← صفحه بعد صفحه قبل →

شاید شما هم محاکات غزاله علیزاده به کارگردانی پگاه آهنگرانی را از BBC دیده باشید. من هیچ وقت کارهای غزاله علیزاده را دوست نداشتم. یعنی نثر و نوع نگاهش جزو ادبیات مورد علاقه من نیست. اما آدم هایی در فامیل مان بودند که او را دوست داشتند و اولین بار چندین سال پیش مرا به جواهر ده بردند تا جایی را که غزاله علیزداه خودکشی کرده ببینم. جواهرده بعدها منطقه توریستی مشهوری شد، اما حالا کمتر کسی کنار زیبای‌های طبیعی منطقه، یاد خانم نویسنده ناامیدی می افتد که یکی از زیباترین جاهای ایران را برای مردن انتخاب کرده است.

دیدن این فیلم چند تا نکته ظریف را برای من روشن کرد. فکر می کنم پگاه آهنگرانی دقت ویژه ای در چیدن آدم ها و حرف هایشان در کنارهم داشته است. مهم ترین  نکته هم اینکه 2تا از مایوس ترین آدم های روزگار درباره علیزاده حرف می زنند: بهرام بیضایی و جواد مجابی. آنها روشنفکران ناامیدی هستند که در تمام حرف هایشان تاکید می‌کنند که واقعا اگر علیزاده خودش را نمی کشت چه می کرد؟ انگار این آرزوی نهانی آنها هم هست. بیضایی که هیچ نقطه روشنی در شهر و خیابان و زندگی نمی بیند. در نظرش همه چیز رو به نابودی است. مجابی هم که طعنه می زند، طعنه هایش لحن مایوسانه‌ای دارند. اینها بهترین آدم هایی هستند که می توانند مفسر یاس علیزاده باشند. محمد علی سپانلو هم  انگار ور دیگری از شخصیت علیزاده را تصویر می کند که به شخصیت خودش نزدیک تر است. آن ور جذاب و بذله گو  و مجلس آرا که مادر علیزاده از آن متنفر است. شاید یکی از همان لش و لوش هایی که مادر علیزاده از آنها یاد می‌کند و دور دخترش را گرفته بودند، همین عمو سپان بوده! بعد هم که صورت سنگی و خشک مادرش که هرچند خود غزاله می گوید همو داستانش را در 14 سالگی داده مجله ای چاپ کند، حالا دیگر دیگر خیلی به کار خودش هم اعتقاد ندارد. دخترخاله ی غزاله علیزاده اما یکی از آدم های جذاب فیلم است. زنی که غزاله را دروغگو و متوهم می داند و می گوید او همیشه دنبال جلب نظر مردها بوده. درست بعد از همین جمله‌هاست که صدای غزاله علیزاده می آید که می گوید: شما زن ها به دوستان خودتان هم رحم نمی کنید و به نظرم اینجا یکی از هوشمندانه ترین ایده های تدوین فیلم اتفاق افتاده است.

 دایه به نظرم روراست ترین آدم این فیلم کوتاه است، دایه ای واقعا مهربان تر از مادر که نگران است غزاله تا مرگ خدایی اش از مو آویزان باشد و اوست که واقعا فهمیده و دانسته که غزاله تنهاست و دردش همین تنهایی است.

من فضای بی قضاوت این فیلم را بیشتر از هر چیز دوست داشتم و با اینکه هنوز غزاله علیزاده نویسنده مورد علاقه ام نیست؛ حالا بیشتر می فهمم که افسردگی، تنهایی و شوخی های او از چه جنسی بوده و در مهمانی های شبانه اش دنبال چه می گشته و نوشتن چرا و چقدر برایش مهم بوده و چرا این همه درباره اش حرف می زدند با یهتر بگویم پشتش حرف می زدند. همه اینها هم به مدد یک روایت بی طرفانه اتفاق افتاده است.

داخل پرانتز: می خواستم بگویم که چقدر این یاس همگانی شده و چقدر این حس ها در همه مان پررنگ است و چقدر وقتی غزاله علیزاده می گوید می خواستم ماندگار باشم ملموس است و چقدر تصویرش شبیه خودم بود.

شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

حواسمون رو جمع کنیم. داره دیر می شه. این دفعه دیگه شانسی نیست. راه نفس ها تنگ تر می شه.... و فرصت جبران محال تر. حتا اگه این بهترین راه نباشه، تنها راهه.

این تنها چیزیه که الان باید بهش جدی فکر کرد.

یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: انتخابات