← صفحه بعد صفحه قبل →

افتادم  یک گوشه. خیس. عرق کرده. می لرزیدم. موهایم پریشان.چشم هایم از حدقه بیرون. له . کبود. درد داشتم.

کتک خوردم. بد. زیاد. هق هق. نفسم تنگ شد. ران هایم کبود. بازوهایم کبود. لب هایم کبود.

افتادم یک گوشه. رفتند. همه رفتند. آخرین نفر چراغ ها را خاموش کرد. لخت بودم . تنم کبود بود. هی نگاه کردم به تنم. هی به جای کبودی ها. اشک می ریخت روی زخم هایم . می سوخت. درد داشتم.

رفتم بالا. از بالا به خودم نگاه کردم. مرده بودم. همان جا ...گوشه ی رینگ. همه رفتند. آخرین نفر چراغ ها را خاموش کرد.

ماه تولدم بود.نحسی اش دامن ام را گرفت. چند روز قبل از به دنیا آمدن٬مردم.

جمعه ٢٤ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

برای شازده کوچولوی خودم

 

آخر شب خوابم می برد برای چند ساعت کوتاه و بعد هنوز خیلی مانده تا سپیده بزند، از خواب می پرم.دلم، دستم، تمام ذهنم درد می کند.زل زده به صفحه ی ساعت، ترس  تمام تنم را می لرزاند. مچاله می شوم و هیچ پتویی گرمم نمی کند.

 

جایی خالی است.حفره ای در من هوا می کشد.خلایی کنارم است.کسی، چیزی،صدایی نیست.دستم را روی سردی ملافه می کشم. دلم جیغ می کشد. صدا می زند تو را. نمی‌شنوی. رفته ای.

 

روزهای بودن تو روزهای کوتاهی بودند.گیج بودم برای احساس کامل حضورت…حس می کردم هوا دارد بهتر می شود.آفتاب شفاف تر بود، آسمان رنگی داشت و من خودم را در آیینه نگاه می کردم.این ها نشانه های تو بودند.که داشتی می آمدی.که آمده بودی.که هر روز به گندم زار آمده بودی،کمی دورتر ایستاده بودی، مرا نگاه کرده بودی و فردا دوباره. روباه خسته و بی حوصله داشت اهلی می شد. گندم زار او را یاد تو می  انداخت. چشمش برق گم شده اش را پیدا کرده بود و صدایش همان زنگی را که می گویند.روزهای عجولی بودند آن روزها؛ روزهایی که خسته نمی شدم. که شعله ای درونم را گرم کرده بود . که سنگینی نگاهی روی شانه هایم می افتاد .

 

تو...تو که مرا زیر حباب گذاشتی برای چند روز، تو که کرم هایم را کشتی و نگذاشتی گوسفندت مرا بخورد، تو که جلوی رشد درختان بائوباب را گرفتی تا ریشه هایشان مرا له نکند، در جست و جوی دوست، به کدام سیاره سفر کردی شازده کوچولوی من؟

 

اهلی کردن چیز فراموش شده ای است دوست من!هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت. شاید هم نباید حرف می زدیم. زبان سرچشمه ی سوءتفاهم است.و...آری. آن چه اصل است از دیده پنهان است.

 

اگر گلی را دوست بداری که در ستاره ای باشد،چه شیرین است که شب هنگام به آسمان نگاه کنی.همه ستاره ها به گل نشسته اند.

 

آن چه به گل تو چندان ارزش داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده ای . تو هرچه را اهلی کنی، همیشه مسوول آن خواهی بود.تو مسوول گل خود هستی.

 

دلم تنگ است شازده کوچولو!تو فکر می کنی من آن قدر بلند خندیدم که غم را بیدار کردم؟راستش را بگو! من گل خودپسندی هستم؟

جمعه ۱٧ آذر ۱۳۸٥ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 این اول از عالم درون...

انگیزه های خاموشی

 

پ س آدم‌ ؛ابو البشر؛ به پیرامن خویش نظر کرد* و بر زمین عریان نظاره کرد*و به آفتاب که رو در می پوشید نظاره کرد* و در این هنگام ؛بادهای سرد بر خاک برهنه می جنبید و هر چیز دیدنی به هیات سایه ای در آمده در سایه ی عظیم می خلید * و روح تاریکی بر قالب خاک منتشر بود* و هر چیز بسودنی  دست مایه ی وهمی دیگر گونه بود * و آدم ابوالبشر به جفت خویش در نگریست و او در چشم های جفت خود نظر کرد که در آن ترس و سایه بود*و در خاموشی در او نظر کرد *و تاریکی در جان او نشست.

 

و این نخستین بار بود بر زمین و در همه آسمان ؛که گفتی سخنی ناگفته ماند*

 

.....................................................................

 

و از آن پس ؛بسیار گفتنی هست که ناگفته می ماند*چون ما-تو و من- به هنگام دیدار نخستین*که نگاه ما به هم در ایستاد ؛ و گفتنی ها به خاموشی در نشست*و از آن پس چه بسیار گفتنی هست که ناگفته می ماند بر لب آدمیان*بدان هنگام که کبوتر آشتی بر بام ایشان می نشیند*به هنگام اعتراف و به گاه وصل*به هنگام وداع و -از آن بیش-بدان هنگام که باز می‌گردند تا به قفای خویش در نگرند...

 

و از آن پس ؛گفتنی ها؛تا ناگفته بماند انگیزه های بسیار یافت.

 

احمد شاملو

 

و اما...

 

دیشب نمایش مرگ و شاعر ؛ کار کیومرث مرادی و نوشته نغمه ثمینی را دیدم. می شود گفت نمایش؛ ادامه روندی است که با ژولیوس سزار به روایت کابوس شروع شده و حالا در این کار به استحکام و پختگی رسیده است. بازی خوب پانته آ بهرام همراه با شگردهای ظریف بازیگری و اجرا؛با متن نغمه ثمینی که افسانه ای خودساخته است و شاعرانگی خاص خود را دارد؛ در مجموع اثری به یاد ماندنی به وجود آورده که دیدنی است.یکی دو تا صحنه که به نظر من بسیار با شکوه از کار درآمده.یکی اش صحنه زایش شاعر است که آدم را میخکوب می کند . باید ببینید که پانته آ بهرام چه طور با دهان دوخته شده ؛حرف می زند و صدایش تا ته سالن قشقایی به گوش می رسد و به جادوی شعر و زبان هم می شود  دوباره ایمان آورد.

 

اگر اهل تاترید ؛این نمایش را از دست ندهید.

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: