← صفحه بعد صفحه قبل →

من به روی مامان آن آقا آوردم که پسر گل و بلبلش چه اعجوبه‌ای است. خوشحالم. این انتقام دخترکی ٧ ساله است از یک بیمار منحرف جنسی.

چرا من باید سال‌ها سکوت می‌کردم در حالی که آن آقا، وقتی داشت برای همیشه به کشور دیگری می‌رفت، - پیش زنش!!!!!- از من تقاضا می‌کرد او را ببینم؟

چرا من باید آبروداری می‌کردم در حالی که آن خانم داشت به خودم و نزدیک‌ترین آدم‌هایم توهین می‌کرد؟

متاسفم... اما خوب کاری کردم. باید در ٣٢ سالگی یاد می‌گرفتم که از خودم دفاع کنم. من دارم مادر می‌شوم و اگر نتوانم این کار را بکنم، نمی‌توانم از دخترکم حمایت کنم.

( این را هم بگویم که لال از دنیا نروم: مادرش وقتی این حرف‌ها را می‌شنید، می‌گفت خوب کرد پسرم... دستش درد نکند... بعد هم به من گفت آخر تو خوشگل خوبی بودی، مه‌پاره بودی...چی...

خواستم بگم همچین مادرهایی داریم ما!)

شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و اخلاق
← صفحه بعد صفحه قبل →

من داستان قدیمی مشهوری دارم از تجاوز یک آدم به حریمم ، زمانی که کودکی ۵ ساله بودم. این داستان را چند بار برای دوستانم تعریف کرده‌ام. این‌که روزی در ۵ سالگی، وقتی داشتم می‌رفتم بقالی برای خودم خوراکی بخرم- همان بقالی سرکوچه- مردی با یک ماشین زرد که من به خاطر بچگی نمی‌فهمیدم مدلش چیست، الکی به من گفت بروم و سر سیم ضبطش را نگه دارم...

دوستانم به من کلی خندیده‌اند همیشه... خودم هم پابه پایشان که من چقدر احمق بوده‌ام بابت نگه داشتن سر سیم! همیشه دعا کرده‌ام به جان خانم پیری که خانه‌اش همان سر کوچه بود و اگر نمی‌رسید، معلوم نبود من خام، تا کی سر سیم را نگه‌می‌داشتم...

از این داستان‌ها در کودکی آدم‌ها کم نیست. گاهی به دوستانم که مادر شده‌اند، می‌گویم مطمئن نباشید دنیای کودکی فرزندتان همان‌قدر امن است که شما خیال می‌کنید. همیشه دور و برتان آدم‌های به‌ظاهر قابل اعتمادی هستند که معلوم نیست چه در گوش فرزندتان زمزمه می‌کنند. راه دور نروید. آن آدم ممکن است شوهر خواهرتان باشد... یا برادر خودتان... یا یکی از همین مردهای بچه‌دوست فامیل...یا یکی از پسربچه‌های گوگولی مگولی دور و بر.

نمی‌خواهم تعمیم بدهم... نمی‌خواهم شادی صدر بازی در بیاورم.... اما قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. آدم‌ها ممکن است برادر و پدر ما باشند، اما برای دیگران مرد غریبه‌اند (همین جا برای این‌که سوء تفاهم نشود برای آقایان محترم، عرض می‌کنم که داستان‌هایی هم از پسربچه‌ها شنیده‌ام درباره‌ی مزاحمت زنان اما خب، تعداد و نسبتش کم بوده است).

القصه... زمانی که من کودک بودم، از شانس بد، از این اتفاق‌ها چندین بار برایم افتاده است. من آنها را مانند رازی در دل حفظ کرده‌ام؛ شاید چون فکر می‌کردم اخلاق چنین حکم می‌کند. اما از این دلیل محکم‌تر، این بوده که می‌دانسته‌ام ممکن است چون بچه‌ام کسی باورم نکند، یا دعوایم کند.

به هر حال، زمانی که کودک بودم، مدام مورد آزار یکی از پسرهای فامیل قرار می‌گرفتم. او مرا تنها گیر می‌آورد و در آن تنهایی، با حرف‌ها و حرکاتش شکنجه می‌داد. خودش را لخت می‌کرد، وقتی من می‌رفتم دست‌شویی در را باز می‌کرد و از زمانی که هنوز ١٠ سالش هم نشده‌بود، عکس‌های پورنو در اختیار داشت که از دور نشانم می‌داد و می‌خندید. چند بار هم به من نزدیک شد.

 من می‌ترسیدم. می‌ترسیدم چون می‌دانستم این کارها بد و تابو است و نباید درباره‌اش حرف زد. بعدها بزرگ شدم و در سنین اید‌ه‌ال گرایی جوانی و خوش بینی، همه‌ی آن اتفاق ها را گذاشتم به حساب کنجکاوی‌های کودکانه و سن بلوغ و ... این‌طوری فکر می‌کردم می‌توانم آن پسرک را ببخشم.

اما قضیه به همین‌جا ختم نشد. در بزرگ‌سالی، او که تبدیل به مرد جوانی شده بود، بارها برای من مزاحمت ایجاد کرد. عکس‌هایم را دزدید و دست‌کاری کرد... برایم ای‌میل‌های مستهجن حاوی درخواست‌های بی‌شرمانه فرستاد... و جالب این‌که در آن ای‌میل ها مرا هم مثل خودش پایه‌ی جریان تصویر می‌کرد. برایم پیامک می‌فرستاد و خلاصه امانم را بریده بود. در همان فواصل ازدواج هم کرد، اما خنده‌دار است اگر این را به عنوان یک عامل بازدانده در زندگی‌اش عنوان کنم.

پمن هم‌چنان آدم ترسویی ماندم. ای‌میل ها را دیلیت کردم، پیامک‌ها را پاک کردم، و هرگز جوابش را ندادم؛ حتا به فحش و نفرین. فکر می‌کردم بی‌آبرویی است. تنها، نوشته‌هایش را به چند نفر آدم نزدیک- در حد دوست- نشان دادم و متاسف شدیم و خندیدیم. اما فکر کردم این چیزی نیست که بشود بلند گفت، که بشود با آن برخورد کرد. پشت همه‌ی این‌ها اما دلیل اصلی این بود که من حامی درست و حسابی نداشتم. تنها بودم در یک جامعه‌ی مردسالار... جایی که مردان نزدیک آدم ممکن است به محض شنیدن چنین حرف‌هایی، اول تیغ اتهام را به سمت خود آدم بگیرند. جایی که ممکن است زنان دور و برت تو را متهم به ریگی در کفش داشتن و اغواگری کنند... آدم ها آنقدر محافظه کارند که تو را به هیس هیس و زبان گزیدن وا می‌دارند...

حالا مدت‌هاست که فکر می‌کنم مقصرم... از این‌که سکوت کرده‌ام... از این‌که کودکی‌ام را با کابوس‌های تلخ گذرانده‌ام در حالی که مامانم توی آشپزخانه داشته کتلت سرخ می‌کرده( درست یکی از همان بارها مامانم داشت برای آن‌ها کتلت سرخ می‌کرد) من می‌لرزیدم، در حالی که توی خانه‌ای تنها بوده‌ام، از فکر این‌که مزاحم درس خانه‌ام را پیدا کند، یخ می‌کردم ...

چرا وقتی مساله را سربسته مطرح کردم، دست‌تان را روی لب‌تان گذاشتید؟ چرا آنقدر به من نزدیک نبودید که من ۵ ساله رازم را پیش شما فاش کنم؟ چرا فکر می‌کنید آدم بدها، غریبه‌هایت وی فیلم‌ها هستند؟

حقیقت این است که ما زن‌ها بارها مورد تجاور قرار می‌گیریم. حریم امنی نداریم. اگر به هر دلیلی تنها زندگی کنیم، متهمیم. و اولین کسانی که به خودشان اجازه می‌دهند حرمت شکنی کنند، نه غریبه‌ها که آشنایان‌اند.

این را برای مادرها می‌نویسم تا یادشان باشد بچه‌ها دنیا امنی ندارند. تا یادشان باشد بچه بزرگ کردن مسوولیت بزرگی است، نه این قدر که این جمله کلیشه‌ای و ساده به نظر می‌رسد. به شما هم می‌گویم که فکر نکنید آدم‌های نزدیک خودتان لزوما مردمان پاک و گل و بلبلی هستند. این مردهایی که پیش پای من و شما بوق می‌زنند، این زن‌های کنار بلوار میرداماد...

چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

فال بگیرید گاهی در زندگی‌تان. همین جوری الکی فال نگیرید... به حرف‌های یارو خوب دقت کنید. مخصوصا اگر یک جای حرف‌هایش گفت یک زنی هست توی زندگیت، که شر راه می‌اندازد، اگر گفت فلانی که الف دارد و میم دارد و ه دارد حسود است و بدخواه، اخم‌هایتان را نکشید توی هم که برو بابا، من اصلا آدم ه دار و م دار و الف دار نمی‌شناسم. خوب فکر کنید. اگر همان‌جا یادتان نیامد، یک جایی ه و م و الف را یادداشت کنید تا بعد که طرف حسابی رخ نشان داد، بفهمید فال‌گیر بیراه نگفته...

اصلا اگر پیش فال‌گیر هم نمی‌روید مهم نیست. حواس‌تان به این ه دارها و میم دارها و الف دارا باشد توی زندگی که ممکن است همین بغل گوش‌تان باشند و زیر نقاب دختر مهربون خاله فی فی و چی چی جون، برینند به تمام هیکل‌تان... خوب دقت کنید؛ همین بغل گوش‌تان.

اصلا اگر فال‌گیر پیشنهاد کرد اسم فلانی ها را روی یک کاغذ بنویسید و بعد توی توالت رویش بشاشید، حتما این کار را بکنید. هیچ تاثیری که نداشته باشد، دست کم شاشیده‌اید رویشان. کم لذتی نیست.

دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و فال و آدم‌ها
← صفحه بعد صفحه قبل →

آن‌ها به خاطر تو به من احترام می‌گذارند. آن‌ها، تمام زنان ساده‌ی کاملی که زنبیل به دست در خیابان راه می‌روند و به محض دیدن تو، به من لبخند می‌زنند.

حالا دیگر از نگاه‌های خریدار خبری نیست. مردها در خیابان با ناامیدی به من نگاه می‌کنند. من یک مهره‌ی سوخته‌ام که هر چه چهره‌ام درخشان باشد و گونه‌هایم سرخ، به دردشان نمی‌خورم! زن‌ها اما جایشان را به من می‌دهند؛ چون می‌دانند ایستادن همیشه کار ساده‌ای نیست. یکی‌شان به جای من خم شد، یکی‌شان به جای من ایستاد، یکی‌شان به جای من ترسید.

من به خاطر تو عزیز زن‌ها شده‌ام؛ چون فقط آن‌ها هستند که می‌دانند چطور وقتی ساقه‌ای جوانه می‌زند، آب در رگ‌های آدم جاری می‌شود. چون فقط ‌آن‌ها هستند که می‌دانند زندگی به معنای درست و دقیق کلمه، یعنی چه.

پ.ن:زن‌های «حالا بیچاره می‌شی»،« خودتو نابود کردی»، «خداحافظ آزادی» هم هستند البته!

(خیلی سعی می‌کنم فراموش کنم داری چی کار می‌کنی با این روزهای من...)

یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

معجره‌های بزرگی هست؛ زیر پلک‌مان، کنار دست‌مان، کنار همه‌ی نامرادی‌های روزگار که به یادمان می‌آورد زندگی هنوز ارزش ادامه دادن را دارد.

شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

بعضی‌ها بزرگ نمی‌شوند؛نه از آن جور بزرگ نشدن‌هایی که صداقت بچگی و طراوت نوجوانی را در وجودشان نگه دارد؛ بزرگ نمی‌شوند چون کودک لج‌بازی در ‌آن‌ها هست که جز پا کوبیدن کاری بلد نیست.

از این ‌آدم بزرگ‌ها زیاد دیده‌ام؛ آن‌‌هایی که با جوان‌تر از خودشان شوخی‌های بی‌ربط می‌کنند و خودشان ظرفیت رفتار مشابه را ندارند‌؛

آدم بزرگ‌هایی که ادای جوان‌ترها را در می‌آورند و در حالی که در هال روزنامه می‌خوانند،گوش‌شان توی اتاق بغلی است که حرف ها را برای روز مبادا ثبت و ضبط کنند؛

آدم بزرگ‌هایی که به خودشان اجازه می‌دهند به توجیه بزرگ‌تری، هرچه دل‌شان می‌خواهد بگویند و توقع ادب اضافه‌ی متقابل هم دارند؛

آدم‌بزرگ‌هایی که فکر می‌کنند کوچک‌ترها همیشه کوچک می‌مانند و با آن‌ها مثل ۵ سالگی‌شان رفتار می‌کنند( غافل از این‌که آن بچه‌ی ۵ ساله حالا یک زن یا مرد بالغ و مستقل است) و...

این آدم‌بزرگ‌ها فقط یک چیز را یادشان می‌رود؛ این‌که خیلی چیزها هست که آن بچه‌های کوچک می‌دانند و به حرمت همان بزرگ‌تری رازش را حفظ کرده‌اند و وای از روزی که پرده‌ها بیفتد... بهتر است هر کسی خودش حرمت خودش را نگه دارد.

دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

حالا تنها جمله‌ای که دارم به خودم بگویم این است که:« نعیمه ...قوی باش...»

این تنها کاری است که می‌توانم برای خودم بکنم.

شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: