← صفحه بعد صفحه قبل →

امشب با این که از یک اسباب کشی خسته کننده برگشته ام، تا این حرف ها را ننویسم خوابم نمی برد.

دوستان عزیز! همان طور که می دانید( و خودم اعلام کرده ام) من در این ماه اخیر اصلا احوال خوشی نداشته ام، به تعبیری بدترین احوال عمرم را داشته ام و در این میان اتفاق های عجیبی برایم افتاده که چون مخم را حسابی در گیر کرده، برای شما هم تعریف می کنم.

حال من خیلی بد بوده، خیال خودکشی داشته ام اساسی( خب سیلویا پلات و ویرجینیا ولف و بزرگان دیگری هم این خیالات را داشته اند و موفق هم شده اند)! اما مساله این ها نیست. من در این ایام بدحالی، رفتم پیش یک مشاور که خیلی خوب بود و وصفش را حتما خوانده اید. اما یک روز که دچار حملات بدی شده بودم، به زور فرستاده شدم پیش خانم دکتر روانپزشکی که الحق قیافه ی ترسناکی داشت. او هم همان آن دستور بستری برایم نوشت و به دوستم که همراهم بود اعلام کرد که اگر امشب پول ندارید( ۵٠٠ تومان باید می ریختیم به حساب) این آمپول ها را علی الحساب باید بزنید. ما هم که پول نداشتیم و من هم آنقدر هوشیار بودم که بفهمم ٢ هفته بستری یعنی نابود شدن همه ی کار و زندگی ام؛ این بود که رفتیم تزریقاتیی پایین و آمپول های خانم دکتر را زدیم. آن شب توی ماشین دوستم خوابم برد. اما این خواب که تا ٣ روز ادامه داشت با همه ی خواب های دیگر فرق داشت. یعنی من مثل بچه ی آدم دم خانه‌ی دوستم از ماشین پیاده شدم. رفتیم بالا و من یکی از دوست های دیگر را هم سر راهم به اتاق خواب دیدمو سلام و علیک کردیم. بعد من خوابیدم و دفعه ی بعد که چشم باز کردم ظهر فردا بود. مامان دوستم غذایی برایم ریخت که من مثل بچه‌ی آدم خودم. یادم نیست چه بود؛ شادی عدس پلو. آدم های دیگر توی خانه یا صداها را یادم نیست و یادم نمی آید که دوستم یا بچه اش بودند یا نه. بعد دوباره خوابیدم تا فکر می کنم ٧ شب که انگار( همه ی این ها را که می گویم مطمئن نیستم) دوستم گفت برویم بیرون بگردیم. من مانتو پوشیدم رفتم توی ماشین و دیگر هیچ چیز یادم نیست. نمی دانم مرا کجا برد. آیا آمپول های دوم را زدیم  یا نه. فقط یادم هست که خانه ی خواهرم بودم و خدا می داند چطوری پله های ٣ طبقه ی وحشتناک را بالا رفته بودم و چند وقت بعدش دیدم با همه ی آدم ها توی بیمارستانیم و فقط یادم هست که خانم دکتر جوانی نگاهم کرد و چیزهایی نوشت و گفت شب توی اورژانس بمانم. دوست هایم را می دیدم، اما فکر نمی کنم درکی از حضورشان داشتم. نمی دانم سوار چه ماشینی شدیم. رفتم توی بخش با خواهرم. ٢تا دکتر مرد بودند با چند تا خانم مریض. خیلی خانم مریض... ترسناک بود. بیشترشان مثل این که مرده بودند، خوابی عمیق، که سر و صدای بخش اصلا بیدارشان نمی کرد. یادم هست خواهرم توی همان تخت دراز کشید پیشم. درکی از فضا نداشتم. یک دختری هی با عصبانیت راه می رفت و از من موبایلم را می خواست. کسی کیفم را گرفت. گفتند اینها هی موبایلت را می گیرند.کی بود؟ ... دختره درباره ی خودش گفت  که من مانیاک دو قطبی هستم و می خواست مسواک بزند. لباس بیمارستان پوشیده بودند و من هم انگار پوشیدم؛ یادم نیست. یک دختر دیگر ته بخش بیدار بود که آمد پیش مان و گفت جنی است و خوابش نمی برد. یک کیسه هایی توی دستش داشت، انگار دعا بود. معلوم نبود تویش چیست. من گیج بودم اما حالی ام بود که مخش را پر کرده اند از مزخرفاتی درباره ی خودش و حتا سعی می کردم قانعش کنم این حرف ها چرت است و جنی معنی ندارد. آن دختر مانیاک دوقطبی هم هی داد و بیداد می کرد که می خواهد به پدرش تلفن بزند و به ما می گفت به حرف های جنی گوش ندهیم هرچند دختر جنی خیلی بی آزار  و مهربان بود.من  نمی دانم چقدر زمان گذشت اما یادم هست به خواهرم گفتم از آنجا برویم. می ترسیدم از فضا و آنها هم خیلی زود اجازه دادند که خواهرم امضا کند که ما برویم خانه. یادم نیست کی سوارمان کرد با چه ماشینی. چطور از پله بالا رفتم، یا کجا خوابیدم....روی کاناپه یا تخت. تصاویر بعدی از دوست خواهرم است که اصلا نمی دانم چه می گفت. بعد انگار آذر هم آمد و بقیه هم بودند اما من اصلا هیچ تصویری از شوهرخواهرم ندارم. وای خدایا! چقدر زمان گذشت؟ من یادم نیست. تمام روزش را حتما خواب بوده ام ؛فقط می دانم شب موافقت کردم برویم شام بیرون. چطوری لباس پوشیدم؟ توی کدام ماشین؟ یگ پسری را سر خیابان سوار کردیم که دوست دوست خواهرم بود. رفتیم باغ بهشت و من با اینکه هیچ چیز از مسیر متوجه نشدم، خودم گفتم برویم رستوران شومینه. تصاویر کش می آمدند. من یم جای دیگر بودم. اما از ماشین پیاده شدم و رفتیم کنار پنجره نشستیم که گفتند رزرو شده. من هیچ چیز از شام یادم نیست. یا از قیافه ی پسری که باهامان بود. فقط شنیدم که گفت با اکرم احمدی تلفنی خیلی حرف زده و توی فلان فدراسیون است. ما شام چی خوردیم؟ من چی خوردم؟ کی پول داد؟ هی چی  یادم نیست. یادم نیست کی برگشتیم خانه، کدام خانه. یادم هست دفعه ی بعدی که پیش مشاورم بودم، روی تقویمش تلفن خانه ی بابا و موبایلش و موبایل خواهرم را نوشته بودند و من اول فکر کردم دوستم آن شماره ها را داده اما او گفت که من با خواهرم و شوهرش آنجا بوده ام و هی نشانی های آن ها را داد و من دیدم درست است. خدای من.... من اصلا نمی دانم کی برگشتم خانه ی خودم و کی تنها شدم. به خودم که آمدم حالم عادی تر بود. اما کلید خانه ی خواهرم توی کیفم چه می کرد؟

خیلی چیزها یادم نیست. من که نرفتم سر کار، کی کارهایم را کرد؟ صفحه ها را کی بست؟ حس وحشتناکی دارم. یک زمان هایی از من دزدیده شده و من اختیاری در آنها نداشته ام. پاک شده. مثل یک فیلم و نوار خراب. این آمپوله اسمش هالیپرادول بود انگار. یادم هست خواهرم قرص هایی را می داد بخورم. لحظه هایی هست که نمی دانم چه گفته ام یا چه کرده ام و چطور به هم وصل شده اند. بعد من وصل شدم به زمان عادی، بی آن که بدانم چطور...رفته ام سر کار...بی آن که کسی بداند من چند روز کجا بوده ام و خودم هم نمی دانم کجا بوده ام... هی از آن روز از خودم می پرسم مغز آدم چه طوری کار می کند؟ آدم ها یی که می آیند سر کار ، همکاران من، اصلا می توانند فکرش را هم بکنند که من چه لحظاتی را ممکن است گذرانده باشم؟ یا من می دانم آن ها چه لحظاتی را گذرانده اند؟

در این نیمه شب اولین روز تابستان، من تنها در خانه، فکر می کنم چه بلایی سر روحم ممکن است آمده باشد و یاد خودم می افتم که وقتی از بیمارستان بیرون می آمدم هی به آن دخترک جنی می گفتم آن کیسه های دعا را بدهد تا من بیندازم دور...چون فکر می کردم آن دعاها کار یک رمال کثیف است و او اگر آن ها را نداشته باشد حتما خوابش می برد. بعد انگار فردایش برای همه از این خاطره ها تعریف کرده ام اما خودم یادم نیست...این وحشتناک ترین اتفاقی بوده که برای من افتاده تا به امروز؛ یعنی وحشتناک‌ترین اتفاقی که من خودم در آن اراده ای نداشته ام و نمی دانم ممکن است چه حرف هایی به چه کسانی زده باشم...

شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

دلم برایت تنگ است...حتا اگر دیده باشمت همین چند ساعت پیش، پرهیز کرده باشم؛ خودم را تبعید کرده باشم به آشپزخانه که تو نبینی ام؛ که کمتر صدایم را بشنوی( هرچند من صدایم بلند است و جیغ می زنم) ؛ حتا اگر بدانم داری نفس می کشی آن طرف تر، پک می زنی به سیگار؛ غر می زنی و امیدی ندارم که حتا زیر چشمی نگاهم کنی....

دلم برایت تنگ است... چون تبعید شده ام به سرزمین دوری ات؛ آن جایی که حق ندارم بگویم دوستت دارم و دلم برایت تنگ است...برای بوی خود خودت... دلم برایت تنگ است، برای همه ی زن بودنم که بی تو  معنی نمی دهد. دلم برایت تنگ است، که همه ی دلتنگی ام را خالی کردم سر ظرف ها و کاشی ها و ملافه ها و پرده ها و شستم و سابیدم که فقط امروز هم بگذرد... که کسی صاحب خانه ای تر و تازه شود و تو هم توی هال خانه اش نشسته باشی. که دزدیدم نگاهم را... که هرچه کردم دلم باز نشد از لحظه ای که رفتی و سکوت به وسعت همه ی آسمان ها پهن شده روی سر این خانه...

«و باور  کن که در این لحظه نیاز من به تو، نیاز من به تمام ذرات زندگی است.»*

 

*نادر ابراهیمی- بار دیگر شهری که دوست می داشتم

جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

من به دعوت منصوره وارد این بازی می شوم، خواب هایی که همیشه می بینم.

خب این موضوع آنقدر براین جذابیت دارد که خودم هم بارها به آن فکر کرده ام و دوست داشته ام درباهر اش با کسی حرف بزنم. اصولا خواب های تکرار شونده ی من از سال های خیلی دور شروع شده اند.

١- من از ٧-٨ سالگی همیشه خواب می بینم که در بیابانی به همراه مادرم گیر کرده ایم و بابا هم توی ماشین نیست و بعد ترس و تنهایی و احتمالا حملهی آدم های مزاحم باعث می شود که من بدون این که اصلا چیزی از رانندگی بدانم وظیفه ی نجات جان خودم و مادرم را به عهده بگیرم و در بیابانی بی انتها برانم و دیگر راهی برای توقف هم ندانم.

٢- خواب دوم را خیلی جدی تر از این حرف ها می بینم ؛ یعنی در دفعات بیشتر و هربار با وحشت بیشتر. من دانشجوی سال آخر دوره ی لیسانس، ناگهان در می یابم که امتحانات مهم دوره دبیرستانم را نداده ام و دیگر هیچ راهی برای نجاتم وجود ندارد چون تمام پیشینه ی تحصیلی ام از میان می رود.

٣- گاهی خواب می بینم یک پسربچه کوچک و خوشگل دارم، با موهای روشن و من از این که به او شیر می دهم سرشار لذتم.

۴- بچه که بودیم توی یکی از اتاق های خانه مان روی یک تخت کلی رخت خواب مهمان داشتیم( خب چون همیشه کلی مهمان از شمال برایمان می آمد.) ارتفاع این رخت خواب ها برای آن سن من خیلی زیاد بود و من هنوز خواب می بینم که از روی آن رخت خواب ها پرت می شوم پایین.

۵- بدترین حالت من در خواب احساس قفل شدگی است؛ آن لحظه هایی که هر کاری می کنم نمی توانم کوچکترین تکانی به خودم بدهم و ثانیه هایی طولانی این بختک مرگ را تجربه می کنم.

من اصولا خواب خوبی نمی بینم ؛ جز همان چند بار ی که خواب دیدم بچه دارم و خیلی دوستش دارم.

من هم اکرم،الهام و آذر را به این بازی دعوت می کنم.

سه‌شنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

 

چقدر دوست دارند شلوغش کنند. اصلا آدم ها از دیوانه ها و دعوا خوششان می آید. این علاقه هیج ربطی به احساسات شخصی شان ندارد. در هر دوی این موارد ورود به موضوع برایشان لذت بخش است. همه ی آن شخصیتی که ندارند، فرصت بروز پیدا می کند. توی دعوا ضعف هایشان یک تجلی بیرونی پیدا می کند؛ همه ی ناتوانی شان در گرفتن حق شان. همه ی مشت هایی که هرگز زده اند. همه ی فحش هایی که هیچ وقت نداده اند و دادن شان آرزویشان بوده. دوست دارند بایستند و از فاصله ای مطمئن، صحنه ی خونریزی پیشانی کسی را نگاه کنند که با قفل فرمان محکم خورده توی سرش. چه لذتی در نگاه شان هست وقتی به یقه های پاره نگاه می کنند. به گردن های سرخ، به موهای عرق کرده سینه و به صدای جیغ های بلند زنی که تهدید می کند.

در مورد دیوانه ها هم همین طورند. خوب و با دقت نگاه می کنند. توصیف هایشان خیلی دقیق است:« چشم هایش زده بود بیرون، عین کاسه ی خون . نمی دانی چطور داشت می لرزید.» همه ی کار و رندگی شان را ول می کنند که روزی یک بار تلفن بزنند و ساعت خوردن قرص ها را یادآوری کنند. ارتباط هایی که نداشته اند دوباره برقرار می شود. تلفن پشت تلفن: « دکتر گفت باید بستری شود. » واین کلمه بستری رابا لذتی عمیق می گویند، مثل یک پک محکم به سیگار.

چقدر احساس تفاوت می کنند با آن چشم های وق زده. آهی از سر رضایت می کشند که خدا را شکر ما سالمیم؛ در حالی که همه ی فکر و ذکرشان این است که شب سکس مقعدی داشته باشند و التماس کنند که جمله های وقیحانه بشنوند.

نگرانی شان دروغی است. اشتهایشان ماشاءالله سرجایش است. درست بعد از دیدن سر شکسته راننده نصادفی و بیرون مراسم ختم و پشت در اورژانس، آبمیوه هایشان را با ولع سر می کشند. لف لف غذا می چپانند توی شکمشان وپشت در دستشویی که بایستی، صدای بلند باد شکم شان گوشت را کر می کند.

آه آدم های کوچک بیمار!

شما از تمام بیماران دنیا مریض ترید، از تمام سرطانی ها، تصادفی ها، از تمام جنی های بیچاره ای که یک کیسه پارچه ای توی دست شان است و فکر می کنند آن کیسه نجات شان می دهد. کاش شما هم کیسه ای داشتید که جن نامردی و دروغ را از جان تان بیرون می کرد.

این پیامک را امشب از شماره ای ناشناس دریافت کردم:

در زمانه ای که گرگ با سگ گله برابر است، تکیه دادن به دوستی از سادگی است.

دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

   بیشترین چیزی که حالا بعد از دیدن فیلم short cuts رابرت آلتمن احساس می کنم، بدبختی آدم هاست. بدبختی چنان بر سر تمام شان سایه انداخته که نمی دانی به حال کدام شان تاسف بخوری. خوشبخت ترین خانواده همان هایی هستند که پسرشان را از دست می دهند. باقی، آدم های تنهایی هستند که در رابطه های دو نفره و آن هم نه الزاما زن و شوهری در بدبختی شان غوطه می خورند و حتا در لحظه هایی که با تمام وجود می خندند، تصویر مضحکی از زندگی شان به نمایش می گذارند. عقده های عمیق جنسی و خلاء های وحشتناک روحی و گفت و گوهایی که هیچ امیدی به نجات در آنها نیست. جنون، پریشانی، رنج، و دردهای بی پایان روح.

راستی چه کسی دلش برای این همه بدبختی و تنهایی می سوزد؟ احتمالا ممکن نیست که ما هم با دوربینی سرک بکشیم به خانه های همدیگر؛ وگرنه حتما حافظه دوربین مان پر می شد از صحنه های خود ارضایی، خیانت، مازوخیسم، سادیسم و خنده ها و گریه های احمقانه و بی سرانجام. این فیلم متعلق به 1994 است و من فکر می کنم چقدر شباهت دارد به حال و هوای آدم های اطراف ما؛ البته با این تفاوت که اینجا هزار پرده و چادر و روکش هست روی این خرابی ها و ویرانی ها و آنجا نویسنده ای بوده مثل کارور و کارگردانی مثل آلتمن که تمام این زشتی ها را به رخ مان بکشد...شاید تسکین پیدا کنیم.

خاصیتش هم لابد این است که می فهمیم همه با هم داریم توی یک گرداب متعفن فرو می رویم و می چرخیم.

دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: فیلم
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

اسپری را فشار می دهم

محکم روی سرت

گیج می خوری زیر پایه های تخت

می میرم...

دوشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر
← صفحه بعد صفحه قبل →

There are those who think that love comes with a lifetime guarantee,
But we know from those around us, that this may not always be,
It’s the simple things that come between a father and a son,
But when they try to talk, the knives are out before they have begun...

پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: شعر
← صفحه بعد صفحه قبل →

مرد شماره تلفنش را می نویسد روی یک کارت. می گوید هر ساعت از شبانه روز، هر ساعت، هر لحظه خواستم به او زنگ بزنم.

می گوید هر لحظه که خواستم شیر گاز را باز کنم- مثل دیروز، مثل پریروز، مثل هر روز- زنگ بزنم بهش. ما عرق کرده ایم. او سیاهی زیر چشم هایم را می بیند و می گوید از دیروز چقدر لاغر شده ای.

مرد دوست پسر جدید ندارد. مرد با دوست هایش مسافرت نیست. مرد شام مهمان ندارد. مرد کاری ندارد جز این که حرف های ما را گوش کند.مرد حتی برای این گوش کردن پول هم نمی گیرد. سیگاری روشن می کند و می دهد دست مان، و برایمان شکلات باز می کند تا با چایی بخوریم.

مرد نمی گوید من آدم کثیفی هستم. نمی گوید مستحق آتشم یا نه. وضو می گیرد و نمازش را می‌خواند. فکر نمی کند من روحم را به شیطان فروخته ام. به من می گوید او قدرت برتر است که پاسخ این بی معرفتی ها و تنها گذاشتن ها را می دهد. می گوید من به آدم ها و دوست پسرهایشان، به سفرهایشان، به فراموشکاری شان، به محبت های دروغین شان، به قید و شرط هایشان احتیاج ندارم. توی کونش فشفشه روشن نیست که ما را بگذارد و برود سر قرارش. نمی خواهد تنبیهمان کند و نبودنش را به رخ مان بکشد.وقتی می گویم نمی خواهم حرف هایش را بشنوم، وقتی می گویم برایم مهم نیست چه فکری می کند، وقتی با مشت محکم می کوبم روی میزش، می ماند. کیفش را روی شانه‌اش نمی اندازد. و  درست در لحظه ای که شیر گاز باز است، تلفن می زند...

مرد، مرا یاد دکتر یگانگی می اندازد. که به من گفت من مامانت هستم... با من حرف بزن و وقتی بالای سرم بود، بلند می گفت بسم الله الرحمن الرحیم.

مرد غریبه است. اما صبح به من می گوید دیشب تا صبح به کاری که من کرده ام فکر کرده است. مرا ترجیح می دهد به آدم های بیرون. به ناهارش، به شامش، به خوابش. می گوید تو مهم تری.مرد دوست پسر ندارد،. زن ، شوهر، کار ندارد.مرد می داند ما حال مان بد است...

سه‌شنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

من، آن روز، وقتی دکمه ی اسانسور را زدم تا به طبقه ی چهارم بروم، نمی دانستم که دارم می روم روحم را به ١٠٠ هزار تومان به شیطان بفروشم.

من به آن ١٠٠ هزار تومان  خیلی احتیاج داشتم. به خاطرش رفتم کسی را ببینم که حتا قیافه اش هم یادم نمی آمد. من رفتم تا ١٠٠ هزار تومان به خوشبختی کوچکمان کمک کنم. رفتم تا بتوانیم با خیال راحت تری از آن سوپر خوب سر کوچه خوراکی بخریم و با شادی های کوچک مان جشن بگیریم. رفتم تا عید بتوانیم با غزال برویم شمال. که یک کمی خوشحال باشم.

حتا خیال هم نمی توانستم بکنم که آن ١٠٠ هزار تومان اضافه، به قیمت تمام زندگی ام تمام می شود. فکر می کردم ما فقط کمی راحت تر می شویم.

ماه بعد، کسی که پشت میز نشسته بود، ۵٠ هزار تومان بیشتر به من داد....فکرش را بکنید....آدم فکر می کند ۵٠ هزار تومان چقدر رقم بزرگی است. آنقدر پولدار شده بودیم که من رفتم و با آن پول برای مه کامه کوفته و باقالی پولو از فارسی گرفتم....تولدش بود.

١٠٠ هزار تومان....فقط ١٠٠ هزار تومان. تمام خوشبختی من ١٠٠ هزار تومان شد. من ١٠٠ هزار تومان گرفتم تا تبدیل به احمق ترین آدم کره ی زمین بشوم. من ١٠٠ هزار تومان گرفتم تا فکر کنم آدمی که در آن شرایط سخت ١٠٠ هزار تومان به زندگی من کمک کرده، آدم پستی نیست...در حالی که من فقط ١٠٠ هزار تومان...

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

سال هاست که تلاش می کنم خودم را از این حالت بیرون بیاورم؛ از این حالت کودک در مقابل والد که خدایی اش می دانم کسی باورش نمی شود من چقدر گرفتارش هستم و چقدر این بالغ لعنتی ام ضعیف است و توان ایستادن در مقابل گریه های بی امان کودکم را ندارد.

اما در میان تمام فین های عمبق این روزها و وسط هر ثانیه نفرینی که خطاب به تو موجود پست فطرتی می فرستم که کودک مرا کتک زدی؛ درست همین طور که کتاب وضعیت آخر می گوید، رها شده در میانه ی رینگ و در انتظار شمارش نهایی، یک کشف هم کرده ام که یک ذره لذت بخش است. اسم بیماری یکی از همکارها: روشنفکر نمایی!

« روشنفکر نمایی روشی از حمایت آموخته شده است که فرد با استفاده از ان به رد گفته های دیگران می پردازد و با دست زدن به حملاتی کلامی، حاکی از خوش فکری خودش و بدون پاسخ گویی آن ها را از نزدیک شدن به خود باز می دارد.

زن: (با لحنی ستایش آمیز) برق چشمات رو وقتی داری درخت کریسمس رو تزیین می کنی خیلی دوست دارم.

مرد: حرف جالبی زدی. توی یک مجله مقاله ای درباره چشم می خوندم. نوشته بود وقتی آدم با یادآوری خاطرات گذشته به هیجان می آد یا  انتظار واقعه تازه ای رو داره، مردمک چشم چندبرابر می شه. من این حالت رو تو چشم خیلی ها دیدم....»

وای که تحمل این آدم ها از هر چیزی سخت تر است و ما متاسافانه مجبوریم هر روز یک چنین آدمی را بشنویم( حتا اگر خودمان طرف کلامش نباشیم.) این بنده ی خدا اصلا آنقدر در این قالب فرو رفته که اصلا تصویر واقعی خودش برای دیگران در دسترس نیست! من به نوشته های وضعیت آخر این نشانه های فیزیکی را هم اضافه می کنم: لبخندهای بزرگوارانه، پلک هایی که خیلی آرام روی هم گذاشته می شوند، چند بار کوبیدن روی شانه ی دیگران و البته با همان لبخند مخصوص رد شدن، خواندن مقاله از روی اینترنت و تحویل دادن آن به عنوان یافته های خویش، کتاب های خاصی را دست گرفتن و روی میز گذاشتن تا بقیه ببینند چه موجود فرهیخته ای هستی، و البته تا بخواهی تکیه کلام شاعرانه و فیلسوفانه!

از آن بدتر آدم هایی هستند که با تعجب و تحسین آدم های این جوری را نگاه می کنند و برایشان سر تایید تکان می دهند.

به خدا قسم من ترجیح می دهم همین کودک گریان و رنجیده باشم تا یک روشنفکر نما که حتا جرات اعتراف به کمبودهای زندگی اش را ندارد! شما هم همه خوشحال باشید ،چون یک آدم معمولی بودن با همه بدبختی هایی که دارد و دهن آدم را سرویس می کند از این خوشبختی های روشنفکرانه موجه تر است.

پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

با اضطراب زنگ زده بودم به سارا که روی سبزه های دانشگاه شان با ٢ تا دختر عرب نشسته بود. گفت: این همون خوشبختیه که در انتظارش بودی. همون همای سعادت. بچسب بهش.

من هنوز نچسبیده ام به این همای سعادت، اما نگذاشته ام از روی شانه ام بپرد. هر روز که می گذرد بیشتر می فهمم که هیچ چیز ارزش ماندن در این سرزمین را ندارد؛ حتا رابطه های کپک زده ی خونی و دوستی هایی به عمق یک سانت که من فکر می‌کردم موظفم به خاطرشان رگ گردنم را هم بزنم.

اگر قرار است دوست هایم وقتی سر و کله شان پیدا شود که من لبه ی پرتگاه ایستاده‌ام، اگر تمام سهم من از دوستی ها، رابطه در وقت اضافه است، اگر احتمالا من هم چیز بیشتری برای کسی نیستم، اگر عنوانم قلم به دست مزدور است، اگر هر ثانیه دارم سانسور می کنم، اگر یک وجب از این خاک هم مال من نیست، اگر حتا قرار است برای هر بیماری کوچک جرات نکنم بروم دکتر، اگر قرار است دست هایم این طور خالی باشد،

پس همان بهتر که نباشم.

دلم می خواهد شجاع باشم و نترسم.

دوشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

طلاق بگیری که چی بشه؟

 

از روی نرده ها پریدم توی پارک. گشتم دنبال یک نیمکت خالی. هیچ کدام خالی نبود. اولش خواستم بنشینم روی سبزه ها، اما فکر کردم خیلی تابلو است،نشستم روی جدول کنار یکی از راه های باریک. بغلم یک نیمکت بود که 3تا زن نشسته بودند رویش. یکی شان پیرتر بود، آن دوتای دیگر جوان تر. وسطی عصا داشت. دور و برم را نگاه کردم. همه نیمکت های اطراف را زن ها اشغال کرده بودند، همین سن و سال، همین شکل و قیافه. نگاه کردم به پاهایشان. همه دمپایی نادر پوشیده بودند یا از این کفش های طبی که توی داروخانه ها می فروشند. مانتوهایشان کرپ مشکی بود، با یک روسری نخی. سرم درد می کرد. زانوهایم را بغل کردم و سرم را گذاشتم روی زانویم. زن پیر نیمکت کناری داشت درباره یک مرد 8-47 ساله حرف می زد. نفهمیدم پسرش است یا دامادش. گفت:«خونه رو کرده به اسمش. همه شو.» زن وسطی گفت:«شاید صیغه شه.» لهجه ترکی داشت. زن پیر گفت: «آره دیگه. صیغه شه. جوونه.»لهجه او هم ترکی بود. فکر کردم محله افتاده دست ترک ها. زن سوم گفت: «صیغه تموم می شه بالاخره.» زن پیر گفت: «نه. مادام العمره.» زن سوم گفت: «مادام العمر که نمی شه. صیغه یک سال ، دو سال، 99 روز...» زن وسطی گفت: «پس لابد عقدش کرده.» زن پیر گفت: «جوونه. 35 سالشه.» حساب کردم: یعنی 5 سال بزرگ تر از من. زن پیر تعریف کرد که این خانه همه دارایی مرد بوده. آن را هم به زور از پدر و مادرش گرفته. یعنی یک روز آمده خانه و گفته یالا خانه را به اسمم کنید. گفت: 2ماه بعد همه را کرد به اسم زنه.

سرم را بلند کردم. 2تا دختر 14- 15 ساله دور استخر می چرخیدند. موهایشان چتری بود و پشت سرشان را با گیره بزرگی بسته بودند. جلوی روسری شان را صاف می کردند و یکی شان هی به صفحه موبایلش نگاه می کرد. مانتوی آن یکی کمربند پهن نقره ای داشت. دور و بر را نگاه می کردند. فکر کردم من هم چندبار دور این استخر چرخیده ام،با چشم های هراسان. دور بعد که رسیدند جلوی ما، یکی شان گفت:«اه! این پارک چرا این جوری شده امروز؟  همه ش پیرزن. یه آدم توش نیست.» نگاه کردم به زن ها. چهره هیچ کدام شان هیچ جوری نشد.  هر سه تا زل زده بودند به روبه رو. نگاه شان خالی بود.

زن سوم بلند شد. گفت: «خب من برم.» زن پیر گفت:«حالا من فعلا این خونه هه رو دارم.» زن سوم گفت:«باز خوبه. بچسب بهش.» زن پیر گفت: «نه. بچه آدم می آد ، می بینی ناراحته، می گی نکنه ناراحتی روحی بگیره، خانه را می دهی بهش.» زن سوم گفت: «خب نده. یا بفروش، یک کوچیکش را بخر بده به او، یکی هم برای خودت.» بعد خداحافظی کرد. از پشت نگاهش کردم که پاهایش پرانتزی بود. زن ها پشت سرش آه کشیدند. زن وسطی به من نگاه کرد. گفت:«سرت درد می کنه؟» گفتم : «آره.»گفت: «خب قرص بخور.» گقتم: «خوردم.»گفت:«بیا بشین رو صندلی.» بلند شدم. شالم چروک بود. مانتوام خاکی. زن وسطی گفت: «با شوهرت دعوات شده؟» نگاهش کردم. صورتش جوان بود. دیدم دعوا را خوب می فهمد،گفتم:«آره.» گفت:«چرا؟» شانه ام را انداختم بالا. گفت: «کتکت می زنه؟» گفتم:«نه.» زن پیر گفت: «معتاده؟» گفتم:« نه.» اما دلم می خواست بگویم سیگاری است؛چشمش هم دنبال زن هاست.گقت:«بساز دختر. طلاق بگیری که چی بشه؟» زن وسطی گفت:«برو کار کن. پول دربیار. » گفتم: «کار می کنم.» زن پیرگفت:«خدا رو شکر.» بعد یکهو برگشت طرفم: «پولاتو می گیره؟» گفتم :«نه.» سکوت کردند. دخترها باز از جلوی مان رد شدند. لاغر بودند. زن ها چاق. زن وسطی باز پرسید: «بچه داری؟» گفتم :«نه.» گفته :«چندساله ازدواج کردی؟» فکر کردم چند سال بگویم که بهم بیاید. گفتم: «3 سال.» چشم هایش گشاد شدند: «پس چرا بچه نداری؟» دلم می خواست بگویم بچه ام نمی شود. پرسید:« شوهرت اداره ایه یا مغازه داره؟» گفتم: «کارش آزاده.» دلم می خواست شوهرم مکانیک باشد. گفت: «وضع تون خوبه؟ خونه دارید؟»گفتم:« مستاجریم.» زن پیر رویش را کیپ کردو بلند شد. گفت: «برم واسه شام بچه ها.» زن وسطی سر تکان داد. دیگر حرف نزدیم. عصایش افتاد.خم نشد که برش دارد. خواستم عصا را بدهم بهش؛ اما گفتم به من چه. شقیقه هایم را فشار دادم. زن نگاه می کرد به عصایش. دیدم یک تسبیح هم توی دستش هست.لب هایش تکان می خوردند.

از دور یک مرد قد کوتاه آمد طرف مان. از آن کچل هایی بود که موهای لخت شان را بلند می کنند و می چسبانند کف سرشان. موهایش چرب بود. عصا ی زن را برداشت. لبخند زد. به ترکی چیزی گفت. زن سنگینی اش را انداخت روی بازوی مرد. گفت: «زنی،کوتاه بیا.» لبخند نزدم. خداحافظی هم نکردم.

چند قدم که دور شدند، بلند شدم. از در غربی پارک رفتند بیرون. روی یکی از نیمکت ها مردی نشسته بود؛ 8-47 ساله. نگاهش کردم. تنها نشسته بود. راه افتادم،رفتم پایین پارک. مردها همه نیمکت های آنجا را اشغال کرده بودند؛ مردهای پیر، با تخته و شطرنج. 2تا 2تا نشسته بودند روبه روی هم و دور و برشان کلی مرد دیگر ایستاده بودند؛ طرفدار آن یکی یا آن یکی. برای هم کری می خواندند. نگاه شان کردم. هیچ کدام دمپایی پایشان نبود. شلوار اتو کشیده و صورت تراشیده.

از در که رفتم بیرون، زن وسطی با شوهرش رسیده بودند به خیابان پایین پارک. مردی که روی نیمکت نشسته بود پشت سرم بود. به من اشاره کرد. پیچیدم توی کوچه.

 

جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: