← صفحه بعد صفحه قبل →

... اینه که فاصله ها رو نمی شه با گریه پر کرد!

.................................................................................................................................

.................................................................................................................................

( سه نقطه و پرانتز کلمه‌های گویایی هستند. فکر نمی‌کنم لازم باشه چیز دیگه ای بگم.تازه... الان از سه نقطه هم بیشتر شد!)

دارم به این فکر می‌کنم که تا کی باید عکس شماها را به در و دیوار خانه‌ام بچسبانم و اسم‌تا‌ن را به دلم...؟

یکی از عکس‌ها را از روی یخچال برداشتم. به نظرم احمقانه است هر روز تصویر تو را ببینم که به قول فیلم مارمولک «اصلا به من فکر نمی کنی!» عکست را گذاشتم لای یک کتاب. ممکن است چند وقت دیگر یادم نیاید کدام کتاب.

عکس تو را هم بر می دارم از دیوار اتاق خوابم تا هر شب به این فکر نکنم که به کدام جرم محکومم کرده‌ای...می‌خواهم عکس‌های تازه‌ای به دیوار خانه‌ام بزنم؛ عکس‌های خودم و آدم‌هایی را که تمام این سال‌ها بوده‌اند و من یادم نبوده.

چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

از خواب تلخ رفتن تو می پرم ولی...

توالت فرنگی گرفته. پر از لخته های خون است. هی سفون را می کشم. هی برس را فشار می‌دهم توی سوراخش. چند تا سوسک از توی چاه می‌آیند بیرون. عقم می‌گیرد. پیف پاف را نمی‌دانم از کجایم در می آورم و اسپری می کنم رویشان. هی فشارش می دهم... سوسک‌ها راه می افتند کف  دست شویی. اسپری را فشار می دهم. سرفه ام می گیرد. دارم خفه می‌شوم...پرده ی حمام را می زنم کنار. پشت پرده یک بچه افتاده٬ به پشت.می استم بالای سرش. لباسش خیس است. می‌خواهم بلندش کنم....سنگین است. انگار دو ساله باشد. چانه‌اش را این ور و آن ور می کنم. نفس نمی کشد. می گویم این که بچه ی من است... پسر خودم است...(شبیه همان است که عصر توی پاساژ تندیس دیده ام...)بغلش می کنم. فشارش می‌دهم به سینه ام. مرده...مرده...مرده... بویش می کنم.بوی پیف پاف می‌آید. خفه شده...سرفه می کنم... می آیم بیرون. می اندازمش روی تخت....گریه می‌کنم... می‌گویم خفه شده... مرده...مرده...سوسک ها از حمام آمده اند بیرون. جیغ می زنم...

عرق سرد نشسته روی تنم. نفس نفس می‌زنم. شلوار پایم نیست. خانه ی مامانم هستم.می‌روم توی نشیمن. چراغ را روشن می‌کنم. بابا بیدار می‌شود. روسری مامان را از روی مبل بر می دارم و می اندازم روی پاهایم. می گوید: چرانمی خوابی؟ می گویم : خوابم نمی برد. می‌خواهم روزنامه بخوانم. هم‌میهن را باز می کنم . زل می زنم به عکس دکتر سروش.  ساعت سه است. گریه می‌کنم. سرفه ام بند نمی آید....

سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

تا دل هرزه گرد من...

هرز می گردم.هرز فکر می کنم. هرز زندگی می کنم.

هیچ خبری نیست. هیچ هدفی نیست. هیچ نقطه ای نیست.

کنج کاوی می کنم .سرک می کشم. مقایسه می کنم.

امسال می گویم بگذار سال ولگردی ام باشد...وقتی نه راهی هست٬ نه مقصدی٬ نه خیالی. با فعل های گذشته زنده ام؛می رفتیم...می گفتیم...می خندیدیم...

تو که نیستی٬ سهم من همین قدر است.

و... جهان از هر سلامی خالی است.

یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

هزار سال دیگر...منم و استینگ و  همین شعر...

A Thousand Years




A thousand years, a thousand more
A thousand times a million doors to eternity
I may have lived a thousand lives, a thousand times
An endless turning stairway climbs
To a tower of souls
A mim vêm os mais, gritos e ais, fados fatais
Com os sabores eternos da saudade
I could shed another million tears, a million breaths
A million names but only one truth to face

A million roads, a million fears
A million suns, ten million years of uncertainty
I could speak a million lies, a million songs,
A million rights, a million wrongs in this balance of time
Minha alma vive mais varria, mais vazia
Neste espaço de sol posto
Then following this single point , this single flame
The single haunted memory of your face

I still love you
I still want you
A thousand times the mysteries unfold themselves
Like galaxies in my head

All messages have been received

I may be numberless, I may be innocent
I may know many things, I may be ignorant
Or I could ride with kings and conquer many lands
Or win this world at cards and let it slip my hands
I could be cannon food, destroyed a thousand times
Reborn as fortune's child to judge another's crimes
Or wear this pilgrim's cloak, or be a common thief
I've kept this single faith, I have but one belief

I still love you
I still want you
A thousand times the mysteries unfold themselves
Like galaxies in my head
On and on the mysteries unwind themselves
Eternities still unsaid
'Til you love me

سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

به دوستی می گویم: «چرا او که دوستش داریم دوست مان ندارد...و آن ها که دوست شان نداریم ٬ دوست مان دارند؟»

پاسخ ساده ای می دهد به این سوال...اما راست است.

پیش او که دوستش داریم٬بی اعتماد به نفس‌ایم...ضعف هایمان را می بیند و دوست مان نمی‌دارد. با آن‌ها که دوست شان نداریم٬ مغروریم...قدرت مان را می بینند و عاشق مان می‌شوند.

سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

در سالروز عشق

oh baby! you fired a gun at me withholding yourself

من ام آری من ام

که از این گونه تلخ می گریم

که اینک

زایش من در نگرانی این نیم روز تفته

در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است

که نوازش است و بخشش است.-

 ای کاش که دست تو پذیرش نبود

نوازش نبود و

          بخشش نبود

که این

             همه

             پیروزی حسرت است٬

باز آمدن همه بینایی هاست

به هنگامی که آفتاب

سفر را

        جاودانه

        بار بسته است

ودیری نخواهد گذشت

                            که چشم انداز

                           خاطره یی خواهد شد

                                                          و حسرتی

                                                                       ودریغی.

که در این قفس جانوری هست

از نوازش دستان ات بر انگیخته٬

که از حرکت آرام این سیاه جامه مسافر

به خشمی حیوانی می خروشد.

شاملو

جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

حال خوب یعنی چه...؟

چه جوری است..؟

این که می خندم٬می روم سر کار٬سر به سر دیگران می گذارم٬خریدهای کوچکی می کنم و زنده ‌ام  یعنی حال خوب؟

حالم خوب نیست...چون ته دلم احساس خوبی ندارم...

چون تو که دوستت دارم نیستی...

چون  دلم نفس های تو را می خواهد...

چون هیچ کس «تو » نمی شود...

چون من دارم ذره ذره آب می شوم و رژ گونه و سایه ی چشم و ماتیک٬بی حالی نگاهم را بی تو نمی‌پوشاند.

چون...خودت می دانی...همه چیز را می دانی...چون من فکر می کنم زندگی یعنی این که برای کسی بمیری و کسی برایت بمیرد...پس این خانه که تویش زندگی می کنم٬ ماشینی که سوارش می شوم و پولی که توی جیبم است٬هیچ کدام معنای خوشختی مرا نمی‌دهند...چون حقیقت زندگی من سکوت مرگباری است که پهن شده روی سر این خانه و اجاقی که نمی‌سوزد و تنها چیزی که اصالت دارد٬ قلب من است که می تپد برایت و  نبودنت هیچ وقت برایش عادی نمی‌شود.

پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

در ستايش دوستي

پارسال همین روزها که در اضطراب پیدا کردن خانه بودم و غرق در دنیای آگهی‌های  همشهری و آگهی‌های وام با بهره و مثل همیشه‌ی زندگی‌ام  ترسان و لرزان٬آذر اسدی  پول‌هایش را که یک میلیون تومان بود٬از حساب‌های بانکی اش در سراسر ایران(مثلا کرمان و حومه!) برداشت کرد و همه را به من داد و من توانستم بر اضطراب بی‌خانگی‌‌ام غلبه کنم. این در حالی بود که خیلی‌ها در کنار من بودند که می‌توانستند خیلی بیشتر و راحت‌تر به من کمک کنند و نکردند... .

هرگز این حرکت آذر را از یاد نمی‌برم را...

این را که یک روز روی کاغذ برایم نوشت:i love u without if and but

این را که یک روز برایم اس ام اس زد: دوستت دارم نعیمه... بیشتر از همه ی دوستام!

این را که گاهی با هم می‌نشینیم توی ماشین و آهنگ «دوستت دارم خیلی زیاد» را گوش می‌دهیم و با هم می‌رویم کفش می‌خریم و چیپس و پنیر می‌خوریم.

مامان اسدی! دوستت دارم!

پنجشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

آن طرف آب های اقیانوس هاست. دور ترین فاصله را دارد تا من. می گوید نعیمه تو آدم حداقلی‌ا‌ی نیستی...از زندگی همه اش را می خواهی.

با غزاله تلفنی حرف می زنیم. نایلون دستکش آشپزخانه را باز می کنم. می گویم: « اه! لعنتی آبی اش را فرستاده. گفته بوم زردش را می خواهم.» غزاله تعجب می کند.چرا برایم مهم است دستکش ام چه رنگی باشد؟ دلیلش معلوم است: من perfectionist ام. می خواهم. خوبش را می خواهم . قشنگش را می خواهم. همه اش را می خواهم. زیاده خواه نیستم٬ اما می خواهم. قشنگی ها را...خوبی ها را..خوشمزه ها را...می خواهم. بلد نیستم خودکشی کنم. از خودکشی بدم می آید. زندگی را دوست دارم. خوبش را دوست دارم نه لوکس و ان چنانی اش را.کف صابون اش را٬جرینگ جرینگ ظرف ها را که به هم می خورند٬لذت پابرهنگی را٬ رقصیدن را تا نهایت از پا افتادن را٬خندیدن را٬شلختگی و بی قیدی و ماندن در رخت خواب را٬ کثافت کاری و شستن به حد وسواس را٬نفس نفس زدن از زور لذت و خستگی را...زندگی را دوست دارم.نمی خواهم مرده باشم.

 نمی خواهم کم بیاورم از بلایی که به جانم افتاده و از دردی که می کشم. نمی خواهم بگویم بابا زندگی ...بخشید...گه خوردم. نمی گویم پشیمانم. هرگز.تحمل می کنم اگر صدبار بمیرم و زنده شوم.

یک چیزی دارد از من می رود که اعتراف می کنم حسرتم  بوده...یک چیزی را دارم از خودم دور می کنم که می خواهم. دارم فداکاری می کنم. از چیزی می گذرم که دوست داشتم داشته باشمش.از تجربه ای محروم می شوم که همیشه می خواستمش...چرا زندگی این تجربه را هم از من دریغ کرد...؟ همین حس ساده ای را که هر روز هزاران نفر تجربه اش می کنند٬من به تلخ ترین شکل از خودم دور می کنم....آه خدایا! یعنی من این همه نالایقم که فرصتش را از من می گیری؟

غریزه ام...زنانگی ام دارد می میرد. دارم می کشمش.من که از خودکشی بدم می آید...

دوشنبه ٧ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: