← صفحه بعد صفحه قبل →

امسال در روز تولدم در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم نیستم. از خانواده ام، از دوستانی که همیشه در این روز کنارم بودند دورم. خبری از جمع های شادمان نیست. از قطارمان که در خانه راه می افتاد، از هدیه های کوچک و بزرگ، از آن رقص های بی هوا و سرگشته خبری نیست. دورم... خیلی دور.

هانا...

هانا ولی هست و موش می شود برایم در روز تولدم... موش کوچک من که نمی داند چه خاطره ها را پشت سر گذاشته ام در سرزمینی که در آن به دنیا آمدم.

دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: من و تولد و مهاجرت و هانا
← صفحه بعد صفحه قبل →

این ویژگی را دارم که پشیمان نباشم از راه‌هایی که رفته‌ام و کارهایی که کرده‌ام. تا حالا همیشه احساسم این بوده که همه‌ی زندگی‌ام به هر حال در راهی بوده که باید باشد؛ به صلاحی که خودم نمی‌دانم شاید.

اما چند روزی هست که حس می‌کنم بابت چیزهایی پشیمانم. ..این‌که برهه‌ای از زندگی‌ام را تلف کردم به این گمان که آن‌جا که هستم، لابد باید باشم و خیری هست در آن.

در تمام آن روزها، می‌دانستم جایم اشتباه است. می‌دانستم دارم تقلا می‌کنم خودم را جابه‌جا کنم یا در شرایظی که هست تغییری به وجود بیارم آن‌چنان که به آن‌چه مناسب من است شبیه باشد... اما اشتباه بود.

در همان ایام بودند کسانی که مثل من فکر می‌کردند راه را اشتباه آمده‌اند. شجاعت داشتند و نماندند. هرکدام به راهی رفتند مناسب احوال‌شان. دنبال کار، تحصیل، شول یا هر چیزی دیگری. بعضی‌ها هم بودند که همزمان خودشان را جلو می‌بردند. این من بودم که احمقانه سعی می‌کردم همه را نگه دارم. از رفتن‌شان می رنجیدم و لج می‌کردم. شاید چون من یک جوری پایم گیر بود و آن‌ها نه... من، تنها، سعی می‌کردم ساختاری را عوض کنم که اصلا تغییر را نمی‌طلبید. مدت‌ها دست و پا زدم. چیزها و مفاهیمی را به میان جمعی بردم که اصلا نیازشان آن نبود... دغدغه‌شان نبود. میان هیاهوی حاجت‌طلبی و شفاعت‌خواهی، من درگیر پیام  و محتوایی بودم که خریداری نداشت. هر روز جنگ اعصاب با دیگران که چرا شما این‌طورید و من آن‌طور. راه‌مان جدا بود. روح‌مان جدا بود. نگاه و ایدئولوِژی و دنیایمان جدا بود.

بعدها خیلی از این فرصت‌سوزی لطمه خوردم. خودم را فراموش کرده بودم و در ایام خودفراموشی، دیگران پیش افتاده بودند از من. بعد یک جایی دیگر نماندم و کندم و راه خودم را رفتم. تجربه‌ی گران‌سنگی بود شاید؛ اما برای من حسرت‌ها به جا گذاشت.

بعدها از این اشتباه‌ها باز هم کردم. وقتم را برای آدم‌ها و رابطه‌‌ها وکارهایی تلف کردم که اثری در رشدم نداشتند(یا داشتند و من بیش از زمان لازم برایشان وقت گذاشتم). یم وقتی هم به خودم آمدم که حس می‌کردم عقب افتاده‌ام. این روزها خیلی پشیمانی به سراغم می‌آید. بابت این‌که در آن روزها وسال‌ها، چه اتفاق‌ها که در اطرافم در حال وقوع بود و من می‌توانستم موثرتر باشم در واکنش نشان دادن به آن‌ها؛ مسایلی انسانی‌تر، جهانی‌تر؛ با اهمیت‌تر دست کم برای من و متناسب‌تر با ساختار ذهنی‌ام. 

در همان ایام چه می‌گذشت در کشورم؟ در اطرافم؟ بر زنان و مردان؟ من چرا خودم را محدود کردم؛ ذهنم را، دنیایم را...؟

حالا که آدم‌هایی را می‌بینم هم‌سن و سال آن روزهای خودم، از خودم بدم می‌آید...ستایش می‌کنم این دانشجوها را، این دخترها و پسرهای جوان را که آرمان‌خواهند؛ در زندان یا آزاد؛ در ایران یا در گوشه‌ای دیگر از دنیا. 

من چقدر از خوم بدم می‌آید و چقدر پشیمانم...!

شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ایران و من
← صفحه بعد صفحه قبل →

خاص این روزها نیست...این‌که یاد کسانی و جاهایی می‌افتم بی‌هیچ دلیل خاصی و یاد‌‌آوری وبژه‌ای. آن آدم‌ها و جاها مربوط می شوند به دوره‌های مختلف زندگی‌ام؛ باز هم بی‌هیچ ربط مشخصی.

گاهی بی‌هوا می روم به جایی در استان فارس. حتا اسمش یادم نیست. می‌گفتند قبر ایوب پیغمبر است با زنش. یک روستا بود و بقعه‌ای قدیمی... وسط دشتی بزرگ، روی یک تپه.

گاهی می روم خانه‌ی حاج‌خانم، صاحب‌خانه‌ی چند ساله‌ام. بی‌هوا می‌روم روی مبل بزرگ و قدیمی‌اش؛ آشپزخانه‌ی نظیفش را می‌بینم و قابلمه‌ی غذایش را که از 8 صبح قل‌قل می‌کند روی گاز.

گاهی می‌روم خانه‌ی قدیم سارا...روی کاناپه لم می‌دهم. گاهی توی بازار تهرانم... دنبال کبابی شرف‌الاسلامی. یک‌وقتی یک‌هو خودم را توی چهارپادشاه پیدا می‌کنم؛ بنای امامزاده‌ای در لاهیجان...توی هتل بزرگ رامسر... در خانه‌ی زن و شوهری در متل قو که 2 شب ماندیم... پشت پنجره‌ی هتلی که با کوه 50‌سانتی متر فاصله داشت. تصویرشان یک لحظه می‌آید و می‌رود؛ مثل صاعقه‌ای... چه می‌سازند این تصویرها کنار هم از خاطرات من؟

سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و من