← صفحه بعد صفحه قبل →

 

با کیانوش عیاری مصاحبه می کردیم. گفت و گوی ما لایه ی دومی هم داشت که خوشبختانه منتشرش نکردیم.( اصولا بهترین نوشته های ما، آن هایی هستند که منتشر نمی شوند. ما آنها را نمی نویسیم؛ نه به خاطر آن که از سطح درک مخاطب بالاتر است، نمی نویسیم چون  کسانی که به عنوان ارشد خواننده ی این نوشته ها هستند، اصولا درکی از آن ها ندارند.)

در بخش دوم مصاحبه که ضبطش هم نکردیم، حرف درباره ی حسرت ها بود. کیانوش عیاری درباره ی ٢ فرصت در زندگی اش حرف زد که آن ها را از دست داده بود. یکی را به خاطر عزت نفس یا غرورش، یکی را به خاطر یک تعهد؛ تعهد به آدمی که هرگز نمی داند باعث از دست رفتن آن فرصت شده است.

من هم فرصت های زیادی را از دست داده ام. برخی را به خاطر فداکاری های کوچک( مثل یک فرصت بزرگ که این اواخر داشتم و همه چیز را در زندگی ام زیر و رو می کرد) و برخی را به خاطر  ناتوانی ام در تظاهر.

بارها خودم را به خاطر  این فرصت سوزی ها محاکمه کرده ام و تبرئه شده ام. من هیچ موقعیت و فرصتی را با چادر و مقتعه به دست نیاورده ام. از سلام و علیکی که با آدم های بسیار داشته ام سودی نبرده ام، چیزی را در پستوی خانه ام پنهان نکرده ام، عقیده ای را سانسور نکرده ام، فکری را در نهان دلم انبار نکرده ام، به خاطر رابطه ای از پله ای بالا نرفته ام و بنا بر خوشامد کسی زندگی نکرده ام؛ در حالی که خیلی اوقات موقعیتش را هم داشته ام.

البته اطراف ما همه پر است از آدم هایی که با حداقل استعداد، کمترین توانایی و بهره ی هوشی و با نهایت کج سلیقگی، دل خوش عنوان اجتماعی و حقوق مادی شان است؛ درست در همان زمانی که آدم های مستعد بسیاری، با داشتن توانایی های بسیار، خانه نشین و گوشه گیرند.

در دبیرستان فرهنگ، ٢ تا دبیر خوب داشتم؛ یکی مجهز به سلاح فرصت طلبی و یکی استاد فرصت سوزی. حالا  دومی رییس یک دانشگاه است، اولی معاون بخش در یک دانشکده. کسی نمی تواند انکار کند که رییس دانشگاه موقعیت فعلی اش را مدیون ازدواجش با یکی از پله های ترقی است و وارد شدن در نظام قدرت و آن دیگری بی بهره از قابلیت هایش، از حداقل ظرفیت هایش استفاده می کند.

مدت ها هم در کنار کسی بودم که تا دید آدم های جدیدی سر کار آمده اند، زیرآب رییس قبلی را که از مهم ترین چهره های فرهنگی سال های گذشته ی ایران بود، در حضور خودش زد و در دوران جدید با یک فترت موقتی؛ تا حد معاون آن سازمان بزرگ هم پیشرفت کرد. او هم از آن آدم هایی بود که از ساعت ١١:٣٠ آستین هایش را بالا می زد و کنار در دستشویی منتظر اذان می ایستاد!

بعدها در رادیو که بودیم، یکی از دوستان نزدیک که کمی بعد فامیل نسبی مان هم شد، موهای بلندش را کوتاه کرد و به ته ریش ملبس شد و در حالی که در مسیر پخش شبکه تا ساختمان شبکه ی خبر، همه ی مدارک شغلی مرا «گم» کرد، در کوتاه ترین مدت و در حالی که با افتخار درباره ی خودشیرینی هایش برای مدیرکل حرف می زد، به درجه ی  سردبیر ارشد هم رسید!

بعدها خبرنگاران کم سابقه ی بسیاری را دیدم که یک شبه سردبیر شدند و زنان خانه‌نشین فراوانی را که به مدد صدای نازک و پلک های افتاده شان، مناصب فرمایشی و فرمالیته را اشغال کردند. آقایی را که به خاطر فرق کج مومنی و فعالیت در ستاد انتخاباتی فلان کاندیدا و مداحی در مجالس اهل بیت و ... با کمترین سواد مطبوعاتی، روز به روز صدر نشین تر می شود!

یادم هم هست که چندین بار دوستان عزیزتر از جان و شفیق، توصیه کردند که برای طی طریق در این نردبان رو به آسمان، روسری ام را کمی جلوتر بکشم، حرف هایی را نزنم ولایف استایلم را کمی (به اقتضای حال و مقام!) تغییر دهم...

کیانوش عیاری در گفت و گویش از ٢ فرصت پرده بر داشت؛ که فکر می کنم خودش هم باور دارد که یکی را به خاطر یک فداکاری ارزشمند از دست داده، یکی را به خاطر حفظ شان انسانی اش و دور ماندن از مظان وابستگی به قدرت.

من آدم های معمولی زیادی را می شناسم که قابل ترند، با هوش ترند، مدیرترند و همیشه فرصت ها را می سوزانند! در حالی که می گویند آمریکا سرزمین فرصت هاست، جایی که می شود هیچ چیز را به مدد نظام اجتماعی و توانایی های فردی تبدیل به فرصت کرد،سرزمین ما سرزمینی است که در  آن فرصت سوزی به انسان آبرو و اعتبار می بخشد؛ هر جور که وابسته به قدرت نباشی، محترمانه تر است.

شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

یعنی واقعا اگر کسی دستش را بگذارد روی صورت خورشید، می تواند نورش را پنهان کند؟

یعنی اگر کسی دور اسم دکتر عبدالحسین زرین کوب و امیری فیروزکوهی و که و که و که خط بکشد، نام آنها را از قله های افتخارشان پایین خواهد کشید؟

یعنی  می شود مثل دوران کتاب سوزی، دستاوردهای عظیم جریان های فرهنگی یک ملت را نابود کرد؟ می شود آدم های کوچک درباره آدم های بزرگ قضاوت کنند؟

می شود دست مان را بگذاریم روی گوش مان و صداهای واقعی را نشنویم؟ می شود کلمه ها را از فرهنگ لغت ها پاک کرد و  با فتوشاپ تصویر زندگی واقعی را  به میل خود اصلاح کرد؟می شود با حذف کردن نیازهای واقعی آدم ها و انکار شیوه ی زندگی شان الگویی از یک زندگی توهمی برایشان ساخت؟

می شود در قحطی آزادی بیان درباره نبودنش در اروپا حرف بزنیم؟

از دوران نوجوانی همیشه این جمله را از دعواهای سروش نوجوانی ها و سوره ای ها یادم هست که:

برای دست کشیدن به چهره خورشید باید خود قد کشید، نه این که دیگران را زیر پا گذاشت و له کرد...

دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: سانسور
← صفحه بعد صفحه قبل →

امروز آذر در خیابان گلشهر از سرایدار یک شاختمان کتک خورد چون جلوی گلدان های ساختمانی پارک کرده بود که اهالی اش ادعا می‌کردند ۵ میلیون تومان به شهرداری پول داده اند و خیابان را خریده اند. من چند دور توی خیابان زدم تا بتوانم ماشینم را بگذارم یک جایی و خلاف دوستان و همکاران ساختمان آی تک که با بی‌تفاوتی؛ پیاده و سواره رد می شدند, خودم را برسانم به او.

همه ی اهالی ساختمان که پشت شان گرم بود به اتاقک کلانتری محل که درست سر خیابان است؛ قسم می خوردند که آقا عبدالله مظلوم شان آذر را نزده و با مشت نکوبیده روی کاپوت و شیشه های ماشین و در عوض این اذر است که گریه می کند و با گریه محل را به هم ریخته.بعد هم که برادران کلانتری آمدند مدعی شدند که اصلا اشکالی ندارد سرایدار کسی را بزند و در عوض چرا آذر ماشینش را پارک کرده جلوی برج آن چنانی آن ها!

خلاصه بعدش ما همگی جمع شدیم و رفتیم سروقت شان و خانم دکترهای فوق تخصص یک رشته ای که نمی گفتند چه رشته ای؛ همگی قسم خوردند که از پنجره طبقه چندم به چشم خودشان دیده اند که آقا عبدالله هیچ کاری نکرده...

می دانید؟

می خواستم این نوشته را با چند نتیجه گیری تمام کنم اما حالا که به اینجا رسیده ام می بینم حتا این نتیجه گیری ها  هم هیچ فایده‌ای ندارد...آدم های بی تفاوت؛ قسم های دروغ؛ پلیس های خائن رشوه گیر....زن های بیچاره داگویل که ممکن است روشنفکر و روزنامه نگار هم باشند... شما این داستان را به عنوان خاطره امروز من بخوانید و بگذرید.

یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شخصی
← صفحه بعد صفحه قبل →

من متاسفانه این داستان را با جرح و تعدیل فراوان و تلخیص بسیار در مجله مان کار کرده‌ام. اما این متن کامل و درست است.

رادیکال های آزاد

آلیس مونرو

 

اولش مردم هی تلفن می کردند که مطمئن شوند نیتا خیلی افسرده نیست، خیلی احساس تنهایی نمی کند، کم غذا نمی خورد یا زیاد نمی نوشد (او از آن شرابخوارهای حرفه ای بود تا جایی که خیلی ها فراموش کرده بودند شراب خوردن برایش ممنوع است.)  گوشی را می گذاشت، بدون هیچ غم یا شادی غیرعادی، بدون فراموشکاری یا گیجی. می گفت احتیاجی به خواروبار ندارد؛ با هرچیزی که دارد می سازد. به اندازه ی کافی قرص داشت و تمبرهایش هم برای فرستادن نامه های تشکر کافی بودند.

البته دوست های نزدیکش به این که این حرف ها حقیقت داشته باشد مشکوک بودند. فکر می کردند حتما زیاد غذا نمی خورد و حتما همه ی نام های تسلیت را جواب نمی دهد.حتی به آدم هایی که جاهای دور زندگی می کردند، خبر نمی داد که یادداشت شان را دریافت کرده. نه به همسر سابق ریچ در آریزونا، نه به برادر ناتنی اش در نوا اسکوتیا. گرچه این دو تا ، شاید بهتر از آدم هایی که نزدیک بودند، باید می فهمیدند که چرا او هیچ مراسم ترحیمی برگزار نکرده است.

ریچ گفته بود که به روستا می رود، به ابزار فروشی. ساعت حدود 10 صبح بود و او تازه نقاشی  نرده ها را شروع کرده بود. داشت نرده ها را سوهان می کشید تا برای نقاشی آماده شان کند که سوهان قدیمی توی دستش شکست.

نیتا هنوز به خاطر دیرکردن او نگران نشده بود. ریچ  توی پیاده رو، زیر تابلویی که روبه روی ابزار فروشی تخفیف قیمت چمن زن را اعلام می کرد، افتاده بود. حتی نتوانسته بود وارد مغازه شود. 81 سالش بود و جز این که گوش راستش نمی شنید، مشکل دیگری نداشت. دکتر یک هفته قبل معاینه اش کرده بود. نیتا با شنیدن کلی ماجرای مرگ ناگهانی، حالا داشت می فهمید که چکاپ اخیر دکتر و گزارش سلامت ریچ، چه معنایی دارد.. گفته بود: آدم فکر می کند این جور معاینه ها اصلا نباشد بهتر است.

فقط می توانست  با دوست های نزدیک بد دهنش ویرجی و کارول این طور حرف بزند، زن هایی هم سن و سال خودش که 62 سالشان بود. دوست های جوان ترش این جور حرف زدن را زشت و دو پهلو می دانستند.

اولش همه دور نیتا جمع شدند. حرفی از مراسم سوگواری به میان نیاوردند، اما او می ترسید که هر آن این بحث را شروع کنند.

به محض این که با برنامه ها کنار آمد، همه باید و نباید ها ناپدید شدند. ارزان ترین تابوت در خاک گذاشته شد بدون هیچ مراسمی. مامور کفن و دفن  گفت این کار ممکن است خلاف قانون باشد؛اما او وریچ باورهای خودشان را داشتند. یک سال قبل اطلاعات لازم را گرفته بودند، موقعی که بالاخره سرطان نیتا را تشخیص دادند.

-  از کجا می توانستم از کجا می توانستم بفهمم که او زودتر از من می میرد؟

مردم انتظار یک مراسم سنتی را نداشتند، اما توقع داشتند یک جور برنامه مثل مراسم رایج برپا شود. جشن زندگی، پخش موسیقی مورد علاقه اش، دست به دست هم دادن و نقل خاطره ها، جوری که خصلت های ریچ و اشتباهات قابل بخشش را یادآوری کنند. همان چیزهایی که ریچ می گفت حالش را به هم می زند. بنابراین همه چیز به شکل خصوصی برگزار شد. خیلی زود هم هاله گرمی که اطراف نیتا را رفته بود محو شد. هر چند خودش فکر می کرد هنوز بعضی ها نگرانش هستند. فقط ویرجی و کارول می گفتند اگر بخواهد به همین زودی ها از کار بیفتد، یک خودخواه لعنتی است.آ نها می گفتند که می آیند و با یک ودکا، حالش را جا می آورند.

 می گفت این طور نیست، اما خودش می دانست که حرف آن ها یک جورهایی منطقی است. به خاطر رادیوتراپی های بهار گذشته، سرطانش این روزها بهتر شده بود. فقط بهتر، نه اینکه کاملا از بین رفته باشد. کبدش که صحنه اصلی عمل های جراحی بود تا وقتی غذا می خورد، اذیتش نمی کرد. فقط دوستانش از این که یادشان می آمد او نمی تواند هیچ جورمشروبی بخورد، چه برسد ودکا، افسرده می شدند.

 

ریچ ماه ژوئن مرد و حالا وسط تابستان است. از خواب بیدار می شود، دوش می گیرد و هر چیزی را که دم دستش است تنش می کند. دندان هایش را مسواک می کند و موهایش را که خیلی خوب سفید شده اند شانه می کند؛ موهای اطراف صورتش خاکستری هستند و پشت سرش سیاه. به لبش ماتیک می مالد و ابروهایش را مداد می کشد که خیلی خالی شده اند و بعد از یک عمر تحسین کمر صاف و پهلوهای متعادلش، هیکلش را از این نظرها وارسی می کند، هرچند می داند مناسب ترین لغت برای ای روزهای او، لاغر مردنی است.

 روی صندلی بزرگش که یک دسته کتاب و مجله باز نشده کنار آن است می نشیند.از توی لیوانش چای گیاهی ملایمی را مزه مزه می کند که حالاجایگزین قهوه شده است. یک زمانی فکر می کرد نمی تواند بدون قهوه زندگی کند، اما حالا لیوان بزرگ گرم تنها چیزی است که می خواهد توی دست هایش داشته باشد. لیوانی که کمکش می کند تا فکر کند. هر چه که بود، در طول ساعت ها و روزها به آن عادت کرده بود.

این خانه مال ریچ بود. خانه را وقتی با زن اولش بت زندگی می کرد، خریده بودند. خانه ای بود برای تعطیلات که زمستان ها درش را می بستند.2تا اتاق خواب کوچک داشت و یک آشپزخانه که به خانه الحاق شده بود؛ نیم مایل مانده به روستا. اما ریچ خیلی زود شروع کرد به کار کردن روی خانه. نجاری یاد گرفت، به اتاق خواب ها فضایی اضا فه کرد و یک حمام ساخت و یک جایی هم برای مطالعه خودش درست کرد. خانه اصلی را تبدیل کرد به یک نشیمن وسیع، ناهارخوری و آشپزخانه. بت کم کم علاقه مند شد. اولش کلی غر زده بود که چرا این خرابه را خریده است،اما تغییرات عملی، او را هم وارد کار کرد. پیش بند مخصوص نجاری خرید.احتیاج به چیزی داشت که سرش را گرم کند، مثل همان نوشتن و چاپ کردن کتاب آشپزی که چند سال مشغولش کرده بود. آن ها بچه نداشتند.

همان زمانی که بت به مردم می گفت که نقشش را به عنوان دستیار نجار پیدا کرده و او و ریچ به خاطر نجاری به هم نزدیک تر شده اند، ریچ عاشق نیتا شد. نیتا در دفتر ثبت نام دانشگاهی که ریچ در آن ادبیات قرون وسطی تدریس می کرد، کار می کرد. اولین باری که عشق بازی کردند، وسط تراشیدن و سوهان کشیدن چوب هایی بود که قرار بود اتاق مرکزی خانه با یک سقف هلالی از آن ساخته شود. تعطیلات بود و بت در شهر مانده بود. نیتا عینک آفتابی اش را جا گذاشت، نه از قصد، گرچه بت که هرگز هیچ چیز را فراموش نمی کرد، نمی توانست باور کند. الم شنگه ای راه افتاد، پیش پا افتاده و دردناک که به رفتن بت از کالیفرنیا و بعد از آریزونا ختم شد. نیتا کارش را به پیشنهاد رییسش ول کرد و ریچ موقعیتش را برای گرفتن پست مدیریت دانشکده هنر از دست داد. خودش را بازنشسته کرد وخانه شهر را فروخت.

نیتا پیش بند نجاری را به ارث نبرد، اما کتاب بت را با خوشحالی وسط  ساخت و سازها و بی نظمی های خانه خواند. شام های ساده ای در بشقاب های داغ پخت و به پیاده روی های اکتشافی طولانی رفت. با دسته گل های پژمرده سوسن و هویج وحشی بر می گشت و قوطی های رنگ شده خالی را با آنها پر می کرد. بعدا، وقتی او و ریچ مستقر شدند، با شرمندگی فکر کرد که چطور توانسته نقش یک زن جوان ویرانگر، زرنگ، خندان و ساده را بازی کند. او در واقع یک زن جدی، دست و پا چلفتی و خودآگاه بود که می توانست نه فقط اسم پادشاهان انگلستان، که اسم ملکه ها را هم بگوید و عقبه جنگ 30 ساله را هم بلد بود. اما از اینکه جلوی مردم برقصد خجالت می کشید و هیچ وقت یاد نگرفت که مثل بت روی نردبان دوطرفه بایستد.

یک طرف خانه، ردیف درختان سدر بود و یک طرف راه آهن. رفت و آمد قطارها زیاد نبود و فقط چند بار در ماه عبور می کردند.علف های هرز بین خط های آهن می روییدند. یک بار ، نزدیک زمان یائسگی اش، ریچ را وادار کرد که آنجا عشق بازی کنند؛ نه روی خط ها،که روی علف های صاف بین آن ها و حسابی بهشان خوش گذشت.

 

با دقت فکر می کند. هر روز صبح وقتی روی صندلی اش می نشیند، به جاهایی که ریچ نیست فکر می کند. او در حمام کوچک که  هنوز وسایل اصلاحش آنجا بود، کنار قرص هایی که برای مشکلات مختلف عادی تجویز شده بودند، نه بیماری های جدی وریچ قبول نمی کرد دورشان بریزد، نبود. در اتاق خواب هم نبود که نیتا تازه مرتبش کرده بود. در حمام بزرگ تر هم نبود؛ که وقتی می خواست برود توی وان، می رفت آنجا. یا در آشپزخانه، جایی که تمام یک سال گذشته قلمرواش شده بود. طبقه بالا هم نبود که به شوخی از پنجره زل بزند ومثل روزهای اول، او را از نگاه دزدانه یک گربه نر خبردار کند.

یا مثلا در اتاق مطالعه. آنجا بود که غیبت او بیشتر از هرجای دیگر به چشم می آمد. اولش لازم بود که برود سمت در، بازش کند و بایستد، کاغذها را وارسی کند، کامپیوتر را، پوشه های پر از کاغذ را، کتاب های که از پشت باز گذاشته شده بودند، کتاب های توی قفسه ها را...اما حالا فقط تصورشان می کرد.

اما یکی از این روزها، مجبور می شد تصورشان کند. این کار به نظرش یک جور تجاوز بود، تجاوز به ذهن همسر مرده اش و این تنها امکانی بود که او هرگز در نظر نگرفته بود.ریچ به نظر او نماد توانایی و قدرت بود، مردی قاطع و قوی که او را نجات می داد. سال آخر،این فکر دیگر یک فکر احمقانه نبود. نیتا فکر می کرد توی ذهن هردویشان یک باور قطعی است.

اولش باید با زیرزمین مواجه می شد. آنجا یک زیرزمین واقعی بود؛ الوارها روی زمین کثیف یک راه عبور درست کرده بودند و پنجره کوچک بلند را تار عنکبوت پوشانده بود. هیچ چیز آن پایین نبود که او احتیاج داشته باشد. فقط قوطی های نیمه پر رنگ ریچ، تخته هایی به اندازه های مختلف و ابزارهایی که بعضی هایشان غیرقابل استفاده بود و بعضی هایشان را می شد دور ریخت. او در را باز کرده بود و فقط یک بار بعد از مرگ ریچ رفته بود تو تا ببیند هیچ چراغی روشن نمانده و مطمئن شود که کلیدهای فیوز که رویشان برچسب هایی چسبانده بودند که می گفت هر کدام کجا را روشن می کند، روشن نمانده اند. وقتی بالا آمد، در را مثل همیشه از طرف آشپزخانه چفت کرد. ریچ به این عادت او می خندید و می پرسید چه چیزی ممکن است از بین دیوارهای سنگی وپنجره های فسقلی تو بیاید که آنها را بترساند. زیرزمین از همه جا برای شروع آسان تر بود؛ خیلی آسان تر از اتاق مطالعه.

تختش را مرتب کرد و آشپزخانه را جمع و جور کرد، اما وسوسه رفت و روب و شست و شو توی وجودش مانده بود.می توانست  گیره کاغذ کج شده و آهنربای تزیینی یخچال را که از چشمش افتاده بود دور بیندازد، چه برسد به ظرف های ایرلندی که او و ریچ 15 سال قبل در یک سفر خریده بودند. همه چیز غریبه و ناآشنا به نظر می رسید.

کارول یا ویرجی هر روز تلفن می کردند. معمولا موقع شام که فکر می کردند تنهایی اش غیرقابل تحمل شده. به آنها می گفت که خوب است و به زودی از لاکش بیرون می آید. فقط به زمان احتیاج دارد که فکر کند و بخواند. بخورد و بخوابد.

غیر از بخش خواندن، بقیه ی حرفش حقیقت داشت. روی صندلی که با کتاب ها احاطه شده بود می نشست؛ بی آنکه هیچ کدام شان را بخواند. همیشه کتابخوان بود به یک دلیل؛ اینکه ریچ گفته بود او زن مناسب اوست؛ کتاب می خواند و او را به حال خودش می گذارد. اما حالا نمی توانست حتی یک صفحه بخواند.

آدمی نبود که فقط یک بار یک کتاب را بخواند. برادران کارامازوف، بال های کبوتر، کوه جادویی را بارها و بارها خوانده بود. کتاب را بر می داشت و تصمیم می گرفت که یک فصلش را بخواند اما می دید که نمی تواند تا تهش را نخواند.داستان های مدرن هم می خواند. همیشه داستان. از این که لغت نجات را درباره داستان به کار ببرند بدش می آمد. یک بار نزدیک بود خیلی جدی درباره این که تنها زندگی واقعی است که می تواند نجات باشد بحث کند، اما زندگی واقعی مهم تر از آن بود که درباره اش بحث کند.

و حالا عجیب بود که همه اینها از بین رفته بود. نه فقط با مرگ ریچ، که با غوطه ور شدن خودش در بیماری. فکر می کرد که بدشانسی اش موقتی است و جادوی خواندن وقتی از دارو و درمان های خسته کننده خلاص شود، دوباره ظاهر می شود. اما ظاهرا این طور نبود. گاهی سعی می کرد به یک بازجوی خیالی توضیح بدهد که چرا:

- سرم خیلی شلوغ است. کسی می گفت: چه کار می کنی؟

- شلوغ تر از آنکه فکرم را متمرکز کنم.

 -برای چی متمرکز شوی؟

- منظورم برای فکر کردن است.

- درباره چی؟

- مهم نیست.

 

یک روز صبح، بعد از اینکه که کمی نشست، فهمید هوا خیلی گرم است و «باید» بلند شود و فن را روشن کند یا شاید اینکه «می تواند» سعی کند که در جلویی و عقبی را باز کند و بگذارد اگر نسیمی می وزد، وارد خانه شود. اول در جلویی را باز کرد و قبل از اینکه اجازه دهد یک ذره نور صبحگاهی خودش را نشان بدهد، فهمید که یک خط سیاه این نور را قطع می کند. مرد جوانی بیرون در ایستاده بود و گیر کرده بود.گفت:« نمی خواستم شما را بترسانم. داشتم دنبال زنگ می گشتم. چندبار به در ضربه زدم، اما فکر می کنم شما نشنیدید.» نیتا گفت: «ببخشید.»

- من باید نگاهی به جعبه فیوزهایتان بیندازم؛ اگر بگویید کجاست.

کناررفت تا مرد داخل شود. چند دقیقه فکر کرد تا یادش بیاید.

-  بله....توی زیرزمین است. من چراغ را روشن می کنم. پیدایش می کنید.

مرد در را پشت سرش بست و خم شد تا کفشش را در بیاورد.نیتا گفت:« خب...به نظر نمی رسد که باران می بارد.»

- بله. این عادت من است.ممکن است جای پایم خانه تان را خاکی کند.

نیتا به آشپزخانه رفت. تا او نمی رفت نمی توانست بنشیند. وقتی وارد شد، در زیرزمین را برایش باز کرد گفت:«خب؟ پیدایش می کنید؟»

- بله.

نیتا او را به سمت در جلویی راهنمایی می کرد که متوجه شد پشت سرش هیچ ردپایی نیست. برگشت و دید او هنوز در آشپزخانه ایستاده.

- چیزی ندارید من بخورم، دارید؟

صدایش تغییر کرده بود. یک جور شوخی در صدایش بود که او را یاد یک کمدین در تلویزیون می انداخت که ادای یک روستایی را در می آورد. زیر نور آشپزخانه، فهمید آنقدرها هم که فکر می کرد جوان نیست. وقتی در را باز کرده بود، فقط یک آدم لاغر دیده بود که چهره اش پشت نور

صبحگاهی تیره شده بود. مرد لاغر بود. بیشترانگار تحلیل رفته بود تا صورتش پسرانه و شاداب باشد. قوز کرده و مهربان بود. صورتش کشیده و نرم بود و چشم های آبی اش بیرون زده بود. ظاهرش خنده دار بود، اما سمج هم به نظر می رسید؛ انگارکه معمولا اوضاعش روبه راه است.

- ببین، من دیابت دارم نمی دانم می دانید یا نه، اما قضیه این است که دیابتی ها وقتی گرسنه می شوند باید چیزی بخورند وگرنه همه چیز به هم می ریزد. من قبل از اینکه بیایم اینجا باید یک چیزی می خوردم، اما عجله کردم. می شود بنشینم؟

خودش روی میز آشپزخانه نشسته بود- قهوه دارید؟

چایی دارم. چای گیاهی. اگر دوست داشته باشید.

- بله...مممنون.

 

چایی را اندازه گرفت و توی صافی ریخت. کتری را زد به برق و در یخچال را باز کرد.گفت:«چیزی ندارم. چندتا تخم مرغ که گاهی نیمرو می‌کنم و با سس گوجه می‌خورم. دوست دارید؟ مافین انگلیسی هم دارم که می‌توانم گرم کنم.

-انگلیسی، ایرلندی، اوکرایینی. فرقی نمی‌کند.

تخم مرغ ها را توی ماهیتابه شکست و زرده‌ها را با چنگال‌هم زد.یک بشقاب درآورد و جلویش گذاشت. بعد از توی کابینت کارد و چنگال درآورد.

مرد بشقاب را برداشت و نگاه کرد. گفت: «چه بشقاب قشنگی.» نیتا که برگشت، صدای شکستن بشقاب روی کف آشپزخانه بلند شد.مرد که لحنش دوباره عوض شده بود گفت:« آخ! ببخشید.»  لحنش تهاجمی‌بود: «ببینید چی کار کردم.»

- مهم نیست.

اما خوب می‌دانست که توی  دردسر افتاده.

- از دستم  افتاد.

یک بشقاب دیگر درآورد و نشست تا تخم مرغ آماده شوند و مافین‌ها گرم شوند. روی تخم مرغ کمی سس ریخت.مرد خم شد و یک تکه چینی شکسته برداشت. تیز بود. وقتی نیتا بشقاب را جلویش گذاشت، مرد نوک تیز چینی شکسته را روی بازوی خودش کشید. خون اول جد قطره قطره از زخم بیرون زد و بعد خطی از خون روی بازویش افتاد.  

- نگران نشوید، طوری نشده. شیرین‌کاری می کنم. اگر جدی بود سس گوجه لازم نداشتیم.

هنوز تکه‌های بشقاب روی زمین بود. نیتا فکر کرد که جاروی دسته بلندش را از توی کمد نزدیک در پشتی بردارد. اما مرد بازویش را گرفت.

- بنشین همین جا تا من غذایم را بخورم.

بعد بازوی خونی‌اش را بلند کرد و به او نشان داد. تخم مرغ‌ها را لای نان گذاشت و چند تا گاز بزرگ زد و همه را خورد. با دهان باز می‌جوید.  آب کتری می‌جوشید.

مرد گفت: چای کیسه‌ای توی فنجان است؟

- بله. گذاشت ام.

- تکان نخور. نمی‌خواهدآب جوش بیاوری.

آب جوش را از روی صافی توی فنجان ریخت.

- مزه کاه می‌دهد. فقط همین را داری؟

- بله. ببخشید.

- لازم نیست بگویی ببخشید، اگر فقط همین را داری فقط همین را داری دیگر. توکه فکرش را نمی‌کردی من بیایم این جا و بخواهم فیوز را نگاه کنم.

نیتا گفت: نه. فکرش را نمی‌کردم.

-  ترسیدی؟

نیتا فکر کرد بهتر است خیلی جدی جوابش را بدهد تا فکر نکند تهدیدش کرده.

- نمی‌دانم. بیش تر تعجب کرده ام چرا ترسیده باشم؟ نمی‌دانم.

- نترس. بهت تجاوز نمی ‌کنم.

- اصلا همچین چیزی به فکرم هم نرسیده بود.

یک قلپ چایی خورد. بعد قیافه‌ گرفت و گفت:«چون خانم مسنی هستی نباید خیالت راحت باشد. همه جور آدمی‌پیدا می‌شود. بعضی‌ها برایشان بچه و گربه و پیرزن و پیرمرد فرقی نمی کند. اما من نه.» نیتا گفت: «خیلی ممنون که گفتی. مرد شانه اش را بالا انداخت. از خودش احساس رضایت می کرد.

- آن ماشین بیرون مال توست؟

- مال شوهرم است.

- شوهرت؟ الان کجاست؟

- مرده. من رانندگی نمی‌کنم. می‌خواستم بفروشمش اما هنوز که وقت نکرده ام.

چقدر احمق بود، چقدر احمق بود که این را بهش گفت.

- مدل  2004 است؟

- فکر می کنم.

-  فکر کردم می‌خواهی با آوردن اسم شوهر گولم بزنی. اما بی فایده بود. من فوری بو می‌برم که زن‌ها تنها زندگی می‌کنند یا نه. همان لحظه که وارد می‌شوم می‌فهمم. غریزی است. پس  ماشین روبه راه است. می‌دانی آخرین بار  شوهرت کی با آن رانندگی کرده؟

 - هفده ام  ژوئن. روزی که مرد.

-  بنزین دارد؟

 - فکر کنم.

- اگر پرش کرده باشد خیلی خوب است. کلیدش را داری؟

- همرام نیست. اما می‌دانم کجاست.

- باشد.

 صندلی اش را که عقب کشید؛ خورد به یکی از تکه‌های بشقاب شکسته. بلند شد و سرش را تکان داد و دوباره نشست.

- سرم گیج می‌رود. باید یک دقیقه بشینم. گفتم اگر چیزی بخورم بهتر می‌شوم. دروغ گفتم که دیابت دارم.

نیتا جابه جا شد و مرد از جا پرید.

-  تکان نخور. آن قدر حالم بد نیست که نتوانم بگیرمت. فقط از شب تا صبح راه رفته‌ام.

- می‌خواستم کلیدها را بیاورم.

- وقتی من گفتم این کار را می کنی. من از کنار خط آهن آمدم. اما تا این جا که رسیدم حتی یک قطار هم نیامد.

-  خیلی کم قطار رد می‌شود.

-  چه خوب. بعضی از شهرها را از توی کانال آب رد شدم. هوا که روشن شد، من هنوز حالم خوب بود. یک جا مجبور شدم از تقاطع جاده رد شوم که دویدم. بعد خانه و ماشین را دیدم و به خودم گفتم همین است. می‌توانستم ماشین پدرم را بردارم، اما هنوز یک کم عقل داشتم.

منتظر بود نیتا بپرسد چه کار کرده است. اما  نینا می‌دانست که هر چه کم‌تر بداند بهتر است. به سرطانش فکر کرد. فکر کرد که چه طور این ماجرا ذهنش را از فکر مریضی اش آزاد کرده است.

- چرا  می خندی؟

- نمی‌دانم. می خندیدم؟

-  داستان دوست داری؟ می‌خواهی برات یک داستان بگویم؟

- ترجیح می‌دهم زودتر بروی.

- می‌روم، اما اول برات یک داستان تعریف می‌کنم.

دستش را توی جیب پشتش کرد: می‌خواهی یک عکس نشانت بدهم؟

عکس 3 نفر بود که توی یک اتاق نشیمن نشسته بودند و یک پرده گلدار  پشت سرشان کشیده شده بود. یک پیرمرد- نه خیلی پیر حدود شصت سال و زنی همان سنی، روی یک کاناپه نشسته بودند و  یک زن جوان درشت روی صندلی چرخ دار کنار کاناپه، که کمی ‌جلوتر از بقیه بود. پیرمرد درشت هیکل بود و موهایش خاکستری بودند. چشم‌هایش بادامی بود و و دهانش کمی‌باز مانده بود، مثل آسمی ها، اما لبخند می زد. پیرزن کوچک اندام بود، موهایش را قهوه‌ای کرده بود و ماتیک زده بود.لباسی تنش بود که بهش می گفتند لباس دهاتی و کتار یقه و کمرش پاپیون قرمز داشت. لبخندش مصمم و شتابزده بود، انگار می خواست دندان‌های زشتش را قایم کند. زن جوان‌تر توجه آدم را به خودش جلب می‌کرد. هیکل  خیلی درشتی داشت و پیراهن روشن گلدارپوشیده بود. موهای تیره اش بالای سرش حلقه حلقه شده بود. چانه اش توی گردنش فرو  رفته بود. مثل یک توده گوشت روی صندلی افتاده بود و با رضایت و بدجنسی  نگاه می‌کرد.

- این مادرم است و این هم  پدرم. این هم خواهرم مادلین است که روی صندلی چرخ‌دار نشسته. همین طوری دنیا آمده. هیچ کس نمی‌تواند براش کاری بکند؛ نه دکتر و نه هیچ کس دیگر.  مثل خوک فقط می‌خورد. همیشه با هم دعوا داشتیم.5  سال از من بزرگ‌تر است و به دنیا آمده که من را اذیت کند. هر چیزی دستش می‌رسد پرت می‌کند طرف من. همیشه مرا می‌انداخت زمین و می‌خواست با صندلی چرخ دار لعنتی اش از رویم رد شود. ببخشید این طوری حرف می‌زنم.

- حتما برات خیلی سخت بوده. برای پدر و مادرت هم.

- هه هه. برای آن ها فرقی نمی‌کرد. می‌رفتند کلیسا و واعظ به آنها می‌گفت که خواهرم هدیه‌ خداست. می‌بردنش کلیسا و او هم مثل یک گربه مسخره توی حیاط پشتی زوزه می‌کشید. آن‌ها هم می‌گفتند دارد آواز می خواند! خدای مسخره روح لعنتی‌اش را بیامرزد! باز هم ببخشید. می‌دانید، برای همین هم من دوست نداشتم زیاد خانه بمانم. رفتم دنبال زندگی خودم. کار می ‌کردم، بی‌کاروبی‌عار نمی نشستم پول دولت را بخورم. از پدرم هم هیچ‌وقت پول نخواستم. می‌رفتم تو گرمای 90 درجه پشت بام ها را آسفالت می‌کردم یا توی یک رستوران داغان بوگندو، زمین می‌شستم، یا توی یکی از این تعمیرگاه‌های دزد شاگردی می‌کردم. اما  چون حرف مفت توی سرم نمی‌رفت، زیاد جایی بند نمی‌شدم. مردم تا زورشان می‌رسد حرف زور به آدم هایی مثل من می‌ زنند، اما من زیر بار نمی‌روم. توی یک خانواده درست و حسابی بزرگ شده ام. پدرم تا وقتی مریض شد، کار می کرد. راننده اتوبوس بود. پدر و مادرم  همیشه به من می‌گفتند که خانه مال تو است. همه قسط‌ش را داده‌ایم و هنوز از قیافه نیفتاده. به من می گفتند: می‌دانیم که وقتی جوان بودی اینجا زندگی ات سخت بوده و گرنه می‌توانستی درست بخوانی. می‌خواهیم یک جوری جبران کنیم. چندوقت پیش داشتم با پدرم تلفنی حرف می‌زدم، گفت: معامله که می دانی چه طوری است. من گفتم: معامله چی؟ گفت: خانه به شرطی مال تو می‌شود برگه ها را امضا کنی وقول بدهی تا وقتی خواهرت زنده است از او مراقبت کنی. اینجا خانه تو می شود اگرخانه خواهرت هم باشد. وای خدا! این حرف دیگر جدید بود. فکر می‌کردم وقتی مردند خواهرم می رود یک جای دیگر و آن جا خانه من می شود. به پیرمرد گفتم من خیال نمی‌کردم این طوری باشد. گفت ما همه چیز را نوشته ایم و آماده کرده ایم تا تو امضا کنی. اگر نمی خواهی، امضا نکن. خاله رنی همین دوروبرهاست و حواسش هست که ببیند که شرایط را رعایت کرد ه ای یا نه. خاله رنی خواهر کوچک مامان است.بعد من لحنم را عوض کردم و گفتم خب، اگر همین است، من کاریش نمی‌توانم بکنم و حرف شما منطقی است. خب. خب. اشکالی ندارد که یک شنبه بیایم؟ شام بیایم؟ گفت حتما.  چه خوب که درست تصمیم گرفتی. همیشه بی‌خود از کوره در می‌روی توی این سن، باید یک کم منطقی رفتار کنی. به خودم گفتم مسخره است تو این را به من بگویی.

رفتم خانه. مامان مرغ پخته بود. بوی غذا از همان دم در می‌آlد. بعد بوی مادلین را حس کردم. همان بوی گند همیشگی‌اش را. نمی‌دانم بوی چیست، اما اگر مادرم هر روز هم او را بشوید، باز هم همان بو را می‌دهد. خیلی عادی و خوب رفتار کردم. گفتم: امروز روز مهمی‌است.  باید عکس بگیریم. گفتم این دوربین فوق العاده را تازه خریده‌ام و عکسش فوری ظاهر می‌شود و می‌توانند همین الان عکس شان را ببیند، موافق اند یا نه؟ بعد گفتم  که همین طوری که توی عکس نشان تان دادم بشینند. مامان ‌گفت: زود باش من باید برگردم آشپزخانه. گفتم همین الان، یک دقیقه صبر کنید. بعد عکس گرفتم و مامان گفت: زود باش نشانمان بده. گفتم یک کم صبر کن. فقط یه دقیقه طول می‌کشد. و همین طور که منتظربودند ببینند عکس شان چه طور شده، هفت‌تیرتفنگ کوچک قشنگم را در ‌آوردم و بنگ بنگ بنگ تمامش کردم. بعد یک عکس دیگر ازشان گرفتم و رفتم توی آشپزخانه و یک کمی‌ مرغ خوردم و دیگر نگاه شان نکردم. فکر می‌کردم خاله رنی هم آن شب باشد، اما مامان گفت که تو کلیسا گرفتار بوده. می‌توانستم او را هم بکشم، به همین سادگی. حالا بیا این را ببین. قبل و بعد.

سر مرد به یک طرف خم شده و سر زن به جلو،  حالت صورتشان از بین رفته. مادلین جلو خم شده و صورتش دیده نمی‌شود. فقط زانوی بزرگش و موهایش با آن آرایش از مد افتاده دیده می شود. 

- می‌توانستم یک هفته تمام همان جا بنشینم و کیف کنم. احساس آرامش می‌کردم. اما هوا که تاریک شد، طولش ندادم. حواسم را جمع کردم که مرتب باشم. همه مرغ را خوردم و راه افتادم. منتظر بودم که خاله رنی هم از راه برسد اما دیگر حس‌اش رفته بود و اگر پیداش می‌شد باید دوباره سعی می‌کردم حس پیدا کنم. شکمم پر بود. مرغ بزرگی بود و من به جای این که با خودم ببرمش، همه‌اش را خوردم. می‌ترسیدم بویش سگ‌ها را دنبالم راه بیندازد. فکر می کردم مرغ تا یک هفته سیرم کرده. اما وقتی رسیدم اینجا  حسابی گرسنه بودم.

نگاهش را توی آشپزخانه چرخاند.گفت:« فکر نمی کنم چیزی برای نوشیدن داشته باشی. چایی اش که افتضاح بود.

- شاید کمی مشروب داشته باشم....نمی دانم...من شراب نمی خورم.

- ترک می کنی؟

-نه...فقط بهم نمی سازد.

نیتا بلند شدو فهمید که پاهایش می لرزند.

مرد گفت: قبل از این که بیایم تو تلفن را قطع کردم. گفتم که بدانی.

شاید وقتی مشروب می‌خورد حواسش پرت می‌شد و راحت‌تر و آرام‌تر رفتار می‌کرد، شاید هم خشن‌تر می‌شد. از کجا می دانست؟ شیشه شراب را توی آشپزخانه پیدا کرد. او و ریچ هر روز کمی شراب می خوردند، چون شنیده بودند شراب برای قلب خوب است. شاید هم درست تر این که‌شراب اثر چیزهایی را که برای قلب خوب نیستند خنثی می‌کند. آن قدر ترسیده بود و گیج بود که یادش نمی‌آمد کدام درست است. واقعا ترسیده بود. به سرطانش فکر نمی کرد. این حقیقت که احتمالا تا یک سال دیگر می میرد تاثیری در ترس از مرگی که هرلحظه ممکن بود به سراغش بیاید نداشت.

مرد گفت: به‌به، چه شراب خوبی. درش پیچی نیست، چوب پنبه ای است. دربازکن داری؟

نیتا رفت طرف کشو،اما مرد از جا پرید و او را کنار کشید، اما نه با خشونت.

- من می‌آرمش.تو ار این کشو دور شو.اوه! چه چیزهای خوبی اینجا دارید.

چاقوها را روی نشیمن صندلی‌اش گذاشت که دست نیتا به آن نرسد. در بطری را باز کرد. نیتا  می توانستببیند که در باز کن توی دست مرد چقدر  می تواند خطرناک باشد، اما خودش هیچ جور نمی توانست از آن استفاده کند.

- بلند شوم برات لیوان بیارم.

مرد گفت: شیشه‌ای نه. پلاستیکی داری؟

- نه.

- پس فنجان بیاور. حواسم بهت هست‌ها.

دوتا فنجان روی میز گذاشت: برای من کم بریز.

مرد خیلی رسمی‌ گفت: من هم باید رانندگی کنم.

اما فنجان خودش را پر پر کرد.

- نمی‌خواهم پلیس دنبالم بیفتد.

        نیتا گفت: رادیکال‌های آزاد.

- رادیکال های آزاد یعنی چی؟

- خاصیت شراب قرمز است. درست یادم نیست، اما انگار باعث می‌شود یک چیزهایی بیش‌تر تولید بشوند، چون برای بدن خوب اند... شاید هم آن ها را از بین می برد.یادم نیست.

. نیتا یک کم از شرابش را خورد اما آن طور که انتظار داشت حالش بد نشد. مرد همان طور ایستاده شرابش را سرکشید. نیتا گفت:  وقتی می نشینی حواست به چاقوها باشد.

-  با من شوخی نکن.

چاقوها را جمع کرد و توی کشو گذاشت و نشست.

- فکر می‌کنی من احمقم؟ فکر می‌کنی عصبی شده‌ام؟

نیتا یک شانس بزرگ آورده بود. گفت: نه. فقط  فکر می‌کنم که قبلا چنین کاری نکرده بودی.

- معلوم است. فکر می‌کنی من قاتلم؟ کشتم شان. اما قاتل نیستم.

گفت: آره... فرق می‌کند.

- معلوم است که فرق می‌کند.

- من می‌دانم چه حسی دارد که آدم از شر کسی که ناراحتش کرده راحت بشود.

-  جدا؟

- خودم هم همین کاری را کرده‌ام.

صندلی اش را عقب  کشید اما بلند نشد: امکان ندارد.

- می‌خواهی باور کن می‌خواهی نکن. اما من هم این کار را کرده‌ام.

- چه جوری؟

- با سم.

- چی می‌گویی!  زهری ‌مثل آن چایی لعنتی‌ات دادی خوردند؟

- یک نفر بود. یک زن. آن چایی هم  بد نبود. عمرت را طولانی می‌کند.

- می‌خواهم عمر طولانی نکنم اگر قرار است همچین مزخرفی بخورم. اما بعد از مرگ اثر سم را توی بدن پیدا می‌کنند.

-  فکر نمی کنم اثر سم‌های گیاهی پیدا می شود. هیچ کس به فکرش نرسید آزمایش کند. از بچگی تب رماتیسمی‌داشت و همیشه ضعیف و رنگ پریده بود. هیچ وقت نمی‌توانست ورزش یا فعالیت بکند. همه اش باید می نشست و استراحت می کرد.مرگش زیاد ناگهانی نبود.

- با تو چه کرده بود؟

- شوهرم عاشقش شده بود. می‌خواست مرا ول کند و بااو ازدواج کند. خودش گفته بود. من همه کار برایش کرده بودم. داشتیم این خانه را تعمیر می‌کردیم. همه کسم بود. ما بچه نداشتیم،چون شوهرم نمی‌خواست. من نجاری یاد گرفته بودم و با این که می‌ترسیدم، از نردبام هم بالا می‌رفتم. می‌خواست مرا به خاطر این دختره بی عرضه که در دفتر ثبت نام دانشگاه‌شان کار می‌کرد ول کند. همه چیزهایی که به خاطرش کار کرده بودیم، می‌رسید به او. عادلانه بود؟

- از کجا سم گرفتی؟

- از جایی نگرفتم. توی حیاط داشتیم. یک بوته ریواس چندساله توی حیاط بود. ریشه ریواس به اندازه کافی سم دارد. ساقه‌اش نه‌. ساقه را می‌خوریم و اما آن تکه‌های قرمزی ته برگ‌هایش سمی‌ است. درست نمی‌دانستم چقدر سمی‌است و تاثیر می‌گذارد یا نه. شانسی بود. چندتا شانس دیگرهم آوردم. اول این که شوهرم رفته بود مینه‌سوتا کنفرانس. اما چون تابستان بود و دختره باید دفتر را اداره می‌کرد، نتوانسته بود همراهش برود.شانس دیگرم این بود که دختره تنها بود.ممکن بود کس دیگری آن اطراف باشد یا خودش به من مشکوک شود.باید مطمئن می شدم که نمی داند من ماجرا را می دانم. یک بار شام آمده بود خانه‌مان. خیلی با هم خوب بودیم. شوهرم همه چیز را به من می‌گفت تا ببیند چه واکنشی نشان می دهم. اما هنوز به دختره نگفته بود که من می دانم .لابد می گویی اگر این طوری  بود چرا اصلا باید دختره را می کشتم شاید شوهرم با من  می ماند. اما نه، من می‌شناختمش. هر طوری بود نگهش می‌داشت. اگر هم ولش می‌کرد، زندگی مان زهرشده بود. او زندگی ما را مسموم کرد،من هم تصمیم گرفتم مسمومش کنم.

دو تا تارت پختم. یکیش سمی بود. دوتا قهوه خریدم و رفتم دفترش. کسی توی دفتر نبود. گفتم که آمده بودم شهر، از کنار دانشکده که رد می‌شدم چشمم به قنادی معروفی افتاد که شوهرم همیشه درباره اش حرف می زد. رفتم چند تا تارت خریدم. بعد یادم افتاد که او الان تک و تنها توی دفتر است و همه رفته اند تعطیلات. شوهرمن هم که رفته مینه‌سوتا و تنهاهستم. خیلی خوشحال شد و تشکر کرد. گفت که حوصله‌اش سر رفته  بوده و کافه هم بسته است و باید تا ساختمان علوم می رفت که قهوه بخرد و تازه آن ها توی قهوه شان اسید هیدرپکلوریک می‌ریزند.‌ هاها. یک مهمانی کوچک گرفتیم.

مرد گفت: من از ریواس بدم می آید. اگر من بودم اثر نمی‌کرد.

- اما روی او اثر کرد. شانسم این بود که سمش زود اثر ‌کرد، قبل از این که خودش بفهمد مشکلی پیش آمده و برود تا معده اش را شست وشو بدهند. اما آن قدر زود هم نبود که به من شک کند. ساختمان خالی خالی بود وتا جایی که من می دانم، تا امروز هیچ‌ کس نگفته که دیده من رفتم آن جا و بیرون آمدم. البته من راه پشتی را هم بلد بودم.

- خیلی باهوشی. چه راحت خودت را راحت کردی.

- تو هم همین طور.

- کار من مثل تو ماهرانه نبود.

- برای تو لازم بود.

-  راست می‌گویی.

-  برای من هم ضروری بود. شرش را کندم و زندگی مان را نجات دادم. شوهرم می دانست دختره به دردش نمی‌خورد. اما دختره ول نمی کرد. این شکلی بود دیگر. برای شوهرم فقط بار اضافه بود. بعدا خودش می فهمید.

- نکند توی تخم مرغ چیزی ریخته باشی؟ پشیمان می شوی.

- نریخته‌ام. آدم هرروز که این کار را نمی کند. من  اصلا اسم  ها را نمی شناسم. همین طوری ریواس را می شناختم. شانسی.

مرد یکهو از جایش چنان بلند شد و زانوش خورد به صندلی. نیتا دید توی بطری شرابی نمانده.

 - کلید ماشین را می‌خواهم.

فکرش کار نمی‌کرد.

- کلید ماشین. کجاست؟

این اتفاق می افتاد. اگرکلید ماشین را بهش می‌داد می کشتش. اگر می‌گفت که سرطان دارد کمکی می کرد؟ احمقانه بود. کمکی نمی‌کرد. احتمال مرگ در آینده، نمی‌توانست زندگی اش را نجات بدهد. گفت: چیزی را که برایت گفتم تا حالا به کسی نگفته بودم.

مرد گفت: تا این لحظه که هیچ کس نمی‌داند.

نیتا توی دلش گفت خدا را شکر. همان طوری که باید فکر می‌کند. فهمیده بود. فهمیده بود؟ خدا را شکر. شاید.

- کلید ماشین توی آن قوری آبی است.

- کجا؟ کدام قوری آبی ؟

- آن ور پیشخوان. درش شکسته و خرت و پرت‌ها را تویش می‌ریزیم.

- ساکت شو. یا من برای همیشه ساکتت می‌کنم.

می‌خواست دستش را بکند توی قوری اما دستش جا نمی‌شد. فریاد زد: لعنتی...لعنتی....لعنتی!

قوری را برگرداند و روی پیشخوان کوباند. از توی قوری کلید ماشین و خانه و کلی کلید و یک دسته پول قدیمی‌ ریخت و تکه‌های شکسته قوری کف آشپزخانه ریخت. نیتا که داشت از حال می‌رفت گفت: آنی است که بند قرمز دارد. 

مرد بقیه چیزها را این طرف و آن طرف ریخت. گفت: «اگر پرسیدند ماشین چی شده چه می‌گویی؟ بگو به یک غریبه فروختی، فهمیدی؟»

یک دقیقه طول کشید تا معنی حرفش را بفهمد. می‌خواست بگوید خیلی ممنون، اما دهانش خشک بود و نمی دانست صدایی از دهنش در می‌آید یا  نه.اما انگار چیزی گفته بود، چون مرد گفت: «نمی‌خواهد تشکر کنی. من حافظه خوبی دارم. آن غریبه‌ای که ماشینت را خریده نباید  شبیه من باشد.  تو که نمی‌خواهی بروند قبرستان و جسد مرده را بکشند بیرون، هان؟ اگر یک کلمه بگویی من هم تو را لو می‌دهم.»

نیتا زمین را نگاه می‌کرد. رفت. در بسته شد، اما نیتا نمی‌توانست جم بخورد. به تکه‌های چینی شکسته روی زمین زل زده بود.

می‌خواست برود و در را قفل کند اما نمی‌توانست. صدای ماشین بلند شد و بعد دوباره خاموش شد. مرد عصبی بود و ممکن بود هر کار اشتباهی بکند. دوچندبار استارت زد و راه افتاد. دور زد. صدای لاستیک روی سنگ فرش آمد. نیتا لرزان رفت طرف تلفن. قطع بود. تلفن کنار یکی از کتاب خانه‌هاشان بود که کتاب‌های قدیمی‌شان را گذاشته بودند آن تو. آن کتاب‌ها سال‌ها باز نشده بودند. کتاب برج مغرور آلبرت اسپیر و کتاب‌های ریچ.

«جشنی با میوه‌ها و سبزیجات آشنا»، «غذاهای گرم مجلسی و هیجان انگیز»، تالیف، طبخ و تهیه از بت آندرهیل.

وقتی که ریچ کار آشپزخانه را تمام کرد، نیتا به اشتباه سعی کرده بود مثل بت آشپزی کند. مدت کوتاهی بیش تر طول نکشید. ریچ دوست نداشت یاد دردسر درست کردن آن غذاها بیفتد و خود نیتا هم حوصله نداشت آن همه سبزی خرد کند و صبر کند تا غذا جا بیفتد. اما چیزهای عجیبی یاد گرفته بود؛ مثل این که بعضی از گیاهان بی ضرر ممکن است سمی‌ باشند.

باید برای بت نامه می‌نوشت: بت عزیزم، ریچ مرده و من خودم را به جای تو جا زدم و زندگی ام را نجات دادم.

اما برای بت چه اهمیتی داشت که زندگی او نجات پیدا کرده است؟ فقط یک نفر بود که واقعا این خبر برایش مهم بود. ریچ. ریچ. حالا می‌فهمید که از دست دادن ریچ یعنی چه. انگار همه هوای آسمان خالی شده بود.

با خودش گفت که باید پیاده تا روستا برود. اداره پلیس آن‌جا بود. فکر کرد برای خودش موبایل بخرد.

اما آن قدر می لرزید که حتی نمی‌توانست پاهایش را تکان بدهد. باید اول ‌استراحت می‌کرد. با صدای ضربه ای که به در خورد، بیدار شد. در باز بود. پلیس بود، نه آن پلیس همیشگی محله، پلیس راه. پرسید می‌داند که ماشینش کجاست؟

به جایی که ماشین پارک شده بود نگاه کرد. گفت:نیست... آن جا بود.

- نمی‌دانستید دزدیده شده؟ آخرین بار کی  آن جادیدیش؟

- گمانم دیشب.

- کلید را رویش گذاشته بودید؟

-  انگار بله.

- متاسفانه خبر بدی  دارم. ماشین‌ شما این طرف والیستاین تصادف کرده. راننده افتاده توی نهر و چپ کرده. به جرم سه قتل تحت تعقیب بوده. این آخرین چیزی است که درباره اش می‌دانیم. قتل توی میتچلستون. خیلی شانس آوردید که سر راهش سبز نشدید.

- زخمی شده؟

- کشته شده. درجا.حقش بود.

بعد با مهربانی سخنرانی مفصلی برای نیتا کرد. درباره گذاشتن کلید روی ماشین، درباره زنی که تنها زندگی می کند،اینکه این روزها آدم نمی‌داند چه می شود.

هیچ وقت نمی‌داند.

 

 

 

 

 

پنجشنبه ٢ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: ترجمه