← صفحه بعد صفحه قبل →

so my heart will go on....

and nothing else matters

در آخرین روزهای دهه بیست.

دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

روزهای طولانی می‌گذرد بر من که غمم را پنهان به دوش می‌کشم و راه می‌روم همراهش توی شهر. ماشینم این روزها کثیف است و یخچالم پر از خوردنی های نخورده.

بعد یک روزی می رسد که دیگر نه منتظر کسی هستم نه کسی منتظرم. تا دیروقت می‌مانم سر کار. عجله‌ای ندارم. چندین بار ای میلم را چک می کنم ٬ حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتاده باشد و بعد که خستگی امانم را برید٬ توی اتوبان ها می‌رانم به سمت خانه. سر کوچه پارک می‌کنم٬ می‌روم توی سوپر که آنجا همه مرا به نام می‌شناسند. آنها دوستان نزدیک و صمیمی من اند؛ چک هایم را نقد می‌کنند و صبح زود و شب دیر٬ هرچیز را که بخواهم می فرستند در خانه‌ام. احتیاجی نیست زیاد حرف بزنم؛ صدایم را می شناسند و آدرسم را بلدند. اما من این جور روزها دلم می‌خواهد خودم خرید کنم. می‌دانم چه می‌خواهم: آب میوه٬ نوشابه لایت٬ دستمال توالت٬ پودر ماشین ٬ یک بسته آدامس ریلکس صورتی٬ کارت تلفن٬ کارت اینترنت و موقعی که می‌ایستم جلوی پیشخوان٬ می‌گردم دنبال خمیردندان های عجیب و مام زیر بغلی که نیوا تبلیغش را می‌کند و البته شامپو بدن خنک که حالم را جا بیاورد. این طور وقت‌ها برای خود خودم خرید می‌کنم و ته ذهنم نیست که« او» چه دوست دارد. برای خودم پاستیل هم حتما می‌خرم که صبح‌ها به جای صبحانه بخورم و اگر خیلی بخواهم بروم توی فکر٬ اولترا لایت.

منتظر کسی نیستم. می‌توانم وقتی رسیدم خانه٬ ظرف‌های چند روز قبل را بشویم که عبارتند از لیوان‌هایی در اندازه‌های مختلف- چون من ایام دلتنگی را با نوشیدنی می‌گذرانم- و لباس‌ها بریزم توی ماشین و یک گلچین از آهنگ‌های ابی را گوش کنم( من همچنان عاشق بازی در می‌آورم) و به کسی زنگ نزنم.

با خودم فکر می‌کنم که اگر بخواهم می‌توانم این‌جوری هرجای دنیا زندگی کنم؛ تنها. سرگردان. گیج.

و نوستالژی هیچ کوچه و خیابانی را نداشته باشم.

چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید٬اما کوری را به خاطر آرامش هرگز تحمل مکن.

                                                                                                       علی شریعتی/کویر

این جمله ي آغازین یادداشتی است که سوسن شریعتی در شماره ی اخیر » هفت» درباره‌ی سریال میوه‌ی ممنوعه نوشته است. یک یادداشت خوب و منسجم و برآمده از نگاهی متفاوت به جریان که من بخشی از آن را که دوست داشتم اینجا نقل می کنم:

« ...مگر نه این که میوه‌ی ممنوع ممنوع شد تا خورده شود٬ تا در گذر از ممنوع فردیت شکل بگیرد٬ اراده صیقل خورد و خودآگاهی سر زند؟ وسوسه اگر کار شیطان هم باشد باز انسان این استعداد را دارد که آن را موجب رستگاری خود سازد. در این دروس مینیاتور گونه اخلاقی(بی بعد و بی چشم انداز و بی فردیت) که مدام از کوی و برزن و بلندگو و تریبون شنیده می شود٬ معلوم است که اخلاق هم می تواند گشت و پوست داشته باشد و بعد و حجم و از همه مهم تر تشخص و فردیت. این که همه چیز بستگی به این دارد که ممنوع چگونه طی شود٬ گناه چگونه زیست شود و وسوسه به چه موقعیتی منجر شود.

عشق است یا لغزش؟ مگر فرقی هم دارد؟عشق همیشه لغزش است. لغزیدن از موقعیتی به موقعیت دیگر. زیر پایی که به لرزه می افتد«سیب سرخ حوا همیشه بهانه است». مهم این است که با خوردنش از کدام سرزمین سر در می‌آوری. توهم باشد یا حقیقت٬ مهم این است که چه کیفیتی در چشم و دل عاشق ایجاد کرده است. عشق ها راستین اند٬ معشوق دروغین.»

پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

اسمش خودخواهی است یا هر چیز دیگر٬ من دوست دارم به رسم خودم زندگی کنم٬ رسمی سرخپوستی و احمقانه( امروز حماقت همه آن چیزی است که دارم؛ فردا کسی چه می داند؟ شاید کمتر احمق باشم!) دیوانه وار که یادتان نرفته؟ 

من اصلا فکر می کنم یک ته مایه ای از درد برای لذت بردن لازم است؛ مثلا من نشستن در جاهای تنگ را بیشتر را دوست دارم یا  از فشردگی جمعیت خوشم می آید٬ یا اینکه وقتی بچه بودم زیر چادر مادرم یا پتو  کنج خانه بازی می کردم و دیگر اینکه فکر می کنم یک کم اگر حساب و کتاب کنی٬ زندگی اقتصادی بیشتر می چسبد و ....

خب خیلی ها هم سکس خشن را دوست دارند و لذت را با درد تجربه می کنند (و البته انگار این حسی زنانه است و  مردها بیشتر دنبال ابراز این خشونت و وارد کردن این درد به آدم های دیگر هستند...).

من گریه می کنم ٬ اما بلدم وقتی که حالم بد شد٬ حوله ام را بیندازم روی شانه ام و دوش بگیرم و بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با خودم٬ به یاد بیاورم که هنوز پای راه رفتنم سالم است و کلی عشق و انگیزه ته دلم دارم که می توانم بورزم.

راستش را بخواهید٬ از این حرکت خودم خیلی خوشم آمد...چند روز پیش٬ درست در لحظه ای که حس می کردم دلم خیلی شکسته٬ توانستم ببخشم و برای این بخشیدن احتیاجی به هیچ جبرانی و عذر خواهی ای نداشته باشم. یکهو احساس قهرمانانه ای به من دست داد که دیدم می توانم فراموش کنم. حس مادرانه ای داشتم. یاد کتابی افتادم که می گفت کسی را که آزارتان داده به شکل کودکی تصور کنید.کودک درونش را ببینید. من هم تصورش کردم. دیدم کودکی است که خطا کرده... شاید حتا نداند خطا کرده...شاید واقعا پشیمان هم نباشد. اما  کودک است. من می توانم ببخشمش. بخشیدمش و فکر کردم چه خوب می شد اگر دیگران هم خطاهای مرا سرزده از کودکی می دیدند که ترسیده و کز کرده گوشه ای... و مرا می بخشیدند. آن وقت ما می توانستیم فکر کنیم که می شود تا آخر دنیا کنار هم بمانیم و همدیگر را ببخشیم و شاید در این میان اصلا یاد بگیریم که همدیگر را آزار ندهیم.

حالا اگر سارا باشد می گوید این هم همان حس خودخواهانه است که اینجا در قالب بخشایندگی بیرون زده... اما مهم نیست...بگذار آدم ها در سوپ درست کردن و اتو زدن لباس های هم و خریدن هدیه های گران قیمت و نوازش کردن و بخشیدن و هزاران بار بخشیدن هم عقده داشته باشند... بگذار خلاهایشان را این طوری پرکنند...خدایی اش این بهتر نیست؟

من راستی باید همین جا از بنفشه عزیزم تشکر کنم؛

که به گل فروشی خوشه رفت؛

برایم نرگس سوا کرد؛

و درست مقارن خاطره ی نرگس های پارسال٬ دسته گلی به من هدیه داد با روبان پهن و بوی مست کننده و هیجان انگیز... .

بیا برای هم گل بخریم... حتا اگر هیچ کس یادش نماند که می شود یک شاخه گل به تو بدهد.

سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
من شور عاشقی را در آورده ام!
سه‌شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٦ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

اشیای بیهوده....کوچه ها و خیابان‌های جان دار و آدم‌هایی که رژه می روند در اتوبان‌های ذهن من و تمام طعم ها و همه‌ی شکل‌ها و هرچه رنگ و هرچه بو  و هرچه سینما و پارک و مغازه ... و بوی عطرها و قیافه آقای تهرانی و دفترچه‌های یادداشتم و موسیقی‌های کلاسیک و پاپ و خالطور و ایرانی و خارجی و همه مدل رقصی و هر تن صدایی و هرجور بشقاب و قاشق و چنگالی و لاستیک ماشین و گوشی تلفن و....همه‌ی اشیای بیهوده....

من با تمام هستی خاطره‌ی مشترک دارم و بنا بر رسم مازوخیستی ام ٬ به نام می زنم آدم‌ها و خاطره هایشان راِ؛ حتا آنها که آمده اند برای توقفی کوتاه در ایستگاهی متروک.

حالم بد است به خاطر ترمز دستی ماشین که او دکمه‌ی لعنتی اش را مکرر فشار می‌داد و بد است به خاطر راه طولانی شرق تا غرب که بوی عود خانه‌ی شادی را برایم تداعی می‌کند و بد است به خاطر تمام خال‌هایی که آدم‌ها روی تن شان دارند و تمام لکه‌هایی که خودشان نمی‌بینند و دیگران می بینند و به خاطر تکیه کلام هایشان و شکل راه رفتن‌شان و طرز خندیدن‌شان٬ آن طور که می رقصند٬ آن طور که گریه می کنند٬ آن طور که قهر می کنند و به فکر فرو می‌روند و آن جور که فرمان ماشین را در دست می گیرند و جوری که قاشق را می گذارند توی دهان‌شان و وقتی از طعم‌هایی که دوست دارند حرف می زنند و لحظه‌هایی که ذوق می‌کنند و لذت می‌برند و مچاله می‌شوند؛  و وقتی پلک هایشان سنگین می شود و روی هم می‌افتد.... حالم بد است لعنتی‌ها به خاطر نگاه‌های خودم که زل می‌زند به رفتارتان و به خاطر گوش هایم که محو می‌شود در ذات صدایتان و به خاطر دست ‌هایم که درجه دست تان را می‌سنجد و به خاطر انگشت‌هایم که روی شیار انگشتان‌تان می‌کشم و به خاطر بوی تن‌تان که جا می‌گذارید روی پشتی صندلی یا کمربند ایمنی ماشین. حالم بد است به خاطر تمام مسیرهایی که با شما راه رفته‌ام و به خاطر تمام نگاه‌های بی اجازه ام وقتی که محل روییدن موها را از پشت گردن‌تان و روی پیشانی‌تان دنبال کرده‌ام. حالم بد است به خاطر تمام رستوران‌های شهر... تمام  سینماها... تمام درخت‌های بلند خیابان ولی عصر و تمام چراغ قرمزها...  و به خاطر زنگ موبایلم و به خاطر گل‌های توی گل فروشی و به خاطر تمام وابستگی‌هایم به تمام دلبستگی‌ها...

حالم بد است به خاطر اهلی شدنم با هر عبور کوتاه و بی تفاوتی و جمله‌ی تکراری« نرو» و پاسخ همیشگی« ‌‌i gotta go». حالم بد است به خاطر هر چیز و هرکس که می‌بینم و خط‌های پررنگی که می کشد و می رود و قطار رفته و ایستگاه رفته و  تو که دور می شوی...دور....دور...

شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

خیابان باریکی است

فاصله ی من تا تو

                  یک طرفه

                  بی درخت

با تابلوی قرمز عبور ممنوع

                   پارک ممنوع

                  دور زدن ممنوع

که من هیچ کدام شان را ندیدم

دلم فشرده می شود

در این خیابان که راه می روم

جریمه ام می کند نگاهت

که بی گواهی نامه

                      در تو پیچیدم

دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

برایش گل می‌خریدم...برای غزال.

گل فروشی‌های عجیب و غریب.گل های عجیب. گران ترین ها٬ که اسم‌شان را نمی‌دانستم٬ با گل‌آرایی آقای فلان٬ روبان‌های درشت٬ شاخه‌های وحشی٬ تور و کاغذ رنگی. آن گل‌ها را هرگز کسی برایم نخرید؛ من هم برای کسی نخریدم.

آخرین باری که توی گل فروشی با وسواس گلی انتخاب کردم٬ پاییز پارسال بود. گل‌های نرگس با بوی وحشیانه‌شان که پر از شهوت و هیجان و جیغ بودند٬ توی گل فروشی خوشه به من هجوم  آوردند. پریدم به سمت‌شان؛ قلبم تند تند می زد و تنم درد گرفته بود. شاخه‌ها را گذاشتم روی قلبم... بو کشیدم... بو کشیدم...  بوی مستی می‌دادند٬ بوی عاشقی٬ بوی تند شهوت دوست داشتن.

شاخه‌ها را در دسته گلی بزرگ پیچید. من و آذر ایستاده بودیم توی شلوغی جردن٬ چشمم دودو می زد برای آقای آژانس که می خواست نرگس‌ها را بنشاند روی صندلی عقب٬ با هزار سفارش که خال برندارد صورت حس های عاشقانه‌ام...

دیروز توی ترافیک ویترین خوشه را نگاه کردم. گل های عجیب٬گل‌های گران٬ گل‌هایی که اسم‌شان را نمی‌دانستم٬ شاخه‌های وحشی٬ روبان‌های درشت.

دلم گل می‌خواست؛ گل هایی که هرگز کسی برایم نخرید٬ نرگس... با بوی تند شهوانی عاشقانه‌اش.

دلم گل می‌خواست.. یا دست کم کسی که شاخه‌ها را برایش سوا کنم؛ با انگشت‌های همیشه لرزانم؛  پیام‌های عاشقانه‌ام  روی گل برگ‌ها که دوستت دارم لعنتی... چرا حالی‌ت نیست؟

دلم نرگس می‌خواست؛ با بوی تند... و ... عاشقانه‌اش.

جمعه ٢ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: