← صفحه بعد صفحه قبل →

قهوه ام را باید شیرین کنم

زندگی ام  چه تلخ می گذرد

این پست به همه ی شما تقدیم می شود... هرچند بهانه ی نوشتنش تلفن مهربان یک دوست است که دو شب پیش ٬حرف هایش اشک به چشمم آورد.

دو شب پیش یک دوست مهربان به من زنگ زد که فکر می کنم وقتی این نوشته را بخواند می‌داند با او حرف می زنم. آن دوست از دوست های خوب دوران نوجوانی و سال‌‌های جوانی است...برادری از همان سال های با هم بزرگ شدن و البته همدیگر را رنجاندن و البته من همیشه از خودم می پرسم ماها واقعا چرا الکی همدیگر را می رنجاندیم٬ آن قدر که او می گوید هنوز با به یاد آوردن خاطرات آن دوران اندوهگین می شود؟ این برادر مهربان گاهی حالم را می‌پرسد٬ هرچند من نه از روی بی معرفتی که از روی مشغله ی ذهنی کمتر فرصت جبران محبتش را داشته ام. این برادر مهربان از حال و روز این سال‌های من خبر دارد و خلاف آن رفقای گرمابه و گلستان که وقتی قرارداد من با یک نفر دیگر به هم خورد ٬ قرار دوستی و برادری و خواهری شان را با من باطل کردند٬ حالم را می پرسد.

برادر مهربانم از من پرسید که چرا این همه تلخ می نویسم؛‌آن قدر که یادداشتم در همشهری خانواده برای روز پدر هم آن قدر تلخ بود و.... پرسید کجا رفته آن خانم دوستدار  سرزنده و شاد که صدایش پر از انرژی و هیجان بود...؟ و از من خواست برگردم به  همان نعیمه ی قبلی.

صبح همان روز آقای روزنامه نگار را دیده بودم. آقای روزنامه نگار که می گویم منظورم فقط یک نفر است که او هم خودش می داند و  همیشه به خانه ی مجازی ام سر می زندو گرنه آدم های دور و بر ما که همه روزنامه نگارند. آقای روزنامه‌نگار که همیشه اظهار لطف دارد به من٬ باز کلی حس های نوستالژیک مرا زنده کرد و مطابق معمول با خاصیت سیال ذهنش خاطره هایم را تکان داد.(پیر شده ایدها آقای روزنامه‌نگار!)

من می خواهم به خاطر آذر که به من می گوید:« نعیمه من با هرکاری که اون برقو به چشم تو برگردونه موافقم.» و به خاطر شادی که می‌گوید:« به روح خودت خنجر نزن » و  به خاطر مسیح که می گوید:« هر کمکی بتونم می‌کنم تا تو از این حالت بیای بیرون» ٬ دوباره گیسوانم را در باد شانه بزنم.

هرگز هم نادیده نمی گیرم  این را که علی آقا و همسرش در مناسبت های مختلف و گاهی به بهانه ی مطالب این خانه مرا از لطف‌شان محروم نمی کنند.

از یاد نمی برم این را که یکی از علی های این روزگار به مناسبت تغییر عکس این خانه برایم  پیام فرستاد و آن یکی علی می گوید تو که تلفن می زنی نمی دانم چرا می خندم و حالم عوض می شود و اسمم را گذاشته خانم مهربان و آن یکی علی آقا می گوید تو که آدم را می‌خندانی٬ انگار هی تو دل آدم بهار می شود و مرا مهربانانه به یک گل تازه روییده تشبیه می‌کند(این حرفا هم نیست بابا!).

حواسم هست که  حلقوم حرف های ثابت من در کامنتش مرا به یاد روزی انداخت که می‌خواستم «دوباره روی لیوان ها برقصم» و  اکرم همیشه یادآوری می کند که بالاخره در کوچه‌ی ما عروسی خواهد شد و لیلا همیشه می گوید بهترین اتفاق کارکردن در مدرسه ربانی دوستی ما دو تا بوده و  خانم فقیه همیشه نگران زندگی من روی خط بحران است و اسماعیل  دامادمون و علی برادرم و ریحانه خواهرم و پدرم و مادرم پیچ های شل خانه ام را سفت می کنند و خرابی های کامپیوترم را تعمیر می کنند و کم و کسری های هایم را سر و سامان می دهند و کنارم هستند.

نیلو و الهام و نسترن و لیلی و ئه سرین و سهیلا و  بقیه ای که ممکن است الان به خاطرم نیایید! من این پست را به همه ی شماها تقدیم می کنم و می دانم در کنار آدم هایی که دل آدم را له می کنند و روح آدم را زیرپایشان فشار می دهند و می روند٬ شماهاهمیشه به من احترام گذاشته اید.

به سلامتی همه‌ی شماها که دوست‌های خوب منید٬ لیوانم را بلند می کنم و می‌گویم هرگز این قدر خوشحال نبوده ام!

چه قدر آدم خوب!

دوشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

بیا صحنه رو عوض کن...با یه بازی زنونه!

دلم برای تاتر شهر٬ برای صف طولانی سالن چهارسو٬ برای اسنک های یخ و وارفته اش تنگ شده بود. شادی می تواند یک قرار بگذارد به وسعت آدم ها که همه بیایند و نصف صف را پر کنند.

ممکن است شادی و من بعد از اجرا اشک توی چشم مان جمع شده باشد و بگوییم: چه شکسته شدی خواهرم!

می توانیم بعدش بوق بوق راه بیفتیم توی شهر با شکم های گرسنه و تمام میزهای رستوران را اشغال کنیم.

می شود شرط ببندیم سر این که علی عمرانی در فلان صحنه ابوسفیان بود یا غلام هند و بعد نصفه شبی زنگ بزنیم به مهتاب نصیرپور و من شرط را ببازم.

بعدش همه برویم خانه ی من٬ رخت خواب و بالش کم بیاید و من مثل همیشه خوابم  نبرد تا صبح که مبادا صبح نان نداشته باشیم و شادی دیر به کارش برسد و کسی خواب بماند.

خوشحالیم همه٬ از همیشه خوشحال تر و من ته دلم است که به همه شان بگویم:‌می شود نروید... بمانید؟

به آذر می گویم تو هم نمی فهمیدی مثل من؟

نه.

من و او در حماقت مان بیش از هر چیز به هم شباهت داریم. معمولا چیزهایی را که همه می فهمند٬ ما مدت ها بعد می فهمیم. شاید به قول نیلوفر اگر‌ آذر هم می فهمید و به من می گفت من قبول نمی کردم.

من اما به افسانه ی آه باور دارم.آهم را از پنجره می فرستم توی شهر٬ توی زمان جاری اش می‌کنم.

شما هم اگر زنی را دیدید عاشق٬ عاشق ٬عاشق٬

رویتان را برنگردانید...

مکث کنید. دست روی صورتش بکشید و بگویید:‌چه شکسته شدی خواهرم!*

*عشقه-محمد رحمانیان

شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

در من شک لانه کرده بود...ای دلاویز من٬ ای یقین....

همیشه بدم می آمد از تقسیم کردن آدم ها به مرد و زن و  گفتن جمله های مطلق درباره جنسیت آدم ها.

حالا خودم هم شده‌ام یکی از همان آدم‌ها که جمله های مطلق می گویند... جمله های آدم از تجربیاتش می آید.

با عرض معذرت از تمام مردهایی که در زندگی دوست‌شان داشته‌ام و تحسین شان کرده‌ام٬متاسفانه:

مردها معنی بده بستان را نمی فهمند٬ برای آن ها فقط بستان معنی دارد.

مردها توی وجود یک زن فقط جنسیتش را می بینند.

مردها عشق شان با معیار تن شان سنجیده می شود.

من به تمام رابطه های دو نفره و به تمام جمله های عاشقانه و تمام  نگاه‌هایی که نفس آدم را بند می آورد٬ مشکوکم.

از پیام هایی که مردان به اسم دوست و همکار می فرستند٬ از تقاضاهای  بی ادبانه شان٬ از نگا‌ّ‌ّّّّه‌های بی چهارچوب شان و از جمله هایی که از سر شکم و بی هوا به زبان می آورند٬ بدم می‌آید.

من این را با تجربه های خودم به دست آورده‌ام؛ بر اساس آن چه بر زنانگی تحقیر شده‌ام  گذشته... با احساسی در هم کوبیده و له شده و پامال ...

من از قلب احمق و زودباور و بی اراده ی خودم بیشتر از همه بدم می‌‌آید...که سهم من از زندگی شده ناباوری و بی اعتمادی و شک... که این بلا را دلم بر سرم آورده است ... که هیچ چیز دیگر نمی‌تواند آن طعم گمشده و آن لذت دیریافته و آن هیجان شورآفرین را به من بازگرداند.

یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

چگونه شاد شود اندرون غمگینم...

دایره ی شریعت گشاد است٬ گشادتر از دایره ی اخلاق انسانی.

در دایره‌ی شریعت می شود برای هر چیز راهی پیدا کرد٬ راهی که در ان سیخ و کباب دلت نسوزد.دایره‌ی شریعت برایت وجدانی به ارمغان می‌آورد آسوده که در آن همه ی حقوق استیفا شده و همه ي وظایف تمام و کمال به انجام رسیده‌اند.

دایره‌ی شریعت گشاد است٬ آن قدر گشاد که در آن می شود با پرداخت تمام و کمال مهریه(در صورت لزوم و اگر راه دیگری پیدا نشد) با وجدان راحت زنی را طلاق دهی و زندگی تازه ای را آغاز کنی.

در دایره ی شریعت می توانی با خیال راحت اسم هوا و هوست را بگذاری ازدواج موقت و با پرداخت مهریه که می تواند هدیه‌ای بی ارزش و مادی باشد٬ به قطرات آب غسلت فکر کنی و غرفه های بهشت(که لابد زنی مطلقه یا به هر دلیل محروم از عشق و توجه را خوشبخت کرده‌ای) و ثوابش که لایحصی است.

در دایره‌ شریعت می توانی کلک  بچه‌ی ناخوانده‌ای را که بی دعوت سر و کله اش پیدا شده(با پذیرش این که متاسفانه گناه کرده‌ای و بهتر است که نکنی) با پرداخت دیه ای اندازه فلان قدر نخود طلا بکنی.

در دایره ی شریعت بالاخره راهی برای نمازهای قضا و روزه های نگرفته هست؛ به فلانی پول می دهی٬ هم نمازت را می خواند ٬ هم روزه ات را می گیرد و هم گناهت را جبران می کند.

هر کتکی که بزنی٬ هر کبودی و زخمی را می توانی پول بدهی و درمان کنی. بهش می گویند دیه.

در دایره‌ی شریعت یک استغفرالله و تمام. 

حساب عمرهای تلف شده٬ خاطرات خونین٬جوانی تباه شده٬ فرسودگی روح و جسم٬ آسیب‌های روحی و روانی اما در دایره ی شریعت رسیده نمی شود.دایره ی شریعت در محاسبه ی دیه ی جراحت های دل گشاد است. ماشین حساب شریعت چه طور اندازه می‌گیرد که چند نخود باید برای خراش های روح پرداخت؟ چه طور حساب می کند که لحظه های  زخمی چه قدر کفاره دارند؟

دایره ی تنگ شریعت....

دایره ی اخلاق انسانی تنگ تر است. آن جاست که  خودت می مانی و خودت و نمی توانی هر بی مرامی و نامردی را پیش کشیش زانو بزنی و به نرخ روز محاسبه کنی و بخری. دایره ی اخلاق نمی گذارد بروی توی هیات٬ شب ۲۳ رمضان  مفتی مفتی غسل توبه کنی و العفو العفو بگویی و الغوث الغوث کنی و پاک و مطهر بیایی بیرون انگار نه انگار. در دایره ی اخلاق نمی توانی به همین راحتی شفیع پیدا کنی و با چند قطره اشک در رثای شافعانت٬ جهنم بدهی و بهشت بگیری. در دایره ی اخلاق انسانی نمی شود حق و حقوق آدم ها را با پول معامله کرد.آن جاست که عمری باید بیفتی دنبال دلی که شکسته٬ التماسش کنی ببخشدت٬شاید از فشار بختک وجودش راحت شوی. آن جاست که تو بالاخره تنها می شوی و نمی توانی خودت را گول بزنی.خدا به نفع دل های شکسته و زخم های روی دل و خراش های سینه و جراحت های قلب به میان صحنه می آید و ناظر بازی می شود.انا عند منکسره القلوب.حالا دیگر نوبت توست. اگر می توانی با دل آدم ها معامله کن! این جا دایره اخلاق انسانی است. خودت را از چنبره اش بیرون بکش... . 

دوشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

یا ابصر الناظرین...

می شود به یک صدا که فقط صداست اعتماد کرد٬وقتی از فرسنگ ها دورتر به گوشت می‌رسد و وقتی تو بیداری خوابیده و وقتی تو خوابی بیدار است؟

می شود به جمله های غریب و مطلقش ایمان آورد وقتی از تو می گوید و این وجود درهم شکسته را پرغرور و دوست داشتنی توصیف می کند و دست می گذارد روی نقطه های دردناک دلت؟

می شود باور کرد دوست داشتن تازه ای را که فراسوی مرزهای تنت با تو قرار می گذارد؟

می شود آشتی کرد با این لحظه های کوتاه مشترک٬ که ته مانده ای از خورشید سهم هردومان می شود؟

می شود دل سپرد به صدایی که می گوید دوستت دارم ٬ به فیبرهای نوری و تکنولوژی و خواستگاری دلی برای دلی؟

نعیمه دلش درد می کند دوست من...آن ملکه ی قصر بالای تپه نیست.آن صدای زنگ دار و برق توی چشم و انرژی بی پایانش کجاست؟

نعیمه دلش درد می کند عزیز من.دلش می خواهد سرش را بکند توی چاه و دردش را به کسی بگوید.

می خواهد به خود خدا شکایت کند.

می‌خواهد توی دامن خدا گریه کند.

این اولین بار است که می خواهد خدا را به داوری دلش دعوت کند...

یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

خواب بودم٬ بیدار شدم

آشتی کردم با خودم

 

به کسی برنخوره٬ برنخوره

من یکی پنجره مو می بندم

این همه پنجره ی باز بسه

من به قاب آینه می خندم

 

به کسی برنخوره٬ برنخوره

من یکی پیش خودم می مونم

در شب بی کسی و بی حرفی

برای دل خودم می خونم

 

به کسی چه؟ این صدا٬ این حنجره مال منه

کی مثه من لحظه هاشو زیر آواز می زنه؟

کی به جز من می تونه خاطره هاشو بشمره؟

جز خود من کی به فکر بودن و سر رفتنه؟

 

به کسی برنخوره٬ برنخوره

اگه تنهایی خوبی دارم

اگه از خلوت خود سرمستم

اگه چون پروانه بی آزارم

 

به کسی برنخوره٬ برنخوره

اگه دستم پر عطر یاسه

اگه در پیله ی خود خوشبختم

کسی جز من منو نمی شناسه

 

به کسی برنخوره٬ برنخوره

اگه من اهل خراب آبادم

شجره نامه ی من مال منه

به کسی چه...من یکی آزادم!

 

جمعه ۱٢ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

شاید شعر همین است

که من عاشق تو باشم

و تو

با هر که می خواهی

ماشین نبرده بودم. به میدان ونک که رسیدم٬ باران بارید؛ باریدنی! درست وسط میدان بودم آن لحظه که حس کردم زنده‌ام٬ از همیشه زنده تر و پیکانی جلوی پایم بوق زد وقتی با حواس پرت داشتم فکر می کردم  چه اندازه عشق دارم برای ورزیدن و انرژی برای بارور شدن و کار برای کردن و حرف برای نوشتن و راه برای رفتن.

برای کارشناسی یک برنامه‌ی رادیویی می‌رفتم شبکه‌ی فرهنگ. از سربالایی جام جم که می‌رفتم بالا٬ همه چیز تازه شد؛ بوی همان گیاهان که در مسیر می‌رویند٬ همان دیوارهای چوبی و همان راهرو ها و همان استودیو و ساعت درشتش که ثانیه‌ها را توی چشم آدم فرو می‌کند و همان آدم‌ها که مرا یادشان بود و همان مجری‌ها که می‌گفتند هنوز شعرهای مرا می‌خوانند...

دوست داشتم برقصم زیر باران و دست هایم را باز کنم به سمت آسمان و همه‌ی باران ها را ببلعم. زندگی پیش رویم بود؛ با همه‌ی شگفتی‌هایش و با همه‌ی لحظه‌هایش که می‌توانستم تجربه کنم... چه کسی می‌تواند زندگی را از من بدزدد؟چه کسی می‌تواند به من فرمان ایست بدهد؟ بازسازی می کنم خودم را مثل فرمان بازسازی وبلاگم که همه چیز را درست می‌کند.

می‌توانم همیشه دوست داشتن را باور کنم٬ حتا اگر تو دوست داشتن مرا باور نکرده باشی. می‌توانم دوستت داشته باشم حتا اگر پسم زده باشی و پرتم کرده باشی. من وقف حضرت عشقم...

می‌خواهم گوشی تلفن را بردارم و حرف‌هایی را که نگفته‌ام بگویم. می‌خواهم مدادم را بردارم و چیزهایی را که ننوشته‌ام بنویسم. می‌خواهم به هر کس دوستش دارم بگویم دوستت دارم٬ هرجا نرفته‌ام بروم و همه‌ی طعم‌هایی را که نچشیده‌ام بچشم. می‌خواهم اعتماد کنم و باور کنم مرجان که می‌گوید صورتم امروز بازتر است راست می‌گوید و اکرم و سهیلا که در وبلاگ‌شان از من یاد می‌کنند دوستم دارند و آذر که مواظبم است دوستم دارد. می خواهم عکس وبلاگم شادتر٬ بدجنس تر و شیطنت بار تر باشد.

تلخی‌ها را می‌سپارم دست خدا که می‌دانم قاضی عادلی است و نمی‌شود از دستش فرار کرد...

زمین به طرز احمقانه‌ای گرد است.

دوشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

هیچ صیادی در جوی حقیری که به مردابی می ریزد

مرواریدی صید نخواهد کرد....

۱

چه خوب که دیدم تان! نگاهت که  کردم٬ تازه فهمیدم چه قدر کم و کوچکی. از خودم پرسیدم راستی این همان بود که دوستش می‌داشتم؟ به عشق خودم شک نکردم... اما دیدم چه قدر آن آستین‌ها که بالا داده ای و آن تلاشت برای خوش تیپی٬ احمقانه است. تو همین بودی٬ همه‌اش همین. این من بودم که برای اندازه کردن تو هی می‌کشیدمت. تو بزرگ نمی‌شدی... فقط کش می‌آمدی و ناجور تر می‌شدی. با خودم فکر کردم چه خوب است که دیگر رنج تو را به جان نمی‌خرم و چه قدر خوشحال‌تر شدم وقتی فهمیدم تردیدهایم درست بوده...فقط هنوز نمی‌فهمم که تو که اهل بوسه‌های یک شبه و رابطه‌های یک شبه و دوستی با مردهای زن‌دار و عشق‌های چندماهه‌ای٬ چرا به من مشکوک بودی؟ مگر تو به اندازه‌ی موهای سرت دوست پسر  نداشتی؟ اصلا من کجای زندگی‌ام وامدار تو بودم که باید به تو جواب پس می‌دادم؟ من از دوست داشتن تو پشیمان نیستم. تو پل خوبی بودی برای این که من با گذشتن از تو به درک تازه‌ای از زندگی برسم٬ اما هیچ خاصیت دیگری جز عبور نداشتی. تازه آن قدر ضعیف بودی که با گذشتن من فرو ریختی! قرار نیست معشوق واقعا اندازه‌ی عشق باشد. «آن چه به گل تو چنین اهمیتی داده٬ عمری است که به پای آن صرف کرده‌ای.» و گرنه تو موجود کوچک و حقیری بودی. خداحافظ عشق هرجایی من!

۲

برای پدر قرار بود یادداشتی بنویسیم. توی تحریریه زدم زیر گریه.... بابا گریه ‌هایش را به آدم منتقل می‌کند. برایش یادداشت نوشتم... روز جمعه تلفن زد. پشت تلفن گریه می‌کرد. می‌گفت چرا نمی روم ببینم‌شان و من فکر کردم اتفاقی افتاده و دیگر نگفتم دخترت از بس گریه می‌کند دوست ندارد بیاید و تو گریه‌هایش را ببینی و شب همه بساط مان را جمع کردیم و رفتیم آن‌جا.

بابا زود قانع می شود. ۱۰ دقیقه هم برایش بس است. گیر نمی دهد. همین که می بیندت کافی است. به قول دوستی٬ پدر و مادرها تنها موجوداتی هستند که با کمی عشق هم قانع می‌شوند.

 

یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

لطفا می شه منو دوست داشته باشین؟

حالم خوب نیست.

گوشی تلفن را برداشتم و گفتم: «لطفا می شه منو دوست داشته باشین؟»

این جمله را هی با گریه گفتم ... به آذر... به شادی... به بچه های مدرسه که دیشب خانه ی افروز همدیگر را دیدیم. تقصیر من بود. چون وقتی گریه کردم٬ آن ها هم پا به پایم گریه کردند؛ لابد به دردهای خودشان اما پا به پای من.

حالم خوب نیست. آذر می گوید از همه ی این سال ها حالم بدتر است. از همه ی این سال ها.

- مواظب نعیمه باش.

این را آذر می گوید.

-تو رو خدا برو دکتر... نگرانتم.

- پیر شدی... بازم داری گریه می کنی؟

- برو تو جمع...بین آدمایی که دوستت دارن. اعتماد به نفستو از دست دادی...خودتو ببین...می‌شه تو رو دوست داشت....

دهانم قفل شده. زبان لال شده. هی می گویم این نقش من است دیگر...که  گوشه ی زمین را ببوسم و ترکش کنم. که همه چیز را بگذارم میانه ی میدان و خارج شوم. همان کاری که با او و بقیه کردم. همه ی عمرش فکر می کند محق بوده؛‌که من بار گناهم را روی شانه گذاشتم و زدم بیرون. که خودم با زبان خوش گورم را گم کردم؛ لابد به توصیه ی رفیق جان جانی اش که گفت نعیمه خفه شود و برود دنبال زندگی اش و گرنه با آن هیکل گنده اش وارد معرکه می شود و نفس کش می طلبد.

من از میدان خارج شدم تا او (یا یک آدم مریض دیگر) اس ام اس دعوت عروسی  بفرستد و گوشی اش را خاموش کند و حسرت چند جمله ی آب نکشیده بر دلش بماند.

حالا حالم خوب نیست. به تو قول داده ام....هرچند حالا که همه یا زیر قول شان می زنند یا مدعی می شوند اصلا قول و قراری در بین نبوده٬من هم می توانم همین قدر نامرد باشم. می‌توانم  همه ی نشانی ها را بگویم. می توانم  بی مرام و بی معرفت باشم.می توانم؛ اما باز از میدان خارج می شوم. می روم. اما سرم به طرف بالاست...آن جا که خدا می بیند و می داند. خدایا!‌می شه لطفا منو دوست داشته باشی؟

پنجشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: