← صفحه بعد صفحه قبل →

آدم دلش می خواهد شاهزاده باشد در یک جزیره‌ی دور و گوی های بلورینی داشته باشد برای شناخته شدن و با یک مرد مرده، مینی بوس سواری کند در شهر.

در این هوای گرفته و در این روزهای ابری، چه چیزی بهتر از عشق که از یادت ببرد چند ساله‌ای و حال و هوای نوجوانی را برایت زنده کند؟

« تنها دوبار زندگی می کنیم» پر از تخیلی است که عین واقعیت است و آدم را در خلسه فرو می برد. چیزی که این روزها کمتر گیر می آید؛ فیلم خوبی که مثل یک مسکن قوی است.

پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

ما که گشتیم و پیدا نکردیم

اما قرار است خدا زیر بالشت چیزی بگذارد

یک بسته ی بزرگ امید

یه عروسک کوکی که گریه نمی کند

یک ماشین که باران می پاشد به صورتت

مدادهای رنگی که نوک شان نمی شکند

و یک جعبه ی موسیقی

یادت باشد زیر میز را هم بگردی...

شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: نیلا و شعر
← صفحه بعد صفحه قبل →

 شاید از همه چیز مهم تر بود... اینکه من بخواهم آن نصفه کمد خاک گرفته را بیرون بریزم و تمام عمرم را مرور کنم. حاصلش شده چند تا جعبه و کیسه دورریختنی از دوره های مختلف عمرم، مجله های محبویم، سررسیدهای سالیان گذشته و یادداشت‌ها و کارت ها.

صبح را با هق هقی طولانی شروع کردم. یک پوشه بود پر از آخرین نامه ها... نامه ها را در کنار یادداشت های خودم که می گذاشتم می دیدم هیچ ربطی یه هم نداشته اند انگار. من افسرده ترین روزهای عمرم را می گذرانده ام و آن وعده که «هرگز پس از من آینده ای نخواهد بود»، دروغ از آب در آمده بود. هنوز آن پوشه را دور نینداخته ام. میانش نامه ای از پدرم بود با سوز فراوان که از من می خواست صبورتر باشم و نبودم.

کلی شعر و داستان منتشر نشده و فراموش نشده پیدا کردم. دست خط های بچه‌گانه‌ام... عکس های جوانی ام؛ مال دورانی که چشم هایم عجیب برق می زد و به شکل محسوسی لاغرتر بودم. شب خداحافظی با سارا توی پارک قیطریه، عکس های شمال، آخرین عکس هایی که با دوربین غیردیجیتال گرفته ایم.

اما در میان همه کارت هایی که در یک جعبه نگاه داشته بودم، کارت های غزال را پیدا کردم، با آن جمله ها که بارها خوانده بودم و جایی در ناخودآگاهم  خاک می خورد. اولین کارت ها تلاش کرده بود سنگ تمام بگذارد در ادیبانه بودن؛ جمله هایی از آندره ژید، درباره ی جانشین ناپذیرترین هستی ها و اشک. در یکی برایم شعری سروده بود. در یکی به اوج رسیده بود، با آن مداد پررنگ ( که عاشقش بود)نوشته بود:

می خواهیم بمانیم

برای هم

 و سبز بمانیم.

...این اعترافی ست به پاس مهربانی هایت( من مهربان بوده ام هرگز؟)

و پی نوشت گذاشته بود:

ف اعترافم توخالی نشد ببخشید. خودت که می دونی جریان «مداد» و ایناست! ولی همه کار می کنم که توخالی نباشه ( توخالی شد؟)

و همان صورتک خندان که امضایش بود. خودش هم باور نمی کند که امضای کارت مال سال 81 است، یک شب که اولین برف زمستانی آمد و تولدم بود.  این کارت ها را با خودم می برم با چند تا یادداشت دیگر از ریحانه، یکی دو تا نوشته ی پراکنده از دوستانم و اعتراف می کنم که هنوز با خواندنش قلبم جیغ می کشد ( کاش می شد دست کم با تو خداحافظی کنم).

اما در میان بسیار نوشته ها که همراه مهربانم برایم نوشته است، چند کاغذ هست با نوشته هایی به رنگ نارنجی، برآمده از دل، و آنقدر راست که من شرمنده ی خواندنشان هستم. روزی که عطرم تمام شده بود، روزی که گفته بود به دوست داشتنم افتخار می کند، روزی که برایم نوشته بود جاست دو ایت!، روزهای فراوانی که قلبم را فشرده بود در هجوم کلماتش...

یک شعر پیدا کردم که برای ریحانه سروده بودم سال ها پیش...

 

دور انداختن نوشته ها سخت است.

چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()