← صفحه بعد صفحه قبل →

چی دارن می گن تو داشون...؟ چيه تو خيالشون...؟چی داره پچ پچ می چرخه تو چشماشون؟

دارن می گن...تو هی الکی بخند! هی سرخوش...خوش خوشک...ريز ريز ... بخند!انگار بی خيال همه ای... که دلت هی نمی لرزه از فکراشون...

خوبه  يا بده اين که رو پيشونيت ننوشته چی تو قلبته؟ يکی شون خوبه بدونه...يکی شون نبايد... بعضی ها آره...بعضی ها نه... يه چيزی پهن شده رو قلبت ؛‌داره لهت می کنه ...همون موقع که همه چيز خوبه .

دو شبه نخوابيدی؛‌اما خوابت نمی بره... مثل سگ جون داری...منتظر اون اتفاق خوبی. هواپيمای هانی مون که بشينه...که بياد...

    خوابشو می بينی. نگرانشی...يعنی راس می گه؟ اصلا چيزی گفته يا تو خيالاتی شدی؟

سکوت پهن شده تو خونه.

سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

برای سارا وآذر و شادی و زلزله!

 

چيزی در دلم تکان خورده است. بی آن که بدانم ....بی آن که بخواهم...

   با آذر می رويم تپه ی موزه ی حيات وحش. سه تا سيگار پشت سرهم...زبانم تلخ و داغ و دلم... بستنی توت فرنگی قيفی... می شود سيگار توت فرنگی کافی شاپ آناناس... دلم....تکان ...زلزله ای...

    بعد را بر گشت و هوای هانی مون به سرم... از تمام خيابان های خاطره ی او...گل سنگ مادرش...پمپ بنزينی که او بنزين مخصوص می زند... شهر کتاب... تجريش... بوی کابوکی... بوف زعفرانيه... سيد مهدی... پارک وی....زنگ در... فرودگاه امام خمينی...نوار توی ضبط... بهاره...شادی که از ترکيه برگشته ... صدای من که شادی می گويد سبک شده....يا سنگين؟ آذر ! غصه نخور! فراموش کنيم...بيا... هانی مون شعر آذر را تکرار کن؛ من افتخار می کنم/ که پرتقال می خورم/ پس من دو کار می کنم/ هم افتخار می کنم/ هم پرتقال...

    دلم... تکان... هوای فرار دارم. او که عاشقش بودم گفت کبرا يازده... هنوز اگر ببينمش دست و پايم می لرزد... هنوز رنگم می پرد... ديگر هيچ چيز را به هيچ کس نمی گويم... بغض... خداحافظی آذر با... دلم...دلم... فرار!

     دلم هوای غزل کرده ست

هوای زمزمه در يک اتاق در بسته...

که تو کليدش را

ربوده ای از من...

    زود بيا که دستبندم صدايت می زند...سيگارت را بگيران...آی ی ی ی! قلبم درد می کند.

چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →


 

(اين همون مطلبيه که خراب شده بود....برای زهرا....)

 

... گفتی چند بار و اس ام اس زدی چند بار و كامنت گذاشتی كه نوشته تو  بخونم و حتما نظرمو بگم. راستش منم از همون وقت دارم فكر می كنم.اول می خواستم خصوصی بگم ،بعد ديدم انگار فشار افكار داره روم تاثير می ذاره و اگه تو نوشتی ، پس منم می تونم جواب بدم.

  اماتو هی تاكيد داری روی وضعيت زن ها ... و نيازشون ...و عشق ورزی ...و عشق بازی‌شون...  رابطه ی عشق و سكس پيچيده س، اون قدر كه يه وقتا فكر می كنی هيچ رابطه‌ای بينشون نيست. برای آدمی كه به عشق فكر می كنه ،سكس يه وسيله س تا عشقشو ابرازكنه؛اما من واقعا نمی دونم جريان برای مردها هم واقعا همون جوريه كه تو ذهن ما زن ها می گذره يا نه. با عرض معذرت از همه ی مردهای خوبی كه دوست منن ،بايد بگم زياد باور نمی كنم اين جوری باشه. برای مردها احتمالا اين اتفاق بيشترش يه فرآيند فيزيكيه كه می تونه به هر شكلی اتفاق بيفته. منظورم اين نيست كه مردها عاشق نمی شن، فقط فكر می كنم مسير عشق و سكس براشون دو تا كانال مجزاست كه به سادگی می تونن تفكيكش كنن از هم. مي خوام برات يه چيزايی رو مرور كنم... در شرايطی كه تمام آموزه‌های فرهنگی و مذهبی ، تو رو به عنوان زن يه موجود مفعول می دونن كه لطف ارضا شدنش هم  به كيفيه كه مرد از اين بابت می كنه  و در شرايطی كه اين همه وسيله برای جذاب تر كردن تو به خاطر لذت بيشتر طرف مقابل وجود داره و در شرايطی كه روشنفكر ترين زن ها هم فكر می كنن اسم اين عمل كار بده و يا اگه معتقد بهش باشن ، دور از ارزش های معنوی و اخلاقی و پابند به سطحی ترين نياز انسانی دونسته می شن ،؛ حرف زدن در اين باره بی فايده س. ماجرا از چند حالت خارج نيست: يه كسايی مثل يكی از اجداد خودم اون قدر آدم های سبز و عرفانی ای هستن كه بابت اين كه برای غسل  به دردسر نيفتن وحسابی رعايت جوانب پاكی و نجاست رو كرده باشن؛از كل جريان كنار می كشن و با آه و پيف رو می آرن به ارزش‌های تعريف شده ی اخلاقی ! (در نتيجه انگار شوهرشون دو تا همسر ديگه اختيار می كنه و الخ...!)بعضی ها می‌مونن تو حسرت اين لذت لعنتی تعريف نشده و يه عمری از سر وظيفه و به قول تو كنيزك وار، تن می دن به يه اتفاق كه هر چی فكر می كنن جز دردسر و درد چيزی توش نيست و مفهوم ارگاسم می شه جزو آرزهای محالشون و خلاص.

    من دوست های تحصيل كرده ی زيادی دارم كه هنوز مساله براشون حل نشده‌س... سكسو يه جريان تحميلی و بی فايده می دونن و عظمت الهی يك زن رو در جنبه های غير جنسی ش جستجو می كنن. بعضی هاشونم البته درد می كشن. ديوانه و حريص می خوان يه جوري،  يه جايی ،اين لعنتی رو كشف كنن.... البته اونا چندان وجهه ی مثبتی ندارن....بهشون توصيه می شه سرشونو بكنن تو لاك خودشونو زندگی شونو بكنن...

   همه ی اينا رو اضافه كن به رابطه های مريضی كه به اسم سكس تو زندگی آدما وجود داره... شكنجه و ساديسمی كه بعضی مردا به زن ها تحميل می كنن... ناواردی و ناشی گری شون... ناديده گرفتن سهم شريكشون... تحقير و توهين... و مهم تر از همه قوانين نوشته و ننوشته ای كه از هر طرف فشار می آرن...رابطه ای كه اگه يه زن شوهر دار تو ش باشه اسمش می شه زنای محصنه و نتيجه ش سنگ سار و مرگ و اگه مردی طرفش باشه اسمش صيغه ست و كلی مزايا داره و ثواب و تازه انتهايی هم نداره؛ الی ما شاءالله و خدا بده بركت  ...!

    حالا تو از تكرار و عادت حرف می زنی ....از عشق و تسليمی از سر رضايت. به نظرت وقتی اين همه فشار عرفی و قانونی وجود داره ؛‌وقتی حتی مردی كه شريك يه رابطه س ، ارزش بستری رو كه به خاطر عشق پهن شده نمی فهمه؛ وقتی اصلا دركی وجود نداره از كاری كه تو می كنی (و من اسمشو می ذارم فداكاری) ، وقتی به قول خودت اگه نباشه نيستی ، اگه باشه هم نيستي؛وقتی بعد مدتی (خوشبينانه عرض می كنم) تمام اون جذابيت ها و زيبايی ها و لطافت های وجودت می شه مساوی همون چيزی كه تو پرت افتاده ترين روسپی خانه های دنيا می شه پيدا كرد ، وقتی ... شايد بدبينانه ترين حالتش  تو ديوانه وار اومده: نمی فهمم كه چرا تلاطم جسم ها اين قدر افكار را به خود مشغول می كند. عشق جسمانی راز كم اهميتی است، آن قدر مهم نيست كه بخواهيم دنيايی اسرار آميز از آن بسازيم.

    اما با تمام اين حرف ها ،اين نتيجه گيری من نيست. به نظرم زنی كه جسارت اينو داشته باشه كه مهار جسمشو به دست بگيره و اونو با رضايت خودش هدايت كنه و اين حقو برای خودش قائل باشه كه جسمشو جايی تسليم كنه كه توش احساس عشق وجود داره، زن بزرگيه. بزرگ تر از زناييه كه به اسم پاك دامنی می شن مستعمره ی  يه رابطه ی اجباري. و اگرچه به هر حال گريزی و گزيری نيست از تكرار و عادت و وابستگي، كه خاصيت آدماست ، من خودم تحسين می كنم زنی رو كه به قول تو به خاطر عشق خودش رو پيشكش می كنه به معشوق و در باره ی مردی كه بيايد از خورشيد هم... نمی دونم چی بايد بگم....ممكنه بياد!‌اميدوارم بياد ...!

 

سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

می گم خدايی حال کردي از مطلب پست مدرنی که برات گذاشتم زهرا خانم؟

می گم شايد اين قضيه ی عشق و سکس همسن قدر بسش بود.... تلاطم تن ها آن قدر ها مهم نيست.... يا هست؟... کانال مردها مجزاست يا مشترک يا اصلا عشق و قلب و ... بابا بی خيال!‌آخرش به قول خودت تکرار و وابستگی...فکر نان کن که....

اما من اون جمله های آخرو که پاک شدن برات تکرار می کنم:‌به زنی که به خاطر عشق اين کارو می کنه احترام می ذارم ؛ هرچند هرگز کسی نفهمه چرا و اونو با هرجايی هاو روسپی ها يکی بدونن....

 

دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

   (ناريه يا زهرا بخواند که در ادامه پاسخ او را خواهم داد...)

 

     ...وسط شلوغي ها ياد "ديوانه وار " افتادم ؛ درست در حالتي كه نمي دانستم كجاست, اصلا هست يا نه... توي جلد امضاي آبان و آذر 82 را دارد: هفت حوض نارمك , با شادي . براي دومين بار خريدمش. بعد هي زير جمله هاپش خط كشيدم و دادمش به كسي كه مي خواستم اآن ها رابخواند. شادي هم خريدش و هي حالمان بد شد. كتاب خودم را دادم به او و هرگز فكر نمي كردم دوباره به دست خودم برگردد. امروز پيدایش كردم. زير جمله ها خط كشيده بودم:" خوشبختي بك نت موسيقي مجزا و منفك نيست؛ شادي دو نت موسيقي است كه به سوي هم پر مي كشند.بدبختي زماني است كه صداي ناهنجاري به گوش مي رسد , چون نت شما با نت طرف مقابل هماهنگ نيست. بدترين نوع جدايي بين ادم ها همين است .چيز ديگري نيست؛ تفاوت ضرباهنگ آن ها. " و بعد د رحالي كه«روح سرگرداني »بودم؛  به شباهت " شيريني پزي و عشق" فكر مي كردم:مساله ي مهم تازگي آن هاست و موادي كه در آنها مي ريزي .حتي تلخ ترين مواد خوشمزه مي شوند."ديوانه بودم: :هرچه بسشتر دوستتان بدارند, بيشتر دوستتان خواهند داشت؛ مساله نقطه ي آغاز ماجراست ؛ساله اين است كه اولين بار كسي دوست تان داشته ياشد .لازمه اش اين است كه به اين نكته فكر نكنيد , دنبالش نباشيد, خواهانش نباشيد . اگر زني ديوانه باشد , به ديوانگي بسنده كند , موقع خنديدن گريه كند , موقع گريه كردن بخندد , مردها بالاخره جلب مي شوند . شور و حال ديوانگي آن ها را به سوي خود مي كشد و زني كه حتي به فكر مورد پسند قرار گرفتن نيست , دل از همه مي برد. بعد بازي تمام است...."

و " مردم حرف هاي احمقانه ي زيادي مي زنند تا از رفتن آدم جلوگيري كنند و عجيب تر اين كه آدم حرف هاي احمقانه شان را باور مي كند :عزيرم , نازنينم, تو بهتريني؛ تو قشنگ تريني؛ وجودت لازم است...چه حرف ها!"

" از همين جا صدايشان را مي شنوم:دخترك كثافت, بي مسووليت, بي فكر , دمدمي مزاج. آن ها كلمه ي صحيح را پيدا نمي كنند؛ چون اين كلمه جزو لغات آن ها نيست, چون در زندگي شان هم وجود ندارد: آزاد." و بعد احساس اين كه :" ..و بعد بر مي گردم؛ يعد از آن كه از حق اوليه ي هر انساني كه روی زمين زندگي مي كند بهره برده ام: حق اين كه ناپديد شود و درباره ي ناپديد شدنش به كسي حساب پس ندهد."

   و من ربه كا بودم...پيراهنم را در آوردم....ديوانه وار ....

و اين نوشته ادامه دارد!

پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

   ذهنم مغشوشه. لكه هاي رنگو مي سابم و فكر مي كنم. به صداي تو فكر مي كنم از فرسنگ ها دورتر. دلم برات تنگ شده. دعا مي كنم وسط درس خوندن (يا بهتر بگم وب گردي هات ) بياي و اين جمله رو بخوني. آخ فسي فيس من! مي دوني كه فقط من مي تونم تو دنيا نسبت به فيس فيس شيشه پاك كن نوستالژي داشته باشم و نسبت به بوي فيس فيس...لعنتي همه چيزاي دنيا براي من نوستالژي داره و به قول اين آقاي قائد, لعنت به اين نوستالژي هاي شرقي! آره خلاصه... حرف زدن با تو خيلي چيزا رو به يادم مي آره... اين حس ارضا نشدگي ابدي... اين تشنگي بدون سيرابي... اين همه عقده آخه ؟ آي... خوب كردي اصلا كه اونا رو به من فروختي! به كتف هر دو مون!

   جوهر نمكو مي ريزم و به يادتم. سعي مي كنم به خودم بقبولونم اين دغدغه ي ذهني ,جزو همون مساله ايه كه تو اسمشو گذاشته بودي :" پيچيده كردن مسايل ساده" و به من لقب استاد شو داده بودي. يا بر اساس تحليل روانكاوانه ي تو فكر كنم اين هموم فوبياي مشهور منه مبني بر اين كه behinde my back is something. اما هاني مون , مي دوني كه حس آدم اين قدر هم نمي تونه خطا كار باشه... با خودم فكر مي كنم اين همه ادعاي استقلال همه ش كشكه. تو 18 سالت كه بشه هيچ, تو 28 سالگي و 80 سالگي و خلاصه همه ي عمرت , قيم داري. كسايي كه فكر می‌كنن صلاح تو رو بهتر از خودت مي فهمن. آدمايي كه اعتماد به نفس اينو دارن كه  حتي وقتي ازشون نپرسيدي, درباره ي تو و مسايلت نظر بدن. از نظر اونا تو هميشه خطا كاری و هرگز خودت به بلوغ نمي رسي. اينو تو ايدئولوژيشون دارن . ايدئولوژي اي كه مي گه تو هميشه بايد مقلد باقي بموني . كه يكي رو مي ذاره بالاي سرت تا بد و خوبو به جات تشخيص بده. اين جوري مي شه كه مثلا مامان  من هميشه با افتخار مي گفت تو 50 سالتم كه بشه براي من هنوز بچه اي! آخ ! بند ناف لعنتي....تو كي بريده مي شي؟

    اين جور وقتا بازم مي فهمم هنوز كنده نشدم.... هنوز چسبيدم به وابستگي هام. هنوز هي به آدما مي چسبم. هنوز بهشون مي گم دوستشون دارم... هي اعتراف مي كنم. روم نمي شه بهشون بگم نه. همين طور بي خودي براشون توضيح مي دم؛ چيزايي رو توضيح مي دم كه ربطي بهشون نداره. وظيفه ي خودم مي دونم بهشون جواب پس بدم. حس مي كنم بهشون بدهكارم. هي فكر مي كنم اونا كارايي كردن كه من هنوز جبران نكردم... كه بايد بدهيامو بدم... كه عذر بخوام.... با نگاهم.. با سكوتم... يا يا كنار اومدن و تحمل كردن و گذشت. اگه بريم به گذشته , مي بينيم من هميشه همين مرضو داشتم. چرا 9 سال پيش فكر نمي كردم بيشتر از اوي كه برام كردن حقمه؟ چرا تقاضايي نداشتم؟ چرا 15 سال پيش نگفتم اون كفشو مي خوام , اون لباسو , اون شكلاتو؟ كم كم شد وظيفه م . اين كه بگم. از ترس نگاهاي... توضيح بدم. وقتي با يه ته لبخند زل زده به آسفالت خيابون احساس گناه كنم. وقتي خبري ازش نيست , فكر كنم تقصير من بوده. دوباره خودم تلفن بزنم. و واي از وقتي كه تلفن بزنه! پر بكشم... خوشحال شم... فكر كنم چه لطفي كرده به دوستش بعد از چندين روز بي خبري زنگ زده...

    حالا بازم تنهام. اما هي مقاومتم بيشتر مي شه. ديگه موقع كار كردن اشك نمی‌ريزم. تنهام و از تنهاييم تو و حكيم كم شدين. جعبه ابزارتون نيست. پيچ و مهره و سيم و انبرتون نيست... يادم باشه فردا سي دي انتخابي شما رو گوش كنم: سولي سولي و راسپوتين و خالدو. اون مدرن تاكينگ قديمي رو. گل گلدونو. همه ي آهنگايي كه نوستالژي فيس فيس و تو رو به يادم مي آرن... چشمامو رو هم بذارمو و تو رو به يادم بيارم و بعد اين شعرو اشتباهيsmsكنم براي يكي از همكلاسي هاي مردم!

   خوب كردي امروز بهم زنگ زدي. مي دونم كلي creditمايه گذاشتي... اما كاش من اين قدر حساس نبودم...كاش مي تونستم بهشون بگم بهتون ربطي نداره... كاش بلد بودم ... كاش پسر نوح نبودم.. پسر ناخلف امام جعفر صادق نبودم... جنايتكار ابدي نبودم... كاش بياي با هم بريم البرز كباب بخوريم . كاش بياي بريم بوف پيتزا ي سبزيجات بخوريم.كاش بياي جلوي ظرفشويي منو خشك كني... آخه از وقتي تو نيستي من همه جا رو خيس مي كنم...دلم برات خيلي تنگ شدددددددده ه ه ه ه ه ه !

یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

ايوان داغ

 

دلم برايت تنگ نمی شود

خاطره ای از آغوشت ندارم

بويت آه

   بويت از يادم رفته است

 

 کارنامه ام را نيامدی بگيری

نمره هايم بد نبود

        اما من به خانم پيری گفتم از خيابان ردم کند

در صف نانوايی رضايت نامه ام را امضا کردم

و در ايوان داغ ايستادم تا عصر

          کف پايم می سوخت و دهانم

 

صدايت را نمی شناسم

جوابم را ندادی ۶۰روز

هر بار که رفتی مرا پشت پنجره جا گذاشتی

 

جنايت کار کوچکی بودم

که در سه سالگی به زندان تو محکوم شدم

                                             و بويت آه

                                                  بويت...

جمعه ٥ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

...امری را جزم خواهی نمود و برايت برقرار خواهد شد و روشنايی بر راه هايت خواهد تابيد.

سوال کنيد که به شما داده خواهد شد. بطلبيد که خواهيد يافت. بکوبيد که برای شما باز کرده خواهد شد...

.. و هر آنجه با ايمان به دعا طلب کنيد خواهيد يافت... چيزی برای ترسيدن وجود ندارد.راه حل الهی والاترين راه حل است....از اين تجربه ها برکت خواهم يافت...خدا شبان من است. محتاج به هيچ چيزنخواهم بود.

 

خدايا...

دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: