيده بودم و بعدش توي ماشين خوابيده بودم و هي آدم ها رد شده بودند و نگاهم كرده بودند و علامت سوال روي سرشان سبز شده بود. نمي توانم فراموش كنم "برادر"ي كه آن همه بار جلويش خم و راست شده بودم و ازش پذيرايي كرده بودم و دوستش داشتم, آن حرف ها را در موردم زده است... شما ها حق داشتيد حق داشتيد كه پايتان را بكشيد كنار و حرف نشنويد... امامن جز شما ها چه كسي را داشتم... چند بار در زندگي ام به اين اوج نياز مي افتادم؟ هفته ها مي گذشت و هرگز تماسي نمي گرفتيد... حق داشتم. حق داشتم آsms لعنتي را بفرستم برايتان و بهانه بدهم دست همه تان كه متهمم كنيد... نفهميديد بك نفر واقعا در آب دارد مي سپارد جان... دارد دست و پاي دايم مي زند و به اين اكتفا كرديد كه  سكوت كنيد. حتي بعضي ها گفتند ولش كنيد! بگذاريد توي تنهايي بميرد. گفتند حق نداريد باهاش حرف بزنيد...من چطور مي توانم با كسي كه اين حرف را زده  روبه رو شوم؟ چطور مي توانستم براي شما كه اين جور از من دور و بي خبر بوديد توضيح بدهم چه اتفاقي دارد مي افتد؟و بعد آن اسباب كشي ها... من دچار بيماري جديد رواني اي شده ام كه اسمش "اسباب كشي فوبيا" است. من از روزنامه باطله . از جعبه و كاميون واهمه دارم. از بنگا ه ها ي مسكن بيزارم... تنها ماندم. يكی روز آخري مريض شد. يكي  اصلا نفهميده بود... بعد آمدند و روي  مبل هاي چيده شده نشستند. سارا بود و زورش زياد بود...ما توانستيم اما من ذهنم سوراخ شد. هر روز روزها را مي شمارم تا كي مهلت قرار داد مي رسد.

    من به آنها فكر مي كنم و به رويكرد حداقلي شان. به از سر باز كردن و فرافكني شان. به فراموش كاري و سهل انگاري شان. بعد نمي توانم خودم را راضي كنم كه فراموش كنم. هر اتفاقي افتاد حداقل اتفاق بود. حداقل توجه. حداقل دوستي. حداقل رفاقت. حداقل مهرباني. و حالا اين كه باقي مانده حداقل ظرفيت نعيمه دوستدار است كه مثل چاه كن ها  جايي در تاريكي و انزوا مانده و با ماسك لبخند از شما پذيرايي مي كند.

     

پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: