← صفحه بعد صفحه قبل →

بعضی هایمان با حاج آقا کار می‌کنیم؛

بعضی‌ها با آقای مهندس؛

بعضی‌ها با خانوم مدیر؛

بعضی‌ها هم با معشوق‌مان.

مدل بعضی‌هایمان این است که وقتی حاج آقا یا آقای مهندس را می‌بینیم دست و پایمان را گم می‌کنیم و خم و راست می‌شویم. مدل‌مان مثلا این‌جوری است که وقتی رییس می‌آید خودمان را جمع و جور کنیم و غیر عادی شویم و مدل‌مان این جوری است که باور کرده‌ایم برده و بنده‌ی جناب مدیرمان هستیم؛ که اصلا منتی سرمان گذاشته تا برایش کار کنیم و لطفی می‌کند هر ماه حقوقی از سر صدقه بهمان می‌دهد.

با این مدل کار کردن، خیلی‌ها هم که نمی خواهند برده باشند، مجبورند مدیرهای دست‌پروده‌ی این جور آدم‌ها را تحمل کنند.

و این طوری می‌شود که آدم ها همدیگر را خر فرض می‌کنند. خانم مدیری می‌آید و مدتی طولانی درباره‌‌ی یک پیشنهاد کاری حرف می‌زند. مار خوش خط و خالی است. از آن خانم‌های مهربان. در مورد همه چیز بهت وعده می‌دهد. این‌‌که چقدر به کار و کمکت نیاز دارد. بعد ماهرانه، با همان زبان چرب و نرمش، طوری صحنه را می‌چیند که تعهدی به تو نداشته باشد؛ یعنی تا حد ممکن مفتی برایش کار کنی و او تا حد ممکن از تجربه و توانایی‌ات استفاده کند؛ اما هیچ‌جای کار مهر تاییدی بر توانایی تو نزند و به روی مبارکش نیاورد که حساب و کتابی هم وجود دارد.

مدیران دیگری هم هستند که به خودشان اجازه می‌دهند پست‌ترین کارها را از تو بخواهند. مثلا بعد از فلان قدر سال سابقه‌ی کاری، از تو بخواهند بیایی یک کار پیش پا افتاده برایشان انجام دهی.

بعضی‌ها اول وعده وعیدهای خوبی می‌دهند. آخرش موقع حساب و کتاب هی مالیات و کسری و حذفیات می‌بندد به نافت.

بعضی‌هایشان با یک قرارداد ناعادلانه، توقع دارند تمام زندگی‌ات را بگذاری برای پیشرفت کاری آن‌ها... عصر تا دیرقت بمانی، 5شنبه و جمعه کار کنی، مثل سگ دقیقا!

از این جماعت مدیران، بعضی‌ها توقع اضافه هم دارند. مثلا آقای مدیر فکر می‌کند خانم کارمندش هم‌خوابه‌اش هم هست و طرف باید آخر کار بعد از مرتب کردن میز و اتاق رییس، خدمات جانبی هم عرضه کند.

یک دسته مدیر هم هستند که با یک قرارداد چندجا استخدامت می‌کنند. سفارش کار از جاهای دوم و سومی که خودشان مدیر آن‌ها هستند می‌گیرند و توقع دارند با همان حقوق توافقی، کار چند جای دیگر را هم راه بیندازی...

این مدیرها ویژگی مشترک‌شان این است که تحقیرت کنند. کاری کمتر از توانایی‌ات بدهند، حقوقی کم‌تر از استحقاقت.

من یکی که دست همه‌تان را خوانده‌ام. خدا پدر دوستی را بیامرزد که یک روز دید جمعه‌ی تعطیلم را گذاشته‌ام برای راه انداختن کار یکی دیگر و بهم  یاد داد که هرگز روز تعطیلم کار نکنم. حالا دیگر جمه‌ها با خیال راحت می‌خوابم و سولیتر بازی می‌کنم!

شکر خدا حالا اگر ببینم یکی قصد دارد ماهرانه ازم بیگاری بکشد، جواب تلفنش را نمی‌دهم.

خوشحالم که هر وقت مدیر این‌جوری به پستم خورده، با عزت و شرف از کار کشیده‌ام بیرون.

این را هم نوشتم که بگویم خر خودتانید!

یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: مدیریت
← صفحه بعد صفحه قبل →

دست‌های کوچولویش را می‌اندازد توی موهای مادرش، سرش را می‌گذارد روی شانه‌ی او. هزار دور هم که بابایش بچرخاندش دور اتاق، باز تا سایه‌ی مادرش را می‌بیند ٢ تا دستش را دراز می‌کند به طرف او و با التمس نگاهش می‌کند. توی بغل مامانش آرام می‌شود و می‌خوابد.

بهش حسودی می‌کنم. او تنها کسی است که یک تکیه‌گاه امن دارد. با بوی مادر، آغوش مادر، نگاه مادر آرام می‌شود. مطمئن است که هیچ چیز نمی‌تواند به او آسیب بزند.

فقط وقتی هم سن و سال او باشی می‌توانی این قدر به مادرت مطمئن باشی. به محض این‌که بزرگ شوی، می‌فهمی مامان هم نقطه‌ضعف‌هایی دارد. مهم‌ترینش هم این‌که مادر است. می‌دانی اگر چهره‌ات درهم باشد، اگر تنت داغ‌تر از همیشه باشد، اگر حتا فقط حوصله نداشته باشی، رنگش می‌پرد. می‌دانی اگر شستش خبردار شود که دعوا کرده‌ای، شکست عشقی خورده‌ای، پول نداری، مریضی، افسرده‌ای و تنهایی، از خواب و خوراک می‌افتد. کم کم سنش هم بالا می‌رود و ضعیف‌تر می‌شود. می‌دانی ممکن است قند خونش بالاتر برود، ممکن است از آن سردردهای بی دلیل بگیرد. ممکن است بترسد.

کم کم تو مامان مامانت می‌شوی. هنوز ١٠ سالت بیش‌تر نیست که از زیر لحاف شکمش را چک می‌کنی که بالا و پایین می‌رود یا نه. ١۵ سالت است که رازهایت را برای خودت نگه می‌داری. ٢٠ سالت است که همه‌ی بعض‌هایت را تنهایی می‌شکنی. ٢۵ سالت است که هر وقت ازت می‌پرسد خوبی، یک لبخند گنده می‌نشانی روی لب‌‌هایت. ٣٠ سالت است و مامان هنوز نمی‌داند در این ٣٠ سال چه‌ها بر تو گذشته و او خبردار نشده است.

در تمام سال‌های زندگی‌ات، به کرم‌های جوان‌کننده و ضدچروک، به باشگاهی که مامان بتواند برود و دردهایش کم‌تر شود، به روسری‌های خوش‌رنگ و سفرهای نرفته فکر کرده‌ای و  مامان دیگر آن آغوش بی‌دغدغه‌ی بچگی‌هایت نیست.

این تلخ‌ترین کشف بزرگ شدن آدم‌هاست؛ این‌که می‌فهمند مادر با همه‌ی خوبی‌اش، با همه‌ی مهربانی‌اش، با همه‌ی فداکاری‌اش، نمی‌تواند از آن‌ها دربرابر بی‌رحمی زندگی دفاع کند.

سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: نیلا و مادر و زندگی
← صفحه بعد صفحه قبل →

یکی از چیزهایی که می‌خواستم بنویسم این است:

همه‌ی نویسنده‌هایی که ناشر می‌شوند یادشان می‌رود روزی نویسنده بوده‌اند.

می‌شوند مار خوش خط و خال.

شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

هر چیزی می‌خواهم بنویسم نمی‌شود.

هزار بار می‌نویسم و پاک می‌کنم.

از خودم متنفرم.

که نمی‌توانم بنویسم.

که می‌توانم اما پاک می‌کنم.

شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: سانسور
← صفحه بعد صفحه قبل →

مشکل بزرگی برایم پیش آمده بود؛از آن مشکل‌هایی که واقعا می‌شود اسم‌شان را بزرگ گذاشت. برای خیلی ها ممکن است اصلا پیش نیاید و خدا کند نیاید.

من در آن ایام فکر می کردم که وقتی همه چیز حل شود، حتما سراغ فلانی و فلانی می‌روم برای دیدارشان. می‌گفتم دنیا ارزش این دلخوری‌های مسخره را ندارد. در آن روزگار, به همه‌ی آدم های آشنا و غریبه، به همه‌ی آن‌هایی که روزگاری با هم خوش یا ناخوش بودیم، فکر کردم.

یادم هست یک بار که به مامانم زنگ زدم، به من گفت که فلانی و فلانی- از دوستانم- به او زنگ زده اند و دلداری‌اش داده‌اند. چقدر خوشحال شدم و اصلا تصویرشان در نگاهم عوض شد.

بعد دور و بری‌هایم را بهتر شناختم. رضا و مامان و ریحانه برایم گفتند که فلانی و فلانی چند بار تماس گرفته‌اند، فلانی چقدر غصه‌دار بوده و فلانی چه کارهایی تا حد توانش برایم کرده است.

بعضی‌ها را خودم دیدم. برایم گفتند که چطور دنبال نشانی و تلفنی از من بوده‌اند یا تا کجاها پی‌ام را گرفته‌اند.

اما از بعضی‌ها خبری نبود.

از آن فلانی و فلانی که می‌خواستم حتما بروم ببینم‌شان که اصلا. من هم نرفتم؛ نه به خاطر این‌که نمی‌دانستم زندگی چقدر بی‌ارزش است؛ بیش‌تر به خاطر این‌که دانستم آن‌ها ارزشش را نمی‌دانند.

بعضی از فلانی و فلانی‌ها هم بودند که به‌رغم توقع شاید بی‌جای من، اصلا خبری ازشان نشد و هرگز حالم را هم نپرسیدند. چند وقتی را گذاشتم به حساب مشکلات‌شان؛ بعد هم به حساب بی معرفتی‌شان. آدم باید بمیرد تا کسانی فکر کنند که دیگر وقتش است؟

می‌خواستم بگویم دنیا خیلی بی‌ارزش است اما بهتر دیدم بگویم دنیا خیلی ارزش دارد و دست‌کم ارزشش بیش‌تر از مردن آدم‌هاست که خودی و ناخودی سرو کله‌شان پیدا می‌شود برای فاتحه خواندن بر مزار آدم... می‌خواستم بگویم از شما که تلفن زدید، شما که اشک توی چشم‌تان جمع شد، شمایی که جمله‌ای و خطی برایم نوشتید و خانواده‌ی نگرانم را تسلی دادید ممنونم و از شمایی که ریشه‌های آدم بودن‌تان هم خشکیده، توقع دارم بر مزار من و عزیزانم هم نیایید!

چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: زندگی و دوستی
← صفحه بعد صفحه قبل →

وبلاگ‌هایی هستند که می‌شود بی‌امان خواندشان و تا ته آرشیوشان سفر کرد. حالا هرچند طرف فقط و فقط از خودش بنویسد به روایت اول شخص و خودش شخص اول رمانی باشد در این شهر یا شهر دیگری در جای دیگری از دنیا. شخصی نویسی اصلا گناهی نیست اگر آن‌قدر خوب بنویسی خودت را که مخاطب بخواهد بداند بالاخره پریود شد‌ای یا نه یا سر قرار شام دیشب رسیده‌ای یا نه...

از این وبلاگ‌ها زیاد هست. هستند آدم‌هایی که حتا به نام خودشان می‌نویسند و خودسانسوری نمی‌کنند. بعضی‌ها هم هستند که نام شان را دریغ می‌کنند لابد از ترس حسود و فضول و بدخواه که در اطراف ما کم نیست.

من خودم را مرور می‌کنم با این دفترچه یادداشت کوچک که حالا دیگر رمق نوشتن از خود هم برایم نمانده و چقدر فرق کرده‌ام با گذشته با ترس پنهان قضاوت شدن و از وقتی سررسیدهایم را انداختنم دور، نوشتن برای من یک کار شفاهی شده آن هم البته در ذهن و بدون مخاطب؛ تنها برای خودم در جایی که دیگر مامان و بابایی زیر بالشت را نمی‌گردند در جست و جوی افکارت که به کجا دارد می‌رود.

خیلی از وبلاگ نویس‌ها نویسنده‌های خوبی هستند؛ مطلب علمی هم که می‌نویسند آدم را درگیر می‌کنند و در عوض خیلی‌ها بی استعداد وقت آ‌دم را با خاطرات شوشوجون و باز ماندن زیپ راننده تاکسی و شوخی‌های احمقانه می‌گیرند در حالی که اگر همین جزییات پیش پا افتاده را کسی با اندک قریحه‌ای بنویسد، غوغا می‌کند. خوب است کسی بتواند زندگی‌های دیگری هم داشته باشد؛ با سرک کشیدن، گوش کردن، وبلاگ خواندن و فیلم و کتاب. یک بار زندگی کردن خیلی کم است.

 

(‌راستی چند روز پیش،‌ وقتی ناگهان برگشتم توی اتاق، دیدم مامانم دارد سونوگرافی‌ جدیدم را می‌خواند. لابد از سر کنج‌کاوی یا نگرانی و من برایم مهم نبود و خودم هم هیچ‌وقت بدم نیامده از خواندن کوچک‌ترین نوشته‌ای که جایی جا مانده از کسی. عاشق داستانم و همیشه توی کوچه و خیابان دزدانه سرک می‌کشم به درهای باز مانده و پرده‌های کنار رفته و دلم می‌خواهد بدانم آن‌ها چه جوری زندگی می‌کنند و از توی خانه‌شان چه بویی می‌آید و ... دنبال کردن مکالمات تلفنی آدم‌ها در تاکسی و خیابان هم همین حکم را دارد.)

پ.ن: جواب سونوگرافی من هم می‌تواند یک داستان کوتاه باشد، نه؟

دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

کسی از شلوار خیس

پاهای خیس

چشم های خیس

خاطره ندارد؟

کسی یادش می‌آید روزی، جایی، کسی

هر بار شلوار می‌پوشد با پاهای خیس

مواظب باشد تنش به جایی نخورد

و اشک را ببیند بر تن خشک دیوار؟

غسل می‌کنم

به نیت آخرین حمام در بین دیوارهای تنگ

و پاهایم را تا قوزک خشک می‌کنم.

 

یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر
← صفحه بعد صفحه قبل →

هزار بار هم که بیایم «...برگر»، یادم می افتد که ١٢ سال پیش، این‌جا جای تازه‌ای بود. ما برای مهمان تازه از خارج رسیده‌ای از این‌جا برای همه برگر و سیب‌زمینی گرفتیم. آن روزها طعم نانش طعم جدیدی بود و خوشم می‌آمد از گاز زدن ساندویچ های پنیردارش و هنوز هربار خیارشورش را که به نرم زیادی شور است دور می‌ریزم.

هربار که بیایم این‌جا و روی صندلی‌های چسبیده به زمینش بنشینم، به این فکر می‌کنم که این مغازه مال کسی است که روزی مدیر انتشارات جایی بود که کار می‌کردم و هربار از خودم می‌پرسم یعنی این پسره که 12 سال است پشت صندوق ایستاده، پسرش است؟ و البته خیارشور زیادی شور را از لای نان بیرون می‌کشم.

یادم می‌افتد یک روز عصر رفتیم پایین‌های شهر، در کوچه‌های ناآشنا دنبال مطب یک ماما گشتیم و او قرص کوچکی را گذاشت لای دستمال کاغذی و ما گرسنه و تشنه رسیدیم این جا و هرچه لای دستمال را گشتیم قرص نبود. درست همین روبه رو بود که ایستاده بودیم و زیرصندلی‌های ماشین را می‌گشتیم. همین ماشین...بعد نمی دانم تقصیر قرص بود یا بدشانسی من که هر چه برگر برایت آوردند وسطش قرمز بود. تو هر بار ساندویچ‌ها را پس فرستادی و من ساندویچ خودم را تا ته خوردم و محال است هربار که می‌آیم این جا، یادم نیفتد که چه قدر فرق کرده بودی با ما که این‌جا همه‌ی ساندویچ‌ها را با ولع می‌خوریم و من فقط خیارشورهای ساندویچم را در می‌آورم که به نظرم زیادی شورند.

این جا که می آییم، هربار رضا می گوید حس فیلم های آمریکایی را دارد با آن فضای باز جلویش که ماشین ها کج پارک می کنند و من سیب زمینی با طعم سیرش را و سالاد کلم سس‌دارش را حتما می‌خورم و هی توی ذهنم حساب می‌کنم چند کالری اضافه دارد و بازهم می‌خورم و فط کمی از سس سالاد را می‌زنم کنار.

این‌جا که می‌آیم، یادم می‌افتد آن روز اسباب‌کشی که کامیون بار ایستاده بود جلوی شیشه‌های عریض مغازه... من و ریحانه فکر می‌کردیم دیگر هرگز برای ساندویچ خوردن مسیرمان به این‌جا نخواهد خورد و من دلم برای سیب زمینی‌ها تنگ می‌شد نه برای خیارشورها که خلاف من ریحانه خیلی دوست دارد.

امکان ندارد بیایم این‌جا و به تو فکر نکنم که می‌گفتی توی عمرت بیرون ساندویچ نخورده‌ای، چون اصلا نمی‌توانی فکرش را هم بکنی که جلوی یک مرد ساندویچ بخوری و رژلبت پاک شود و آن‌وقت او خط طبیعی لب‌هایت را تشخیص دهد و فکر می‌کنم که لب‌های باریکت چقدر قشنگ بودند و چقدر چهره‌ات را معصوم می‌کردند.

ما دوتایی می‌آییم این‌جا،در حالی که من ساندویچ می خورم و هیچ به رژ لبم که پاک می‌شود فکر نمی کنم و در عوض به همه‌ی آدم‌هایی فکر می‌کنم که با هم به این‌جا آمده‌ایم یا نیامده‌ایم و ذهنم با یک همبرگر در سراسر دنیا می‌چرخد.

دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()