← صفحه بعد صفحه قبل →

مشت هایش را توی هوا تکان می داد حمیده:« همه چی آرومه؛ من چقدر خوشحالم....»

به زور بلندم می کرد از روی پتوی نازک کنار دیوار؛ التماس می کرد که چند تا حرکت جدید یادش بدهم با پای سوزنی و با ناز دست هایش را می چرخاند. توی خیال با معشوقش تانگو می رقصید و وعده می داد که این بار دیگر در رقص پیشش کم نمی آورد. من با چشم های تربچه ای سرخ، بهش می گفتم که انگشت وسطی اش را به شستش نزدیک کند. به من می گفت خانم ادیب، به سهیلا می گفت خانوم مهندس.

نمی دانست وقتی وسط روز سفره ی نازک مان را باز می کند تا نان و پنیر بخورد، چقدر از اشتهایش لجم می گیرد. چایی اش را که می خورد ،می خوابید؛ انگار نه انگار که من و سهیلا داریم به خودمان می لرزیم. توی اسم فامیل هم جر می زد. اسم استان ها را جای اسم شهر می نوشت و اسم علف و سبزه را جای میوه.

٢١ سالش بود. بین من و سهیلا می خوابید و وقتی آمدند ببرندش، سهیلا بهش التماس می کرد لجبازی نکند و برگه هایش را درست پر کند تا دوباره برگردد پیش خودمان. او هم به ما توصیه کرد اسم فامیل را تا آخرین حرف الفبا ادامه بدهیم. رفت و ما دیگر «همه چی آرومه» را نخواندیم و من دلم برای نان و پنیر خوردنش تنگ شد. کلاس های صبحگاهی تعطیل شد و ما از آن به بعد فقط آوازهای نیلوفرانه ای می خواندیم.

راست می گفت آن دخترک همسایه... چقدر قصه ی نانوشته دارم حالا  که همه  چی آرومه را گوش می کنم.

یکشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

دنیا خلاصه می شود در آدم های واقعی... در ناله های مادر که از درد خوابش نمی برد. در شانه های پدر که لاغرتر می شود. در گریه های خواهر و برادر و دلداری همسر. در چشم تنها آدم های واقعی دنیا که دلم نمی خواهد ثانیه ای دوری شان را تحمل کنم.

دنیا خلاصه می شود در تنها شاخه ی خشکیده ای که جوانه پوستش را با درد می شکافد و در حرکت تند ابرها از روی خورشید که سایه روشن می سازند.

من می خوام زندگی کوچکی داشته باشم با همین چند تا آدم و همین تک شاخه ها زیر سایه ی ابرها.

هیچ چیز را با زندگی کوچکم عوض نمی کنم.

پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شخصی