← صفحه بعد صفحه قبل →

آدم زیاد هم نباید به صورتش سیلی بزند، آن قدر که امر بر آدمیان مشتبه شود که این سرخی از خون تازه ی مویرگ های گونه ات است.

چشمت کور! باید‌آن موقع که رفقای شفیق توصیه ات می کردند که چه لازم است چون تویی خانه اش فلان قدری باشد و فلان قدری بس ات است و یکی از دوست های خیلی مهربان یک بار گفت تو ۱۵۰ هزار تومان بیشتر در ماه لازمت نمی شود و ما با یک بچه همین قدر خرج مان است، باید این حرف ها را آویزه ی گوشت می کردی. تو را چه به کشیدن این بارها که جثه ات به جبر جنسیت و ژنتیک همین قدر بیشتر نیست؛ پس بی جا می کنی که ادعا می کنی...حق هم نداری از هیچ کس و هیچ چیز عصبانی باشی... به کسی چه یخ زدگی خیابان...که توی کوچه ی فرعی خانه ات که می پیچی درست ۳بار سر می خوری و گیر می کنی و به صاحب خانه چه ربطی دارد خرابی در پارکینگ که نمی توانی شب و نصفه شب ماشین را توی سرسره ی خیابان رها کنی و در را باز کنی و به تو چه اقای وانت نیسان که می کوبد به در ماشینت و دنده عقب فرار می کند  به خانم همسایه چه؛ که نگاه می کند بی هیچ واکنشی وبه آقای تعمیر کار چه؛ که چند تا سیم قطعی را از دزدگیرت باز می کند و از پولی که می گیرد درست نصفش را می گذارد توی جیبش و بقیه را می دهد به تعمیرکار اصلی و در عوض سفارش می کند که حتما ناهار تاسوعا و عاشورا در خدمت آقا باشی که کل مغازه را تکیه می بندد و... به کسی چه که تو یک زن تنهایی و چشمت تیز آن ۵۰۰۰ تومان هم هست که یارو بالا می کشد.

این راهی است که خودت انتخاب کرده ای. که خانه ای متری ۴۳۰ هزار تومان بشود بالای یک میلیون و سهم یتیمانه ی تو همان باشد، تازه آن هم قسطی! یا مثلا جلوی چشمت ببینی که فلانی چطور صفحه ای فلان قدر پول می گرفت و اندازه یک ستون پول می داد و ادعا می کرد پولی که برایش می ماند کمتر از حقوق توست و حق ساعت های طولانی عمر تو را می خورد و توقع داشت تا خود صبح پلک  روی هم نگذاری و بیگاری بدهی! حقت است که بابت عزت نفس الکی ات درمقابل همه ی چیزهایی که سرت می آید سکوت کنی و به خاطر رقم های حقیر دم نزنی و تحقیر شوی. به کسی چه که تو از اول زمستان به روزهای مسخره ی آخر سال فکر می کنی؛ وقتی موعد پرداخت بیمه و قسط و خرید عیدی و کرایه ی خانه و قبض موبایل و همه بدبختی هایت با هم می رسد... ملکه الیزابت نیستند که تو را به خوردن نان شیرینی دعوت کنند... آنها می گویند ماشین نداشته باش. رابطه نداشته باش. عیدی نخر. جایی نرو. لباس نپوش. آرزو نکن. نباش! ت که مثل فرزندان عزیز دردانه ی روسا نیستی که باید در کلاس های آن چنانی شرکت کنی و سرویس طلا داشته باشی! تو یک زن معمولی هستی که تقوا در همه ی امور به تو توصیه می شود!

این انتخاب خودت است خانم فمنیست! به کسی چه که زورت نمی رسد ماشینت را روی برف ها هل بدهی و سر می خوری! این سرسره ی زندگی توست که یخ زده! ببین؛ فقط یک چیز برایم جا نمی افتد...این که چرا همه ی آدم هایی که دور و برت را گرفته اند و خونت را می مکند، رگ و ریشه ای در اخلاق و ایمان دارند و از آموزه های دینی و امام حسین مایه می گذارند؟

خانم فالگیری به من گفت منتظر یک معجزه ای...راست گفت این را در حق نعیمه ی روشنفکر فمنیست...چون من واقعا منتظر یک معجزه ام، معجزه ای که به من قدرت بدهد روزی از روی یک بلندی که دست هیچ کدام تان به من نمی رسد(چون راستش از بی رحمی ذاتی تان می ترسم) به نام بخوانم تان و بگویم چه موجودات ریاکار و خودخواهی هستید....آن روز روز معجزه است.

یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

...قربان آن ني يي كه دمندش سحر، مدام
قربان آن مي يي كه دهندش علي الدوام
قربان آن پري كه رساند تو را به عرش
قربان آن سري كه سجودش شود قيام
هنگامه ي برون شدن از خويش، چون حسين(ع)  

راهي برو كه بگذرد از مسجدالحرام
اين خطي از حكايت مستان كربلاست :
ساقي فتاد، باده نگون شد، شكست جام!
تسبيح گريه بود و مصيبت، دو چشم ما
يك الامان ز كوفه و صد الامان ز شام
اشكم تمام گشت و نشد گريه ام خموش
مجلس به سر رسيد و نشد روضه ام تمام


با كاروان نيزه به دنبال، مي رویم

علیرضا قزوه


در منزل نخست
تو از حال مي رویم 

شنبه ٢٩ دی ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

۱۵ ساله بودم. تاریخ اسلام می خواندم. تازه رسیده بودم و ولع داشتم. منابع خوب در کتاب خانه‌ی خانه مان بود و کتاب هرز پیدا نمی شد. یادم هست اول فاطمه فاطمه است را خواندم که شوری در من انگیخت. بعد زندگانی حضرت زهرا را پیدا کردم و کتابی از رسولی محلاتی که نثر و نگاهش چندان مرا نگرفت..من که تازه به یک جمع مذهبی رفت و آمد داشتم که در آن بحث میخ در و سقط جنین و ماجرای کوچه جریان داشت، شوکه شدم. از مادرم پرسیدم این چه نگاهی است به ماجرای ولایت؟ بعد تاریخ تحلیلی اسلام را خواندم که گره های فراوانی را ازمن گشود و چند سال بعد وقتی در دوره ی لیسانس در کلاس تاریخ اسلام شاگر خانم به شدت شیعه ای بودم که حرف هایش را با بالا و پایین کردن ابروها موکد می کرد، ارزش ان نگاه و تحلیل برایم روشن تر شد. قیام امام حسین یک کتاب مختصر بود. یادم هست محرم آن سال‌ها، من که بر زیارت عاشورا مداومتی داشتم و آرزوی لعن ۱۰۰ باره در دل، یک بار از استاد و دوست گران قدرم خانم دکتر فقیه چیزهای تازه ای درباره ی لعن شنیدم. تاسوعا بود؛ مراسمی در منزل مادرم. من احساساتی البته با هیجانات ۲۰ سالگی همه چیز را می شنیدم، اما دکتر شهیدی...

همین خانم دکتر فقیه با بقیه‌ی داشجوهای سال بالایی و دکترها، به ما که دانشجوی ادبیات دانشگاه تهران بودیم، فخر فراوان می فروختند که کلاس های دکتر شهیدی فلان طور و بهمان طور است و سوال که می کند رعشه بر اندامت می افتد و کمی خشونت برآمده از سن و سال دارد و هر جایی از هر کتابی را باز کند باید بتوانی بخوانی و ما در حسرت درک محضر استاد که  یعنی می شود ما هم یک روز در کلاس مثنوی و متون و....؟

همان سال ها ترجمه ایشان از نهج البلاغه منشر شد. دویدم و خریدم و اصرار کردم که برای تشکر از بچه های همکار آن روزها به خاطر ماه رمضان، این ترجمه ار به آن‌ها هدیه بدهیم.( فکر می کنم همه شان یک نسخه داشته باشند جز من، که انگار نهج البلاغه هم میراث خصوصی عده‌ای است.) از آن سال به بعد توفیقی رفیق شد تا چند سال ترجمه نهج البلاغه را با نثر مسجع و فاخر ایشان بلند خوانی کنم برای جمعی و هربار فکر می کردم اگر علی(ع) به فارسی سخن می گفت، همین کلمات را بر می گزید...

این روزها آن حسرت قدیمی برایم زنده شد؛ خصوصا وقتی می خواندم خیلی ها از خاطرات شان در محضر استاد نوشته اند و از آیینه ای که در آن چشم دوخته اند... بعد حس کردم که من هم به قدر خود در این آیینه نگریسته ام؛ آن قدر که یاد بگیرم نگاهم به مقوله های شورآفرین، شعورانگیز باشد و نترسم از این که اعتقادم با عادت های هزارساله و سنت های پوسیده نمی‌خواند.

* دکتر سید جعفر شهیدی سید عطاءالله مهاجرانی

چهارشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

خب اگه قرار باشه حالتون خوب نباشه زنای این جوری، منم نه پولدار می شم نه خوشبخت...

 حالا الهام همه ی حرف ها رو زده... دیگه بقیه ش دست خودمونه... این که به خودمون مسلط بشیم یا نه...مثل امروز بعد از ظهر من، اشک ریختن رو انتخاب کنیم.

یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

من قراره خوشبخت، پولدار و خوشحال بشم در روزهاي آينده!

كي حرفي داره؟

 تا اين قرار برقراره، خوبم! فعلا هم كه اين آقاي گلستان ما رو برده لندن...مي چسبم به شوفا‍ژ، ازگيل مي خورم و شهروند مي خونم. برف هم نمي آد كه مدفون بشيم زيرش؛ مثل « آن دو دست سبز جوان...!»

شنبه ٢٢ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

هیچ کاری نمی توانم بکنمِ؛ برای خودم، برای تو، برای هیچ کس.

هیچ کاری نمی توانم بکنم تا خشمم فرو بنشیند از این احساس که زندگی ام سفره ای بوده گشوده در برابر آنهایی که آمدند، خوردند و بردند و من توان دفاع از خودم را نداشتم.

هیچ کاری نمی توانم بکنم؛ حواسم پرت است و ساعت های طولانی می خواهم فرو بروم در خودم و با هرکس حرف می زنم از آرزویم می گویم که کاش برف آن قدر می بارید که ما همه زیر آن مدفون می شدیم و من در این سرمای درونی یخ می زدم.

کاری نمی توانم بکنم، برای تو که مرا پس می زنی و حرف هایم، حتی تمام صنایع ادبی کلامم کاری نمی توانند برای تو بکنند و  من محکوم می شوم به اسارت در جزیره ای نامسکون.

حواسم پرت می شود انگار؛ آن لحظه که می خورم به جدول، سرم می خورد به سقف و می‌چرخم وسط خیابان و مردم جمع می شوند دور و برم؛ لاستیک پاره شده و چرخ ها چرخیده‌اند به سمت هم و درد پیچیده در ستون فقراتم، تا کمرم و ماشین دیگر جلو نمی رود.

می توانست مویرگی پاره شود، مثل دو هفته پیش که سرم...سرم....سرم... و  هیچ جا نبود تا سرم را در پناه آن پنهان کنم؛ نه حتا برف، که مثل کبک سرم را ...

این تن، حرمتی ندارد...این روح... کاش باز هم برف ببارد.

دوشنبه ۱٧ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

....

من توانستم پسربچه‌ی کوچک غم‌های تو را به دنیا بیاورم و در حالی که می‌ترسیدم دندان‌هایش در سینه‌ام فرو برود( بچه‌ی یک روزه دندان هم داشت)، به او شیر دادم.

نترسیدم. در آغوشش گرفتم و فکر کردم چه قدر قشنگ است. می‌دانستم  من که دیروز باردار نبودم و امروز زایمان کرده‌ام، مادر غصه‌های تو شده‌ام.

تو  هم آن پسر کوچک را که آرام گریه می‌کرد و وقتی به سینه فشارش می‌دادم پلک‌هایش را می‌بست، به خودت ملحق می‌کنی یا من قرار است single mother او باقی بمانم؟

....

....

مادر شدن حس شیرینی است؛ با درد خوابیدم و با لذت بیدار شدم.

جمعه ۱٤ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

دوستت دارم چون پدر بچه هایم هستی... خواب آلود و با جوراب می خوابی...لخت!

دوستت دارم چون هنوز نگفته ای از گریه هایم اعصابت خرد می شود.... و همه مرا تف کرده اند و  هنوز مرا مثل الاغ به باد کتک نگرفته ای.

دوستت دارم چون دوری... و کبودی هایم را نمی بینی.

دوستت دارم چون می خواهم کسی را دوست داشته باشم...

سه‌شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٦ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

احساس می‌کنم لال شده‌ام...‌آن قدر که می‌دانم چه می‌خواهم بگویم اما نمی‌توانم. مثلا می‌خواستم درباره بی نظیر بوتو بنویسمِ؛ درباره بنیادگرایی٬مدرسه های دینی و چیزهایی که از زمان نوشتن پایان‌نامه فوق لیسانسم هر روز به آنها فکر کرده‌ام... 

دوست داشتم درباره یکی از جمله‌های طلایی  آیت‌الله مصباح بنویسم؛ 

یا درباره تجربه‌های خام دستانه‌ی عرفان‌های آبکی امثال شیخ فلان و بهمان ... و درباره طریقت‌های التقاطی و ملغمه‌های هند و آمریکای لاتین٬ همراه با چاشنی خیرات و مبرات و ذکر و دعا و چهره‌شناسی و کف بینی و دفع انرژی‌های منفی با فوت و سوت ....

یا درباره‌ی تجربه‌ام از حضور در یک اجتماع حزبی و استانداردهای نازل جامعه‌شناختی‌‌اش...

می‌خواستم درباره تحقیر شدن زنانگی ام در فضایی بنویسم که همه قدرت‌های جسمی٬ روحی و اجتماعی را ازمن گرفته است...؛

دلم می‌خواست یک حمله‌ی کاملا شخصی داشته باشم به کسی که سال‌هاست بغضم را در برابرش فرو خورده ام...؛

یا اینکه مثلا درباره‌ی هزار تا موضوع کوفت و زهر ماری که به ذهنم می‌رسد و از گفتن‌شان پای تلفن و تکرار کردن‌شان در ذهن٬ خسته‌ام. اما فهمیدم برای نگفتن هر کدام‌شان هزار و یک دلیل دارم که «ترس» آخرین‌شان هم نیست...گفتن‌شان را می‌گذارم برای بعد... بعدی که امیدوارم خیلی دور و دیر نباشد.

جمعه ٧ دی ۱۳۸٦ساعت ٢:٤٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

برای تو عزیز مهربان که « خوبی و  این همه ی اعتراف هاست»

من عشقم را در سال بد یافتم

که می گوید« مایوس نباش»؟-

من امیدم را در یاس یافتم

مهتابم را در شب

عشق ام را در سال بد یافتم

و هنگامی که داشتم خاکستر می شدم

گر گرفتم.

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم

چرا که زندگی سیاهی نیست

چرا که خاک٬ خوب است.

احمد شاملو

دوشنبه ۳ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: