← صفحه بعد صفحه قبل →
سلام ! راهي عزيز … به همين اندازه هم خوشحالم كه نوشته هام رو مي خونيد … اما يه چيزي! اينو تقريبا مطمئنم كه دل ، راست مي گه . اگه نسبت به همه ي چيز هاي دنيا شك كنم ، ديگه به دلم شك نمي كنم . دل يه جورايي خود خداست . همون رسول باطنيه كه مي گن . همون وحيه . همون صداي قشنگيه كه از ميون تمام آلودگي هاي صوتي ، آرومت مي كنه . همون چيزيه كه اگه باها ش حرف بزني ، به ريشت نمي خنده . حرفاتو نمي كوبه تو سرت … هي سرزنشت نمي كنه . نمي خواد چيزي رو به زور بهت ثابت كنه . آره … خصوصا براي من كه :“ از جهان بي تفاوتي حرفها و صدا ها مي آيم ” ، دل واقعا قابل اعتماده . نمي دونم چرا مي خواهيد منو نسبت به تنها چيزي كه تو دنيا بهش اعتماد دارم ، به شك بندازيد . اما نه . من خودم استاد شك كردنم . ديگه شك شده جزيي از وجودم .. با اين حال ، حالا كه سعي مي كنم به حرفهاي دلم گوش كنم ، راحت ترم … آخه هر كي ندونه ، شما كه مي دونيد . من اصولا آدم منطقي اي هستم . منظورم اينه كه تو پذيرش بعضي از مسايل دلي ، اون چيزهايي كه خيلي حسيه و شايد شماها راحت قبولش مي كنيد ، من آدم سخت گيري هستم . ارتباط من با خدا و ائمه هميشه خيلي عقلي بوده . علي (ع ) رو دوست دارم به خاطر اون چيزي كه بوده . به خاطر عملكرد كاملا انساني و طبيعيش . به خاطر همه ي ارزشهاي دنياييش . نه به خاطر اينكه نورش در عالم ذر فلان طور و بهمان طوره . و اصلا از اون مهم تر … نه به خاطر اينكه مي تونه فلان كار و بهمان كار رو براي من و بقيه بكنه . من مي گم اگه قراره كاري بشه ، اون منم كه بايد بتونم انجامش بدم . او ، بايد به من چيز ديگه اي رو ياد بده … خلاصه . من هميشه اونها رو ستايش مي كنم و زياد دنبال اون جنبه هاي رايج ومشهور نيستم… همون چيز هايي كه مي دونيد و منم نمي تونم خوب راجع بهشون حرف بزنم… آ خه اصلا نمي تونم چيزي بگم .. اينا رو گفتم كه بگم من به رغم اون چيزي كه به نظر مياد ، اصولا آدم خيلي خشن و عقل مداري ام . اما دست كم به اين معتقدم كه را ه دل نزديك تره و قشنگ تر . بارها براتون گفتم كه من حالا ، با كنار گذاشتن خيلي ازوسواس هام ، با تكيه كردن به صداهايي كه از دلم به گوشم مي رسه ، حس مي كنم راحت ترم . و درستي اين حس رو هم هيچ جور نمي تونم ثابت كنم ، چون يه تجربه ي شخصيه و برا ي من اتفاق افتاده و تصميمم هم اينه اصلا از اين به بعد ، دنبال ثابت كردن هيچ چيز نباشم . چون از يه طرف ممكنه اون چيز درست نباشه ، از طرف ديگه ديگران هم نمي خوان و نمي تونن بپذيرنش . و راستي مگه غير از اينه كه تجربه ي چندين ساله ما توي مجمع ، فقط و فقط مبتني بوده بر اينكه بخواهيم چيزهاي رو به ديگران ثابت كنيم و نتونستيم و اون وقت اون آدمها جبهه گرفتن و همه چيز خراب شده ؟ نمي گم اون چيزهايي كه مي خواستيم ثابتشون كنيم غلط بودن … نه … اما نفس ثابت كردن يه چيز خود اون چيز رو زير سوال ميبره … بعد هم به همون شكل هايي جلوه مي كنه كه تو مجمع اتفاق افتا د … به شكل در گيري هاي عاطفي … عصبي شدن …. قهر و دعوا …. ما حالا چرا با هم راحت تريم؟ چون من قبلا آدمي بودم كه مي خواستم يه چيزهايي رو با حرفهام و وقتي موفق نشدم با حركاتم ، به شما ثابت كنم . شايد حرفهام درست بودن . اما شما يه آدم ديگه بودين . به طور طبيعي واكنش نشون ميدادين . درگير مي شديم ….. مي دونيد كه بعد چه اتفاقاتي مي افتاد . حالا ما كه همه توي يك فضا بوديم . حساب كنيد اونايي كه بيرون بودن چه احساسي داشتن … اين بود كه ازمون مي ترسيدن و در بهترين حالت ، دست كم فاصله شون رو با ما حفظ مي كردن .
حالا ، من يه آدمي ام كه ظاهرا از اون ور خط اومدم اين طرف ايستادم .حالا دارم چيز هايي رو مي بينم كه قبلا نمي ديدم . اگه هم مي ديدم ، سعي مي كردم ناديده شون بگيرم . مي گفتم خوب به من چه . مي گفتم نچ نچ . در بهترين حالت ، وقتي فرارشون رو ميديدم ( مردمو ميگم ،) مي گفتم ا ! چرا فرا رمي كنين ؟ نترسين ! ما همه مثل هميم ! اما اين فقط ظاهر ماجراست . ما مثل هم نبوديم . ما برتر بوديم . خودمون كه اين طوري فكر مي كرديم . من داشتم از تنهايي مي مردم . همه چز در اطرافم يكنواخت شده بود . آدمها .موضوعات … همه اش يه حرف اونم فقط از يك راه كه هيچ استثنا و فرعي اي نداشت . آره . دنيام كوچيك شده بود . مي شه دنياي معنويات هم كوچيك با شه . ممكنه . آسمون خيلي بزرگه . اما اگه بلد نباشي توي كوچه هاي زمين خوب راهتو پيدا كني ، معلوم نيست از آسمون هم به جايي برسي … ما ها چي فكر مي كنيم راجع به عالم ماده ؟ فكر مي كنيم همه چيز رو فهميديم و مي دونيم ؟ همه ي كارها رو كرديم و حالا وقت ياد دادنش به ديگران رسيده؟ به نظر من ريا يكي از بدترين صفت هاي دنياست . بدتر از خيلي صفت هاي بد . و فكر مي كنم تظاهر به اين كه من ، به يه عالم ديگه و راه ديگه تعلق دارم و مدام اينو با حرفهام ، با لباس پوشيدنم ، با عادتهاي معنوي ام ! ، با طرز نگاهم به آدمها و جدا كردن خودم از اونها به رخشون بكشم ؛ اگه راست هم بگم ، تازه مي شه ريا ! و من حالا دست كم ديگه ادعايي ندارم . حالا عادي ترم . يه نفرم ، مثل بقيه . شايد بدتر از بقيه . اما حالا ، ديگران بهم اعتماد دارن . ديگه كسي فكر نمي كنه كه من به خاطر منفعتي ، نصيحتش مي كنم . شايد من آدم ضعيفي بودم . كه نتونستم تاب ترديد هاي ديگران رو بيارم . اما همون طور كه گفتم ، حالا راست ترم . حالا واقعي ترم . كمتر ريا كارم . ديگه به خاطر كج روي من ، اون چيزهايي كه روشون پافشاري مي كردم ، زير سوال نمي رن . ديگه اون همه چيز با ارزش رو لجن مال نمي كنم … با ضعف هام با اشتباهاتم…. نمي دونم …. شايد همه ي حرفهام غلط باشه . شايد همه اش وسوسه ي شيطونه ….. اما اينا چيزاييه كه دلم بهم مي گه . و خودم فكر مي كنم كه بد هم نمي گه !
دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: