← صفحه بعد صفحه قبل →

ورق که می زنی هر روز

صفحه عشق های قدیمی را

         چند نفر به نام تو چیز تازه ای نوشته اند؟

چند شنبه ها به روز می شوند

آن ها که چراغ شان سبز است؟

با چراغ خاموش

 کجا پیدا می کنی

   رد کلیک لاغرشان را

              بر پنجره های بسته؟

جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

«خیلی دلم می خواست» نام مجموعه داستانی از من است که حوض نقره آن را منتشر کرده است. البته الان چند هفته ای از اتشارش می گذرد٬ اما به خاطر درگذشت قیصر امین پور ٬حال نوشتن درباره اش را نداشتم. این کتاب ۵ داستان کوتاه دارد. البته چندین داستان کوتاه دیگرم را به پیشنهاد ناشر که معتقد بود مجوز نمی گیرند٬از کتاب در آوردم و حاصلش داستان هایی شد که کمتر مساله ارشادی داشته باشند. این مجموعه متعلق به یک مجموعه کتاب است با عنوان« ماه پیشونی» که قرار است آثار نویسنگان زن را در بر بگیرد و از آن دو کتاب دیگر هم چاپ شده؛ «این فنجان کی بود؟» نوشته‌ی دوست خوبم نیلوفر عاکفیان و « من و سرخ پوستم» نوشته‌ی دوست خوب دیگرم حدیث لزر غلامی که هر دو داستان های زنانه شان را در این کتاب ها منتشر کرده اند.

 گرافیک کتاب و صفحه آرایی اش جور خاصی است و اسم کتاب هم اسم داستانی است که از قضا از کتاب درآمده! خلاصه این که اگر این داستان ها را خواندید٬ خوشحال می شوم که مرا از نظرات‌تان هم مطلع کنید.

شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

دلم برای خودم تنگ شده است؛ که گل می خریدم ٬ شکلات٬ پاستیل٬ شیر قهوه٬ میگو٬ انجیر٬ انار٬ ماست٬چیپس٬ کیک٬  هویج٬ کرفس٬ سیب زمینی٬ نوشابه لایت٬ دستمال کاغذی٬ شامپو... از همه چیز زیاد.

دلم برای خودم تنگ شده است؛ که می ایستادم جلوی آیینه٬ نگاهم به ساعت٬لباس هایم افتاده بر تخت...کدام را بپوشم؟

دلم برای خودم تنگ شده است؛ بام بام دلم...گروپ گروپ قلبم... نوک انگشت هایم سرد.

امروز یکی از تو می گفت؛ یکی دیگر هم. یکی دیگر هم.

فهمیدم دلم برایت تنگ شده است.

شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد وخدا...در گلو شکست

او به گردن چند نفر از ما حق دارد که نمک گیر مهرش و جلد لبخندش، کشیده شدیم به سمت نوشتن و خواندن و این راه را راه همیشه عمرمان انتخاب کردیم؟چند نفر از ما اولین نوشته هایمان را زیر نگاه اومنتشر کردیم؟چند نفر اولین حق التحریرشان را از او گرفتند؟ چند نفر با هویتی که او به اندیشه هایشان بخشید راه های تازه ای برای زندگی کردن پیدا کردند و تبدیل به نام های آشنای فرهنگ و مطبوعات شدند؟

ما،۱۴-۱۵ ساله های آن روزها، بی او به کدام ستون تکیه کنیم که همیشه دل‌مان خوش بود که او هست؛ همین دور و برها...هرچند بیمار...هرچند خسته... و ما هم برای خودمان اسطوره ای داریم.

کودکی هایم اتاقی ساده بود

یک مسابقه گذاشته بودند تا خواننده های سروش نوجوان چهره نویسنده های مجله  را از روی  عکس های نوجوانی شان بشناسند. نوجوانی بود با موهای لخت، کم شباهت به بچه های جنوب. اهل گتوند بود، روستایی درنزدیکی دزفول. آنجا درس خوانده بود و به شوق تحصیلات بالاتر، بار بسته بود تا بیاید و در تهران دامپزشکی بخواند. ماندن در رشته دامپزشکی برای او که روح شعر در جانش دمیده بود، آسان نبود. دامپزشکی را رها کرد تا دوباره  در رشته زبان و ادبیات فارسی وارد دانشگاه تهران شود. همان سال در شكل‌گيري حلقه‌ هنر و انديشه‌ اسلامي با سيدحسن ‌حسيني، سلمان هراتي، محسن مخملباف، حسام‌الدين سراج، محمدعلي محمدي، يوسفعلي ميرشكاك، حسين خسروجردي و... همكاري کرد؛ گروهي كه بنيانگذاران جوان حوزه‌ هنري نام گرفتند و بعدها چهره‌هايي چون سهيل محمودي،ساعد باقري، محمدرضا عبدالملكيان، عبدالجبار كاكايي، فاطمه راكعي و عليرضا قزوه نيز به آنان پيوستند. سال های حوزه با حضور او و همنسلانش پرشکوه ترین سال های حوزه بود و او که جوان بود و هنوز از نوجوانی فاصله نگرفته بود، با دغدغه نوجوانی سوره بچه های مسجد را راه انداخت و همان جا بود که خیلی  از چهره های فعلی ادبیات آثارشان منتشر شد. بعدها که از حوزه هنری جداشدند،( و این جدایی همیشه برای او و دوستانش خاطره  تلخ بی مهری و قدرناشناسی مسوولان حوزه بود)بازهم دغدغه نوجوانی بود که باعث شد سروش نوجوان با همکاری  فریدون عموزاده خلیلی و بیوک ملکی پا بگیرد.در سروش نوجوان، نوجوان ها آدم های جدی ای بودند، جدی گرفته می‌شدند، حرف های جدی می‌زدند. قیصر امین پور درباره جدی ترین چیزها با نوجوان های 12 تا 18 ساله حرف می زد و وادارشان می کرد به زندگی جدی نگاه کنند. آنجا  نوجوانی دنیای فانتزی و خیال و تفریح نبود؛ فقر هم بود، نوجوان دستفروش و کارگر هم بود و امین پور حرف هایی می زد از جنس «توفان در پرانتز» و «بی بال پریدن» که ذهن بچه‌ها را قلقلک می داد و کمک شان می کرد بهتر فکر کنند.

در دفتر کوچک سروش نوجوان ، قیصر امین پور همیشه مهمان داشت. مهمان هایش آدم های بزرگی بودند؛ دکتر محمدرضاشفیعی کدکنی، محسن مخملباف و نوجوان هایی که او با مهربانی  نوشته هایشان را می شنید و تشویق شان می‌کرد.

مهمان هم که نداشت، او را می دیدی تنها نشسته پشت میز کوچکش ، با کتابی باز که اگر از در وارد می شدی، کتاب را می بست، بلند سلامت می کرد و تو مهمان 15 ساله  یک فنجان چای با شاعر می شدی.

سروش نوجوان بعداز آن سال ها دیگر سروش نوجوان نشد.

در امتداد راهرویی کوتاه/ در یک کتابخانه کوچک/ بر پله های سنگی دانشگاه

خیلی از بچه های آن سال ها، بزرگ که شدند سر از دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در آوردند. قیصر امین پور به دنبال صدای رسول شعر، ادبیات فارسی خوانده بود و همزمان با تحصیل در دوره دکتری، ادبیات معاصر و نقد ادبی تدریس می‌کرد. پنجره کلاس های ادبیات دانشکده ادبیات که پر از روح شاعران دوردست تاریخ بود، با حضور امین پور ، رو به منظره ای تازه باز شده بود؛ اسم های تازه، نگاه تازه و فرصتی برای شنیدن حرفی از جنس زمان. بچه ها درس شان به ادبیات معاصر رسیده بود یا نه، سال اولی و سال آخری  در کلاس های او حاضر می‌شدند. بچه های روانشناسی، فلسفه، پزشکی و مهندسی. امین پوربا کیفش بر شانه، از راهروهای بلند  طبقه چهارم دانشکده می گذشت، به کلاس می رسید و روی صندلی می نشست. درس تازه بود، درباره گره خوردن تخیل و عاطفه که می شود شعر و جزوه ای که یک مجموعه داستان بود از مهم ترین داستان های کوتاه معاصر که می شد نم نمک بخوانی و کیف کنی. بچه ها را به اسم می‌شناخت و به همه نظرها احترام می گذاشت. هرگز خسته و عصبانی نبود. در کلاس راه می رفت وروی تخته چیز می نوشت. موهایش جوگندمی بودند با غلبه سیاه که وقتی می‌نشست، دست هایش را به میان شان فرو می برد.  گاهی نمی دانستی چرا چند دقیقه ای سکوت می کرد و نگاهش مات می شد؛ انگار تخیل و عاطفه اش گره خورده باشند و  بعد جمله را از همان جا که قطع کرده بود ادامه می داد.

روز دفاعش از پایان نامه دکتری، یکی از بزرگ ترین کلاس های دانشکده، پر شده بود از دوستان وشاگردان و استادانی که آمده بودند تا نتیجه  نگاه او را به «سنت و نوآوری در شعر» ببینند. دست ها پر از گل، منتظر تبریک و نفس ها در سینه حبس تا شورای داوران پشت درهای بسته رای بگیرد  به نمره 20 که انگار پای برگه همه نوشته بودند.

راهروهای بلند دانشکده ادبیات بدون او خالی است.

 

زیرا که نام کوچک تو/شرح هزار نام خداست/ زیرا هزار نام خدا « زیبا»ست

«زیبا اشراقی»  نام همسر قیصر امین پور است. همسرش هم مثل او اهل ادبیات بود؛ تحصیل کرده  ادبیات و دبیر دبیرستان فرزانگان و مدرسه های دیگر. دخترشان که به دنیا آمد، همه منتظر بودند تا ببینند شاعر نام دخترش را چه می گذارد. شاعراز خیلی ها نام های زیبا را پرسید. «آیه»  اما نامی بود که  پیدا کردنش تنها از عهده خود شاعر بر می آمد.

خانه شان همیشه مهمان داشت. برای مهمان شدن اجازه لازم نبود و اگر اجازه می گرفتی، دعوت می شدی. خانم اشراقی سخاوت شمالی اش را روی سفره پر مهری  می ریخت که  به احترام مهمان پهن شده بود و برای همه  جا داشت. دوستانی که آمده بودند برای تجدید دیدار و عیادت( که شاعر بیمار بود) و شاگردان دوره های دکتری برای کار بی پایان پایان نامه و گاهی پدر، که نگران بدحالی فرزند از جنوب آمده بود. خسته بود، اما لبخند از لبانش نمی افتاد و تعارف از یادش نمی‌رفت که چای ای...میوه ای...

 و دل که می کندی از دیدار، دفتر شعری با جمله ای مهربان  در صفحه اولش به دستت می داد؛ امضایی از شاعر با روان نویس سبز.

خانه بی شاعرنور کم دارد.

ای که یک روز پرسیده بودی/ لحظه شعر گفتن چگونه ست...

«ما اگر بخواهـيم مثلـاً با لـحن و لهجـه دستور زبان در‌باره شعـر سخن بگوييم، بايد گفت كه اصولا زبان از هيـچ كسي دسـتور نمي‌گيرد  به جـز از خـودش . مخصوصا زبان شعر  كه تنها از دل  دستور مي‌پذيرد. در يك كلام ، زبـان شـعر نه دستور مي‌دهـد ، نـه دسـتور مـي‌گيـرد . سـرودن ، يـك فعل مجهول اسـت. نه از آن روي كـه فاعـل آن معلوم نيست ،  بـلكه از آن روي كه فـاعل حقيقي آن معلوم نيست. شايد به همين دلــيـل قــدمـا  آن را بـه سـحـر و مـعـجـزه مانند كرده‌اند.

حكايت كسي كه شاعر را فاعل سرودن گرفت ، حكايت همان موري است كه بر كاغذ مي‌رفت، نبشتن قلم را ديد و قلم را ستودن گرفت . نوشتن چنانكه گفته‌اند فعل لازم است ، نه متعدي .

 شعر خوب ، قيدها را نمي‌شناسد. در قيود زمان و مكان نمي‌گنجد. شعر خوب از حروف اضافه پرهيز مي‌كند .

شعر خوب را نمي‌توان تجزيه و تركيب كرد . شعر خوب از مبهمات است . شعر خوب ، ماضي نقلي است كه اگر چه در گذشته‌هاي بسيار دور انجام گرفته باشد ، ولي اثر و نتيجه آن تا زمان حال و آينده هم باقي است.

سرودن، فعلي است كه حتي بزرگ ترين شاعران هم نمي‌تواند با قاطعيت آن را در صيغه مستقبل صرف كند و بگويد : من فردا يا پس فردا شعري خواهم سرود . و شاعر هر چه تواناتر باشد در گفتن چنين جمله‌اي ناتوان تر است؛ زيرا درست مثل آن است كه كسي بگويد : من درست در ساعت سه و سي و پنج دقيقه شهريور ماه سال هزار و سيصدو نود ، يك لبخند ، با دو زاويه چهل و پنج درجه‌اي خواهم زد ! شعر، فعلي است كه در تعريف آن بايد از وجه التزامي استفاده كرد. همراه با چندين قيد ترديد و حتي ياي گزارش خواب . به  زبان ديگر، نوشتن ، جزو افعال بي‌قاعده است . اگر چه افعال بي‌قاعده هم بالاخره براي خودشان قواعدي دارند، ولي در مجموع ، هيچگاه نمي‌توان گفت كه قواعد ، شعرها را مي‌آفرينند ، بلكه در اصل شعرها ، قواعد را مي‌آفرينند . و بالاخره بايد گفت : براي كسي كه نوشتن ، در زندگي او يك استثناست ، حتماً رعايت قاعده ضروري است . ولي براي كسي كه نوشتن ، قاعده زندگي اوست ، انديشيدن به هيچ قاعده‌اي جز زندگي ضروري نيست ... .»

خانه شاعران ، بی او....؟

من تمام استخوان بودنم، درد می کند

آن خبر هم تلخ و تند رسید. تلفن هایی که به صدا درآمدند و خبر دادند قیصر امین‌پور تصادف کرده است. جاده شمال، مسافربر شخصی و تصادفی که او، همسرش وآیه در آن آسیب دیده اند. خطر از آیه گذشته بود و خانم اشراقی شکستگی داشت.اما قیصر...

قدم های لرزان پشت اتاق بیمارستان. پرسنل بیمارستان مهربانی می کردند که رفتن و آمدن ها پایانی نداشت. شاعر زنده بود، اما جسمش آسیب های سختی دیده بود. لبخند می زد، گرچه می دانستی درد در رگانش است و آتش در استخوانش؛ اما نمی دانستی آتش این درد قرار است چند سال در جانش شعله بکشد.

کلیه ها از دست رفته بودند و مسیر بی پایان بیمارستان نفس می برید. موهایش را مدتی کوتاه کرده بود و بعد که بلند شد، جو گندمی بود با غلبه سپید. گندم چهره اش چروکیده بود و زیرچشم هایش سیاه و قامتش باریک تر.  به خودت دلداری می دادی که انگار نه انگار می فهمی انقباض چهره اش را از روی درد و باور می کردی اینکه همیشه می گوید خوبم، خوب است. چند بار خبر آمد بد حال است و همه دست به دعا شدند؟ یک بار در برنامه های تلویزیونی و رادیویی از همه خواستند برایش دعا کنند. چند دست آن شب ها به دعا بلند شده بود؟

کلاس های دانشگاه تا مدت ها بی استاد مانده بودند و نه استاد جایگزین دل و دماغ درس دادن داشت و نه بچه ها دل و دماغ درس خواندن. عمل پیوند کلیه، جراحی قلب و مراسم بی انتهای دیالیز که همه می دانستند جان کندنی است. چندسال اضطراب آن که مبادا پر بگیرد هر بار که نامش می آمد؟

آخرین بار، به درد عادت داشت اما دیگر طاقت نداشت.

دنیا بدون او چیزی کم دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

و قاف حرف آخر عشق است....

شعرش روی صفحه ی اول موبایلم است: «این روزها که می گذرد شادم....شادم که می گذرد»

من همیشه به این فکر می کردم که او چه رنجی می کشدکه این همه از گذشتن این روزها شاد است؟

این دردناک ترین خبری بود که این سال ها شنیدم. خاطره استادم٬ قیصر امین پور٬ در روزهای نوجوانی با آن هیبت پشت میزهای کوچک سروش نوجوان و سلام بلندش به ما که نوجوانان کوچکی بودیم و بعد شور وشوق کلاس های نقد ادبی و ادبیات معاصر دانشگاه تهران که همه از دانشکده های دیگر هم برای شنیدن صدایش می آمدند و جلسه دفاعیه ی دکتری اش و آن ریش و موی دوست داشتنی....

آن تصادف لعنتی باعث شد برای ملاقاتش به بیمارستان برویم...و چندین بار به مناسبت مهمان خانه شان شدیم.

یادت هست آقای امین پور ٬ که هربار گفتم نوبت شماست که تشریف بیاورید٬ با هدیه ای شرمنده مان کردید و گفتید شما جوانید و بزرگ ترها نباید به خانه جوان ترها بروند...

من عاشق لحن خاص تان بودم که اسمم را به شیوه ی خودتان صدا می کردید: خانم دوستدار!

آخرین بار در نمایشگاه کتاب دیدم تان.حالم را پرسیدید که نگران بودید شرایط جدیدم را چطور تاب می آورم و به رسم استادی٬ نمره ی پایان نامه ام را پرسیدید...

وای...من واقعا حالم خوب نیست... مرگ شاعران مرگ جهان است. زندگی بدون شاعرها همه چیز کم دارد.

استاد! شما مرد بزرگی بودید؛ آن قدر بزرگ که شیوه ی راه رفتن تان و پهنای شانه هاتان و عادت تان در کنار زدن موها از صورت و لبخندتان و شعر خواندن تان و  کیف تان روی شانه و دست نوشته هاتان و تقدیم نامه هاتان بالای کتاب شعر و  ... بودن تان٬ خاص و بی بدیل است و من افتخار می کنم که روزی شاگرد شما بوده ام و حالا نمی دانم با این اشک ها که قصد پوشاندن‌شان را هم ندارم  باید چه کنم....حالا باید کدام شعرت را بخولنیم؟

چو گلدان خالی لب پنجره/پر از خاطرات ترک خورده ایم

یا

ناگهان چه قدر زود دیر می شود

یا

 از بد بتر اگر هست

این است

اینکه باشی

در چاه نابرادر٬تنها

زندانی زلیخا

چوب حراج خورده ی بازار برده ها

البته بی که یوسف باشی!

یا

می توان آیا به دل دستور داد؟

اما همین بهتر است انگار....

آنجا که نام کوچک تان آغاز می شود....

سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

  زن ها... این تنها ساکنان سمت روشن و معصوم و معنادار زندگی...

زندگی کردن سخت است و برای ما سخت تر که معصومیت مان از دست رفته در نرینگی خشن روزها و لحظه ها.

فردا ساعت ۱ دادگاه حضانت است. او تمام روزهای گذشته را در شهر روان بوده به دنبال دست‌هایی که شهادت بنویسند بر آنچه در زندگی او گذشته. ما بسیج شده ایم تا خاطرات تلخ زندگی او را هم بزنیم و زیرش را امضا کنیم تا دخترش با او بماند. ما تمام جسارت مان را بر سر این کار گذاشته ایم تا صحنه های زشتی را توصیف کنیم؛ مبادا قاضی چشمش را به روی بی‌پردگی کلام مان ببندد. ما از فاضلابی سرپوش برداشته ایم که بویش راه نفس را بر او بسته بود. ما داریم درباره زباله٬ درباره گند٬ درباره تهوع و سرگیجه حرف می‌زنیم.

او نوشته‌های ما را می‌خواند؛ ۳۰ ساله٬ ۲۵ ساله٬ ۲۱ ساله٬ دوست ٬ آشنا٬ همسایه و غریبه‌ایم.ما داریم برای  اشک های او شهادت نامه می نویسیم.

من خودم را تجسم می کنم که در مقابل قاضی ایستاده‌ام و به چشم های خائن آن مرد زل زده‌ام و شهادت می‌دهم که دیده‌ام  چطور معصومیت ۱۸ سالگی او را نابود کرده است. می‌خواهم درباره‌ی شب های زیادی حرف بزنم که در خانه مشترک شان صبح کرده‌ام؛ با بوی عود و نگاه‌های بی اجازه او به خواب‌های من.

فردا ساعت یک٬دادگاه حضانت است.

شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: