← صفحه بعد صفحه قبل →

 

 قصه:

 

   با قافيه ي برف                                  

                                                                                                                                          

     قرار بود خودم تلفن بزنم؛ اما وقتي رسيدم خانه شماره اش را روي تلفن ديدم. دوبار زنگ زده بود. چند دقيقه بعد موبايلم را گرفت. داشتم ظرف ها را مي شستم؛ جواب ندادم. يك ساعت بعد خودم شماره اش را گرفتم. پاي تلفن بود و شماره ام را زود شناخته بود. سلام و عليك گرمي كرد. گفتم خانه نبوده ام و متوجه زنگ موبايل هم نشده ام. زود رفتم سر اصل مطلب كه يعني تلفن فلاني و فلاني را بدهد و خداحافظ. پرسيد كارم چه طور پيش مي زود و چند تا شماره بهم داد كه خيلي به درد كارم مي خورد. بعد دوباره آدرس خانه ام را پرسيد . ظهرتوي محل كارمان هم يك بار پرسيده بود . اولين بار بود كه با هم حرف مي زديم. فهميده بود تقريبا همسايه ايم. گفت اگر من كاري ندارم , بيايد و قصه ي جديدي را كه نوشته و درباره اش حرف زده بود , بياورد بخوانم. رويم نشد بگويم نه. آدرس را گفتم.

   خيلي زود سر و كله اش  پيدا شد . لباس پوشيده بودم كه بروم پايين و قصه را ازش بگيرم , اما قبل از اينكه من بروم پايين ، رسيده بود جلوي  در. ازعلي هم همين جوري  رودست خورده بودم.  آمده بود پول دو جلسه اي را كه توي آموزشگاه كنكور درس داده بودم ، بدهد. پشت تلفن گفته بود موسسه اين وظيفه را محول كرده به او و اگر فردا مي روم سركار، بيايد و آنجا پولم را بدهد. اما يك دفعه از وسط راه زنگ زده بود و گفته بود توي اتوبان پشتي  است و مي آيد پول را مي دهد و اتفاقا خيلي هم عجله دارد. تا من روسري ام را سرم كنم و بروم دم در، آمده بود بالا.

   از جلوي در كنار رفتم و تعارف كردم. آمد تو. نشست روي مبل راحتي و كتابي را از زير كتش آورد بيرون. لاي كتاب چند برگ كاغذ بود. كتاب را گذاشت روي ميز و گفت:" اين قصه ي جديدم است."  كتاب را باز كردم و نگاه كردم به قصه ي تايپ شده اش. نوع حروفي كه انتخاب كرده بود درست مثل خودش درشت بود. پرسيد:  " تنها زندگي مي كنيد؟" سر تكان دادم. نگاهي سرسري انداخت به خانه. گفت: " منطقه ي آرامي ست. از محل ما ساكت تر است." خانه شان سر بلواري بود كه به خانه ي ما مي رسيد. توضيح داد آنها توي خانه هاي ويلايي  زندگي مي كنند. شريكي  خانه را خريده بودند و پدر زنش شريكش بود. متراژ خانه را پرسيد و قيمتش را . داستان آدم هاي مختلفي را تعريف كرد كه خانه خريده بودند يا نخريده بودند. گفت خوب است خانه ي من نزديك است. زن و بچه اش مدام مي روند خانه ي پدرزنش كه همان نزديكي هاست و او تنهاست. مي توانيم گاهي همديگر را ببينيم و براي هم قصه بخوانيم. گفت:" اين قصه را ديروز نوشتم، اما هرچه فكر كردم كسي نبود برايش بخوانم. آخرش ميلش كردم براي دو تا از دوستانم."

   نسكافه آوردم. يكي. خدا خدا مي كردم به كاغذ هاي رنگي پشت سرش نگاه نكند. اما فكر مي كنم وقتي رفتم توي آشپزخانه، يكي شان را كه بهش نزديك تر بود خواند. راجع به كارهايم پرسيد . از همه چيز خبر داشت. گفت اسمم را توي ليست يك برنامه ي راديويي ديده و به چند تا از مطالبم هم لينك داده. راجع به وبلاگم هم پرسيد و گفت البته هنوز آن را نديده است. زياد تكان نمي خورد ؛اما علي كه آمده بود ، همه اش روي مبل جا به جا مي شد. همان اول هم كه آمده بود زل زده بود به دو تا عكس قاب شده روي ديوار روبه رويي و زود حدس زده بود دختري كه كنار من ايستاده ،همان كسي است كه يكي از شعرهاي كتابم را به او هديه كرده ام. علي هم سوال كرده بود تنها زندگي مي كنم يا نه.

    علي,  توي همه ي مقاطع تحصيلي هم كلاسم بود. دبيرستانمان مشترك بود و ليسانس و فوق ليسانس را هم در دانشگاه مشتركي خوانده بوديم. روز دفاعيه ام بود كه براي اولين بار با هم حرف زديم. من  داشتم دنبال استاد راهنما و چند تا صندلي اضافه مي گشتم كه توي راهرو مرا ديد. سلام كرد . گفتم :" ساعت يك دفاع می‌كنم." نگاهي به وحيد انداخت كه همراهم بود و گفت :" مي خواستم پرسم كه شما...." سر تكان داده بودم . يك بار ديگر هم وحيد را توي كتاب خانه ي دانشگاه همراه من ديده بود. همان جا شماره اش را داد. وقتي فهميده بود جدا شده ام ،چند جا برايم كار جور كرده بود. او هم راجع به در آمد و وضع زندگي ام پرسيد . توضيح دادم چه جوري كار مي كنم . گفت درك مي كندو خيلي سخت است. سعي كرد اميدوارم كند و برايم از پارسال گفت كه چند وقتي بي كار شده بود. تعريف كرد پارسال همان روزها بوده كه چند روزي با شوهر سابقم هم اتاق بوده و اتفاقا به نظرش آدم بدي نيامده. مجبور شدم برايش بگويم كه شوهر سابق من اصلا هم آدم بدي نبوده و اگر از هم جدا شده ايم به خاطر اختلافات عقيدتي بوده. حرف هايم را با سر تاييد مي كرد و من به اين فكر مي كردم كه علي چرا اصلا راجع به شوهر سابق من سوالي نكرده. او گفت تا حالا اندازه ي يك كتاب حرف راجع به من شنيده و چه خوب كه حالا از خودم ماجرا را مي شنود.

   علي چاق بود و او تنومند. هر دوشان خواسته بودند شعر هايم را ببينند و من كتابم را به هر دوشان داده بودم؛ بدون امضا. علي راجع به آموزشگا ه ها حرف مي زد و كلاس هاي كنكور. مي گفت دختر ها بد قلق اند و او از وقتي از مكه آمده عهد كرده ديگر به دختر ها درس ندهد. خانمش  هم حساس است . اين يكي ،راجع به جمع هاي روشنفكري و غير روشنفكري حرف زد. گفت توي هر دو شان بوده و همه شان را مي شناسد. روشنفكرها قصه هاي او را نمي پسنديده اند . او اول سعي كرده چند تا قصه بنويسد و سعي كند آنها را راضي كند ؛ اما بعد فهميده قصه هايش اصلا شبيه خودش نيستند و اين كتاب را كه چاپ كرده ،همه اش قصه هاي خودش است. به من هم گفت قصه هايم را چاپ كنم. در باره ي خانم نويسنده اي حرف زد كه مي گفت آن حرف ها كه درباره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش مي زنند اصلا حقيقت ندارد و خبر داد يكي ديگر از نويسنده ها هم از شوهرش جدا شده و او البته سعي كرده آشتي شان بدهد. گفت اگر بخواهم براي من هم پادرمياني كند.

  علي اما گير داده بود به دوران دانشجويي. مي پرسيد چرا آن روزها اصلا با او حرف نمي زده ام و در انجمن ادبي دانشگاه شركت  نمي كرده ام. يادش بود كه فقط يك بار به جلسه شان رفته ام و شعر خوانده ام. شعرم را حفظ بود. گشت و توي كتاب  هم پيدايش كرد. گفت خودش هم ديگر شعر نمي گويد؛ يعني مدت هاست كه نگفته . براي او چاي آورده بودم كه نخورد. مدام به ساعتش نگاه مي كرد و مي گفت ديرش شده. انگار قرار بود با زنش به مهماني بروند.

    او هم مثل علي سيگار در آورد . به علي گفتم نمي كشم . خودش گشت و زير سيگاري را پيدا كرد. وينستون مي كشيد. گفت خانمش از سيگار خوشش نمي آيد. سيگار اين يكي اما 57 بود. پرسيد :" مي كشيد؟" گفتم نه ، اما يكي برداشتم. تا حالا از اين جور سيگار ها نكشيده بودم. به سرفه ام مي انداخت. هي  روسري ام را مرتب می‌كردم. به نظرم مي آمد علي تعجبي نكرده؛ اما براي اين يكي يك كم عجيب بود. نمي ترسيدم ،اما سعي مي كردم زياد تكان نخورم. دست هايم را به هم گره كرده بودم و لبخند مي زدم.

   هر دو شان يك ساعت نشستند. او حتي كتش را هم در نياورده بود. بلند كه شد حس كردم چقدر درشت است و پر زور و من هيچ كاري نمي توانم در مقابلش بكنم. علي قبل از رفتن رفت دستشويي . وقتي آمد بيرون سرش را آورد جلوي صورتم و پرسيد:" بوي سيگار كه  نمي دهم؟ " سرش زيادي نزديك بود. كاپشن اش را از روي صندلي برداشت. زود در را پشت سر هر دوشان بستم.

  چند روز بعد كه رفتم سر كار، توي راهرو ديدمش. برخوردش خيلي گرم بود. گفت شعرهايم چقدر سيا ل اند. دفعه ي بعد هم توي تعطيلات چند روزه ي  زمستاني زنگ زد. گفت تنهاست و فكر كرده من هم در اين هواي برفي وسرد حتما حوصله ام سر رفته. مي خواهد بيايد خانه ام تا چيزي بخوانيم و گپ بزنيم. گفتم كار تازه اي را شروع كرده ام و اصلا تعطيل نبوده ام. بايد بروم مطالبم را تحويل بدهم. گوشي را كه گذاشتم،علي زنگ زد. شعر تازه اي گفته بود با  قافيه ي دقيانوس. من گفتم اگر مي تواند شعري با قافيه ي برف بگويد. قافيه ام را مسخره كرد و گفت خيلي رمانتيك است. گفت شعرهايم را خوانده و چند تايي را پسنديده. خداحافظي كرديم. يك ساعت بعد شعرش را برايم فرستاد. دو بيت بود با قافيه ي برف.

 

                                                                                                                     دي ماه 1384

 

دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٥ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

ای بسا هندو و ترک همزبان                        ای بسا دو ترک چون بيگانگان

پس زبان همدلی خود ديگر است                 همدلی از همزبانی بهتر است

                                                                                          مولانا

 

       با ده روز تاخير عيد را به همه ی شما تبريک می گويم و اعتراف می کنم که به علت مشغله ی فراوان!اصلا فرصت نکردم حتی کامپيوتر را روشن کنم.

    البته اين ده روز گذشته آن قدر پر از اتفاق بودند که واقعا گفتنشان احتياج به مجال طولانی دارد. من هم البته به جای در س خواندن(همان برنامه ای که قرار بود از اول فروردين اجرا شود) فعلا به شدت در گير درست گردن يک پازل ۱۲۰۰ تکه ای هستم با تصويری دشوار که از قرار عزيزی که آن را به من هديه داده واقعا قصد داشته مرا به مدت يک سال سر کار بگذارد!

    روزهای اول سال را رفتيم شمال که از قضا پر از تجربه های تازه بود. اقامت يک روزه در ويلا يا بهتر بگويم کاخ -ويلای صاحب يکی از هتل های مشهور تهران شکل ديگری از آدم ها را به من شناساند که برايم ياد آور همان قصه های خاندان محصصی و ثروت برباد رفته ی اجدادم(!) بود که البته به شکل خيلی شرافتمندانه ای در دست آقای... نگهداری می شود و ما فهميديم آن همه اعتماد به نفس و آن قدم های محکم و آن لبخند مقتدر و سفره های بی دغدغه و حساب و کتاب و آن خنده های سرخوشانه و آن همه لذت و بهار و طراوت و آرامش الحق که در سايه ی وجود پدرسالارانه ی همان مردی ايجاد شده است که کارش را با ۵۰۰۰ تومان سرمايه ی ناقابل شروع کرده و حالا او و خانواده اش صاحب ماشين هايی هستند که از هر کدام فقط يکی در تهران وجود دارد. چيز ديگری که فهميديم اين بود که انگار می شود بدون ناله و ترس و غر و ندارم ندارم از آنچه داری لذت ببری و خلاف قاعده ی مرسوم خانوادگی که مدام دنبال بهانه ای برای عزا گرفتن و زندگی را به کام يکديگر تلخ کردن می گردد؛چشمت را به روی آنچه در دنيای واقعی اتفاق می افتد باز کنی و افق محدود ديدت را بازتر کنی شايد باورت شود هزار جور ديگر هم می شود فکر کرد جز آنچه در ذهن کوچک و نخودی خودت می گذرد.

    از سفر مهم تر ؛ تجربه ی حضور «ژوان » و «رزه» دوست های تازه ی اسپانيايی مان بود که اين چند روزه حسابی ما را درگير خودشان کردند. يک زوج ۲۸و ۲۹ ساله که يک سال و نيم کار کرده اند تا بتوانند با پس اندازشان سفری به دور دنيا داشته باشند. به يمن قدم آنها ما تهرانی های فرهيخته توانستيم ضمن تقويت زبان انگليسی که مدتها بود در تاقچه ی مغزمان خاک می خورد سری هم به موزه ی ايران باستان و کاخ گلستان و.. بزنيم تا دست کم ادعای فرهيختگی مان سنديتی پيدا کند.

    اين زوج که حالا به اتفاق مه کامه و مهدی به شمال رفته اند در يک همزيستی سه روزه به ما فهماندند می شود يرای تجربه ای ناب در زندگی با يک کوله ی نه چندان سنگين به اندازه ی تنها دو دست لباس)کار و زندگی و موقعيت های به ظاهر مهم را رها کرد و بدون چتر و دما سنج و ماشين حساب پا به راه گذاشت. بعد هم ديديم تفاوت ها درست به اندازه ی رنگ چشم و زبان محدودند و دغدغه ها مشترک و زندگی آن قدر چيز برای عرضه کردن دارد که ديگر مجالی برای فکر کردن به ارتباطات مرده  و کور برجا نمی گذارد و من خوشحالم که به جای گريه کردن به حال «دو ترک بيگانه» به« هندو و ترک همزبان» فکر کنم....

پنجشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٥ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: