← صفحه بعد صفحه قبل →

بی‌عمل‌ها همان بی‌مسوولیت‌ها هستند. همان‌هایی که در مورد هیچ بخشی از زندگی مسوولیتی نمی‌پذیرند و در حوزه‌ی شخصی یا اجتماعی، تماشاگرانی بی‌خاصیت و حتا مضرند.

بی‌عمل‌ها آدم هاب کم‌هوش و خودخواهی هستند. پرتوقع‌اند؛ چون فکر می‌کنند دنیا یک بستر آماده است تا آن‌ها در آن لم بدهند و به ریش بقیه بخندند. آدم‌هایی هستند که نه تنها از خودشان هیچ کنشی سر نمی‌زند، بلکه دیگران را هم تشویق به سکوت و بی‌خاصیتی می‌کنند. خود را در سرنوشت کسی شریک نمی‌دانند غافل از این‌که به جبر زندگی، اصلن شریک در سرنوشت جامعه آفریده شده‌اند.

نمی‌دانم این بی‌عملی چه‌قدر در دنیا شایع است؛ اما من فقط تجربه‌ی ایرانی‌اش را دارم. همه‌ی ماها، این جور آدم ‌ها را دیده‌ایم. فرض کنید معلم ریاضی بد درس می‌دهد. جواب مساله‌های ساده را هم غلط می‌دهد. چند تایی از بچه‌ها، توی زنگ تفریح بقیه را جمع می کنند و درباره‌ی عواقب حضور این معلم ریاضی توضیح می‌دهند. امتحان آخر سال را یادآوری می‌کنند و این را که سال بعد این بی‌توجهی دامن‌شان را خواهد گرفت. اما پدر و مادر بی‌عمل‌ها به آن‌ها یاد داده‌اند سکوت کنند و خودشان را «قاطی» نکنند. آن‌ها از عواقب هر نوع قاطی شدنی می‌ترسند. نمی‌خواهند هزینه‌ای بدهند. اگر همه چیز خوب بود که  هیچ. اگر نه در آن بدی غوطه می‌خورند.

این بچه‌ها بعدها سرازیر می‌شوند توی جامعه. می‌شوند بله‌قربان‌گوها. می‌شوند غرغروهای راضی. در تاکسی غر می‌زنند در خیابان لبخند. از فرهنگ پایین مردم و جامعه ناراضی‌اند. ملیت‌شان را تحقیر می‌کنند. اما توی همان کثافت و حقارت همراه بقیه غرق‌اند. توقع دارند دستی، از جایی نجات‌شان بدهد. راهی برایشان باز کند. آن‌ها هم بدون هیچ هزینه‌ای قدم بگذارند روی تخم چشم کسانی که هزینه داده‌اند، از منافع مادی و معنوی بهره‌مند شوند. لقمه‌ی آماده می‌خورند.

چقدر در تمام عمرم این بی‌عمل‌ها را دیده‌ام... چقدر خود من تاوان بی‌عملی‌شان را داده‌ام. چقدر دیگران به جایشان حرف زده‌اند، برایشان حرف زده‌اند، به خاطرشان حرف زده‌اند و آن‌ها جز آیه‌ی یاس نخوانده‌اند. 

بی عمل‌ها همان‌هایی هستند که وقتی توی تاکسی مردی زنی را انگولک می‌کند سرشان را برمی‌گردانند و به روی خودشان نمی‌آورند.

همان‌هایی هستند که توی خیابان زباله می‌ریزند و توی دریا می‌شاشند.

بی‌عمل‌ها همان‌هایی هستند که وقتی مردم توی خیابان کتک می‌خورند، پرده‌ی خانه‌شان را محکم می‌کشند و صدای موسیقی را بلند می‌کنند.

همان‌هایی که وقتی جنگ می‌شود بچه‌هایشان را فراری می‌دهند.

وقتی پای کمبود پیش می‌آید، برای چند روز ناقابل احتکار می‌کنند.

بدترین ویژگی‌شان این است که به عمل‌گرا ها انتقاد می‌کنند. چرا فلانی 30 سال پیش اعتراض کرد؟ 

حالا هم دارند توی کثافت دست و پا می‌زنند اما می‌گویند من نمی‌]خواهم بچه‌ام بهم بگوید چرا 30 سال قبل فلان کار را کردی! 

آقا جان! خانم جان! این پدر و مادر تو نبودند که 30 سال پیش فلان کار را کردند. احتمالن پدر و مادر من بودند. پدر و مادر تو همان موقع هم پرده‌ی خانه را کشیده بودند... درست مثل تو که الان پرده‌ی گوشت را کشیده‌ای!

چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

همیشه بخشی از حقیقت پنهان است. در واقع هیچ‌کدام ما آن‌قدر قدرت نداریم که همه چیز را آن طور که واقعن هست ببینیم. آن بخشی را می‌بینیم که در دیدرس‌مان است یا گذاشته‌اند ببینیم. خیلی وقت است این را فهمیده‌ام و به خاطر همین توانسته‌ام برای خیلی از دل‌خوری‌هایم تسکین قابل قبولی پیدا کنم. من فقط بخشی را دیده‌ام که در آن حضور داشته‌ام؛ نه قبل و بعدش را...

سال 1388 در حالی که می‌خواستم از کشور خارج شوم ممنوع‌الخروج شدم. از تمام کارهایم استعفا داده بودم، خانه‌ام را به صاحب‌خانه برگردانده بودم، ماشین و وسایلم را فروخته بودم، خیلی چیزها را بخشیده بودم و تقریبا دو‌سوم کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام را به ثمن بخس داده بودم به مردی که کتاب‌خانه می‌خرید. 

بعد، با دست‌های کاملن خالی برگشتم خانه. تمام برنامه‌هایم درست در چند دقیقه دود شده بود و رفته بود هوا. هیچ هویتی نداشتم. بی‌کار...بی‌خانه...بی‌زندگی.

خودم و همه می‌دانستیم که در روزهای آینده می‌آیند سراغم.اما در میانه‌ی آن آتشی که همه‌چیزم را سوزاند، این دیگر فقط یک شعله‌ی کوچک بود.

چند روزی گیج و سرگردان این‌ور و آن ور افتادم. برای تمدید روحیه رفتیم شمال.یک شب ماندیم در هتل بزرگ رامسر که خلوتی و بزرگی‌اش مرا دچار این توهم کرده بود که در اتاق روبه‌رویی، برادرانی روز و شب در حال کنترلم هستند. بعد راه افتادیم سمت لاهیجان؛ مقصد نهایی همه‌ی سفرهای شمالی مان.

آن‌جا، دلم هوای درگذشتگانم را کرد. یک ماهی بود که عمویم از دنیا رفته بود. به رضا گفتم به قبرستانی برویم که مادربزرگ و عمویم آن‌جا بودند. حالم آن‌قدر بد بود که می‌خواستم از روح آن‌ها کمک بگیرم. وارد که شدیم، خواستم اول بروم سر مزار عمویم... آن عمو را به شکل ویژه‌ای دوست داشتم. مردی اهل ذوق، هنرمند، مهربان. دخترعمویم روز خاک‌سپاری‌اش به من گفته بود او تو را طور دیگری دوست داشت. حس می‌کردم روح کسی که دوستم داشته، شاید آرامم کند با دعای خیری... چند قدم که رفتیم جلو، دیدم زن‌عمویم و یکی از دخترعمه‌ها، از روبه‌رو می‌آیند. پنج‌شنبه بود. قبرستان شلوغ بود. به یک دلیل ساده، زود چرخیدیم و مسیر عوض کردیم: نمی‌خواستم آن‌ها مرا با رضا ببینند.

ازدواج ما آن زمان هنوز یک راز بود. آن‌جا ایران بود. فامیل خودم را هم که می‌شناختم. دلیلی نداشت بروم جلو. مسیرم را عوض کردم و اول رفتیم سر مزار مادربزرگم که او هم به گمانم مرا به طرز ویژه‌ای دوست داشت و می‌خواستم از روحش مدد بگیرم. آخرش، رفتیم سر مزار عمو. آن موقع دیگر کسی آن‌جا نبود.

این داستان ساده را وقتی رسیدم تهران در همین وبلاگ نوشتم؛ البته بدون توضیح‌های اضافه. فردا صبحش، رفتم اوین.

توی مدت بازداشت خیلی به آخرین پست وبلاگم فکر می‌کردم. به حسی که داشتم موقع نوشتنش... تصویر لاهیجان، چهارپادشاه، بازار روز، ماهی فروش‌ها، مسجد جامع و بوی نم آن سفر در تمام مدت بازداشت همراهم بود. تک تک چهره‌های روستایی را می‌دیدم و با خودم فکر می کردم چقدر دلم می‌خواهد مثل آن‌ها دور، ناشناس و آزاد باشم.

بعد که آزاد شدم، تا وصل شدم به اینترنت و نگاه کردم ببینم برادران عزیر پس‌وردم را عوض کرده‌اند یا نه، رفتم سراغ نظرها... شوکه شدم. کسی برایم نوشته بود عمو به فاتحه‌خوانی تو نیازی ندارد... که چرا مثلن مسیرت را کج کرده‌ای... حالم خیلی بد شد. چطور کسی می‌توانست آن حالی را که من موقع نوشتن آن یادداشت داشتم نبیند و نفهمد؟ بدم آمد از خودم که چیزی نوشته‌ام که مخاطب حتا نفهمیده... که چنین دچار سوء برداشت شده است.

خواستم جوابی بنویسم. ننوشتم. 

بارها فکر کردم چه کسی ممکن است آن نظر را نوشته باشد... آیا یکی از دخترعموها که رنجیده و فکر کرده منظورم از کج کردن راه نرفتن بر مزار عمو بوده؟

وای خدایا! من فقط می خواستم آن‌ها رضا را نبینند!

حالا کسی باز خاطره‌هایی را برایم شخم زده از یک کتاب. «سنگر و قمقمه‌های خالی»... روایتی که می‌گوید، اصلن در خاطرم نیست. گویا پدرم رفته و این کتاب را که نایاب بوده از عمویم برای من به امانت گرفته است و من آن کتاب را هرگز برنگردانده‌ام.

ذهنم را می‌کاوم. تنها چیزی که احتمال می‌دهم این است:

13- 14 ساله بودم. در سروش نوجوان کلاس‌های داستان‌نویسی فریدون عموزاده خلیلی برگزار می‌شد. آقای خلیلی فهرستی داده بود  از باید بخوانیم‌ها... حتمن این کتاب هم جزوش بوده است. من کتاب را پیدا نکرده‌ام... بابا این کتاب را از عمو گرفته که گنجینه‌ی با ارزشی داشت.

خب اعتراف می‌کنم من الان هیچ چیز از کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی یادم نیست. دوران پرشکوهی که من توانستم بسیاری از آثار مهم داستانی را بخوانم همان زمان بود، یعنی بیشتر از 18 سال قبل. سرنوشت کتاب هم یادم نیست. من این کتاب را در کتاب‌خانه‌ام نداشته‌ام... اصلن نمی‌دانم چه کرده‌ام...آیا همان زمان آن را به کسی دیگری قرض دادم؟ نمی‌دانم.

حالا این غریبه‌ی آشنا، که حتمن کسی است بیش‌تر از شاگرد خوش‌نویسی عمویم، (وگرنه دلیلی نداشت بداند عمویم کتاب را به برادرزاده‌اش داده)، مرا متهم می‌کند به چیزهایی بیش‌تر از پس ندادن کتاب. داستان مزار عمو، فاتحه، عوض کردن مسیر، عکسی که من خواسته بودم از عمویم (و خیلی‌ها لابد یادشان هست که تا آخرین روزهای قبل از آن سفر شوم، قبل از این‌که عکس قاب شده به من برسد، روی در یخچال چسبانده بودم و  قاب فرستاده شده هم‌چنان روی شومینه‌ی خانه‌ی پدری است)، داستان فامیل بد، خیانت در امانت و گله‌هایی که من اصلن نمی‌فهمم از کجا می‌آیند و ریشه می‌گیرند.

آن نویسنده‌ی گله‌مند، البته در تمام روایت خشم‌آلودش، سهمی برای من قرار نداده... اصل داستان چیست؟ چند روز قبل و چند روز بعد از آن سفر که نه، یک ساعت قبل و یک ساعت بعدش چه اتفاق‌هایی در زندگی من افتاده، در ذهن من نسبت به عمویم چه می‌گذشته، احساس من به این ماجراها چیست... من برای او یک متهمم که نمی‌دانم جرمم چیست. 

آخرین تصویری که مرا وصل می‌کند به همه‌ی این‌اتفاق‌ها در ایران، برمی‌گردد به یک عروسی که درست یک هفته مانده به پروازم از ایران در شمال دعوت شده بودم.

من به آن سفر رفتم تا با فامیلم وداع کنم. می‌دانستم به احتمال زیاد، بیش‌ترشان را دیگر نخواهم دید. اما حاصل آن سفر چیزی نبود جر نگاه‌های سنگین عده‌ای که هنوز نمی‌دانم از چه و برای چه ناراحت بودند. در حالی که هانا را شیر می‌دادم از خودم می‌پرسیدم ماها واقعن با هم چه نسبتی داریم؟ این نگاه‌های سنگین برای چیست؟ و سعی کردم با به یاد آوردن آن نگاه‌ها رنج خداحافظی با وطن را هم برای خودم آسان‌تر کنم.

حالا در هزارتوی ذهنم می‌گردم دنبال کتاب سنگر و قمقمه‌های خالی... آن کتاب کجاست؟ آیا داستانی دارد درباره‌ی آدم‌ها تا توضیح بدهد داستان‌های دنیا را دانای کل روایت نمی‌کند، بیش‌تر‌شان روای‌های محدود به شخص دارند و متاسفانه زندگی یک رمان با روایت دانای کل نیست....

دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

چه‌م است؟ هی رفرش کردن صفحه‌ها، بعد اسکرول کردن. سرسری خواندن بعضی نوشته‌ها. گوگل کردن همه چیز. خواندن لینک‌های بیهوده. 

استرس داشتن. ساعت‌ها که می‌گذرند بدتر می‌شوم. اگر کار نکنم، بی‌پولم. هیچ‌ ساعتی از روز بی‌کار نیستم.‌آزاد نیستم. 

نمی‌توانم تمرکز کنم. اگر مریض شوم، بی‌حوصله شوم، خسته شوم، نمی‌توانم به خودم مرخصی بدهم. ذهنم آف نمی‌شود. همین‌جور دارد صفحه‌‌ها را رفرش می‌کند. دارد گوگل می‌کند. دارد لایک می‌دهد. دارد می‌شمرد چند کلمه ننوشته؛ چند کلمه باید بنویسد.

چه‌م است؟

چند کلمه، چند هزار کلمه، چند میلیون کلمه من باید بنویسم در زندگی‌ام؟ 

سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

نه. نمی‌شود یک ملت را کشت، در خانه محبوسش کرد، راه نفسش را گرفت و خنده‌اش را خشکاند. در کوتاه مدت می‌شود. می‌شود با حبس و حصر و باتوم نفس جماعتی را تنگ کرد... ممکن است بشود به مردمی القا کرد وطن مرده است، حس ناسیونالیستی پشیزی نمی‌ارزد، گور بابای هرچه بوی خاک و خاطره‌ی ملی، وقتی سهم ما از آن همه تنها رنج و اندوه است. اما زیاد نمی‌گذرد که مردم همدیگر را پیدا می‌کنند. حرف‌های مشترک شان را، غم‌های مشترک‌شان را و از همه مهم‌تر شادی مشترک‌شان را. 

حالا اصغر فرهادی گلدن گلوب را برده است. ایرانی‌های زیادی نیمه شب نشسته‌اند تا لحظه‌های نفس‌گیر بگذرند و نام او را بشنوند. در این دلمردگی‌، در این هجوم ترس از تحریم و جنگ، در اوج بدنامی دولت‌مردان در جهان، ایرانی‌های زیادی نشستند تا نام خودشان را از بلندگوهای مراسم بشنوند. نامی که فرهادی به زبان آورد. می‌دانست چشم‌های زیادی به او خیره‌اند، می‌دانست این مردم بی‌گناه‌اند، دل‌شان یک ذره شادی می‌‌خواهد، کمی افتخار، کمی غرور... دل‌شان تصویر واقعی خودشان را می‌خواهد، ملتی که تهدیدی برای دنیا نیست، شعار «انرژی هسته‌ای، حق مسلم ماست» نمی‌دهد؛ می‌دانست همه‌ی این‌ها ازشان دریغ شده؛ نام‌شان را آورد به بزرگی و احترام.

دل‌های زیادی در سراسر دنیا از این خبر لرزیده. اشک‌های زیادی چکیده... مردمی احساس کرده‌اند جزوی از جامعه ی جهانی اند، تصویری ازشان دیده شده، تصویری از سردرگمی‌ها، تناقض‌ها و حتا ضعف‌هایشان؛ اما این تصویر واقعی است. خودشان هستند در قاب تصویر که تابع همین شرایطی که در آن زندگی می‌کنند، دروغ می‌گویند. اما این تصویر فرق دارد با تصویری که تلویزیون کشورشان نشان می‌دهد. فرق دارد با امت همیشه در صحنه، ملت قهرمان. 

من هی یادم افتاد روزهای قبل از انتخابات را؛ ه باز مردم خودشان شده بودند؛ مهربان‌تر، شادتر، امیدوارتر. پنجره‌ی ماشین‌شان را باز می کردند، بوق می‌زدند، می‌خندیدند و آن تصویر ریاکار و دروغ‌گو را با شعار «دروغ ممنوع» کنار گذاشته بودند. بعدها، در تمام ماه‌های سرکوب، دیگر شادی عمیقی ندیدم. پنجره‌های ماشین‌ها بالا کشیده، سرها در گریبان، درست مثل زمستان اخوان.

ما، بخش زیادی از جامعه،(نمی‌گویم همه)، دیگر روی خوشی ندیدیم. هر روز خبرهای

تلخ خواندیم. هر روز با اضطراب در جمع‌های کوچک‌مان از هم پرسیدیم: «فردا چه می‌شود؟» ترور و اعدام و حکم و گرانی و ترس.

بعد از مدت‌ها، این تنها خبر خوبی بود که ما را به هم پیوند داد. که باعث شد لبخند بزنیم. که شادی‌مان را تقسیم کنیم. برای من حتا مفهوم وطن را یادآوری کرد؛ چیزی که مدت‌ها بود فکر می‌کردم در من مرده است.

ما ملت مظلوم، کمی اعتماد، کمی امید و مقداری شادی می خواهیم. ما ملت غمگینی هستیم و از فرهادی ممنونیم که چهره‌ی دروغ‌گو اما مظلوم‌مان را به دنیا نشان داد.

دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

دلم تنگ و فشرده است.

من هیچ‌وقت سهمی از آن‌ها نداشته‌ام. همیشه تنها بوده‌ام...بزرگ‌تر بوده‌ام. در سختی و تنهایی دم نزده‌ام.

دیگر برای گله کردن هم دستم به کسی نمی‌رسد.

وقتی بودم پنهان بود حال و روزم. حالا که نیستم هم پنهانم. 

من همیشه توهم داشتن آن‌ها را داشتم. خیال می‌کردم جزوی از آن‌ها هستم. اما همیشه ته صف خواسته‌ها، برنامه‌ها و اولویت‌هایشان بودم. من غایب جشن‌ها و مهمانی‌ها و برنامه‌هایشان، آن‌ها غایب از زندگی من.

کاش می‌شد دیگر همین گله را هم نداشته باشم. همان قدری بخواهم‌شان که مرا می‌خواهند. 

یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من
← صفحه بعد صفحه قبل →

دیشب با خودم فکر می‌کردم: ما به اندازه‌ی مفهوم آزادی از شادی محرومیم. حتا من هم که دور شده‌ام الان، غمگینم؛ به خاطر هم‌وطنانم، خانواده‌ام، دوستانم.

رضا می‌گفت چرا غمگینی؟ شاید غمگین نبودم. بهت‌زده بودم. به مردم نگاه می‌کردم. به چهره‌هایشان که می‌درخشید. به لبخندهایشان. به این‌که سر و دست و کمری تکان می‌دادند. به این‌که حجاب این و شلوارک آن یکی مانع شادی مشترک‌شان نبود. خلاف ما که همگی در لحظه‌ی تحویل سال اشک در چشم داریم، این‌ها لبخند می‌زدند. کسی این نو شدن را با ایدئولوژی‌اش متر نمی‌کرد و بحران اقتصادی جهان و فروپاشی جهان غرب را پس‌زمینه‌ی اخبار نکرده بود. 

نه... من در شادی آن مردم جایی نداشتم. سهمی نداشتم. چشمم دنبال آدم‌هایی بود که دوست‌شان دارم و از کوچک‌ترین چیزهایی که حق‌شان از زندگی است محروم‌اند. فکرم پیش آن یکی بود که کار ندارد، این یکی که پول ندارد، آنی که بابت اقلیت بودنش(اعتقادی، جنسیتی، مذهبی) در فشار است، در زندان است... آدم‌هایی از دور و بری های خودم؛ نه کسانی خیلی دور، خیلی ناآشنا... فامیل خودم، همسایه‌‌ی خودم، دوست خودم... تکه های تن خودم که محروم‌اند؛ که زندگی‌شان دارد فنا می‌شود. که بخشی شده‌اند از بازی مسخره‌ی بالا رفتن قیمت دلار، آمار بی‌کاری و طلاق و خیانت، افزایش اجاره‌ی مسکن، سانسور، قبض آب و برق و خبرهای هولناک روزمره.

من این جور آدمی هستم... نمی‌توانم  فکر کنم دورم و حالا همه چیز تمام شده. درست است که من هجرت کردم تا در ناامنی و ترس از حال و وحشت از آینده زندگی نکنم، تا احوال آینده‌ی من نگرانی پدرم نباشد و  دغدغه‌ی آینده‌ی هانا فشار هر لحظه‌ام، اما پیوندهایم با آن سرزمین، با مردمش، با رنج‌ها و دردهای انسانی قطع نشده و این است که در هر مقایسه‌ای، دنبال خوشی‌های گمشده‌ی آن‌ها می‌گردم... دیشب، بین هزاران چشمی که در کنار من به رقص نورها در آسمان چشم دوخته بودند و میان حنجره‌هایی که فریاد می‌کشیدند و صلح و آرامش را برای آینده‌ی خودشان و دنیا آرزو می‌کردند، من چشمم نم اشک زده بود و به مثال همه‌ی سال تحویل‌های زندگی‌ام، آرزو می‌کردم دنیا برای مردم من هم دنیای بهتری شود؛ که آن‌ها هم سهمی از نور و شادی و آزادی داشته باشند.

یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و مهاجرت و آزادی و 2012
← صفحه بعد صفحه قبل →

امسال در روز تولدم در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم نیستم. از خانواده ام، از دوستانی که همیشه در این روز کنارم بودند دورم. خبری از جمع های شادمان نیست. از قطارمان که در خانه راه می افتاد، از هدیه های کوچک و بزرگ، از آن رقص های بی هوا و سرگشته خبری نیست. دورم... خیلی دور.

هانا...

هانا ولی هست و موش می شود برایم در روز تولدم... موش کوچک من که نمی داند چه خاطره ها را پشت سر گذاشته ام در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم.

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و تولد و هانا و مهاجرت
← صفحه بعد صفحه قبل →