← صفحه بعد صفحه قبل →

 

     کسی رو سراغ ندارين که به منشی احتياج داشته باشه؟

     شماها تو محل کارتون آبدارچی نمی خواين؟

     پرستار بچه ؛ خدمتکار؛ تایپيست؛‌ مترجم؛ کارمند؛ هر چی باشه...

     چرا من هر کاری رو شروع می کنم خراب می شه؟ چرا ثبات ندارم؟ چرا همه می زنن زيرش؟ من به همه ی توانايی هام شک کردم. فکر کنم اصلا خيال می کردم يه کارايی ازم بر می آد. من حالا حاضرم دست به هر کاری بزنم....

سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٤ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

آدم سازی!

  زياد ناراحت نباشيد...دلتان برای آدم های سوخته ای نسوزد که يخ هم نمی تواند خنک شان کند...از همه چيز مهم تر اين است که ديگر بويی از دولت خاتمی نشنويم... ديگر زباد برای گرفتن اعتبار برای ساختن جاده و ترميم ناوگان هوايی اصرار نکنيم... آخر شنيده ام ساختن راه وظيفه ی کسی نيست... آنها آمده اند «آدم »بسازند و در اين ميان هيچ مهم نيست چند نفر برای ساختن «آدم »های مورد نظر آنها بايد جزغاله شوند....

   زياد خودتان را ناراحت نکنيد....تا دولت کريمه يک ....بگذريم.

چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

    کافه ترانزيت و يک بعد از ظهر دل گير غروب که تبديل می شود به يک روز باشکوه....!

    بعد از ديدن «ديشب باباتو ديدم آيدا » ؛فيلمی که اصلا توقعات آدم را بر آورده      نمی کند ؛ کافه ترانزيت را ديدم.

   «کافه تراتزيت» از بسياری جهات بی نظير است . در يک نگاه کلی از آن فيلم هايی است که می تواند در ابعاد جهانی ظاهر شود و اين ابعاد جهانی به نظرم بيشتر به شيوه ی روايت و شخصيت های داستانی بر می گردد که برای هر آدمی و از هر مليتی جذاب است ؛‌هر چند در ايران اتفاق افتاده باشد.

    «کافه ترانزيت» باز هم از مردها و زن ها حرف می زند و از آن فيلم های فمينيستی ای که بر خلاف فيلم  خيلی از فمنيست ها برای نشان دادن مسايل زنان نياز به چاقو و تفنگ و جيغ و ويغ ندارد.(منظورم فيلم های تهمينه ميلانی نيست!) فيلمی درباره ی سرزمين يا بهتر بگويم دنيايی که در آن « فقط مردان می دانند چه بايد بکنند» و البته بر حسب شرايط محيطی و فرهنگی بعضی جاها زيادی می دانند چه بايد بکنند.

    «ريحان »زنی از اهالی همين سرزمين است که در مقابل سنت ها و فرهنگ مردسالارانه ی تحميلی می ايستد و اين ايستادن چنان برآمده از ضميری مطمئن و آرام است که برای رسيدن به حق و حقوقش نيازی به هيچ فريادی هم نمی بيند. از خاصيت های اين فيلم که بسياری از فيلم های خوب ديگر ما ندارند و اين فيلم می تواند الگوی آنها باشد؛ اين است که فيلم مدام در صدد قضاوت نيست. تصاوير در سکوت تصويری شان می گذرند و به جای تاکيد زيادی از طريق کلام شخصيت ها و بيانيه؛ ما با خود اثر و شايطی که در آن وقايع اتفاق می افتند رو به روييم. 

     ساختار روايی اثر هم در نوع خود کم نظير است. فيلم در آن واحد چند راوی دارد. دختر روس؛ ساکاريا؛ و حتی خود ناصر. اين شيوه ی روايی که از چند زاويه داستان واحدی را برای ما تعريف می کند بدون اينکه اين روايت ها روی هم قرار بگيرند و يا هم پوشانی داشته باشند و زايد به نظر برسند؛ باعث می شود روند داستان و ريتم آن به نحو خوشايندی حفظ شود و مخاطب فرصت همراهی با اثر را به نحو گيراتری پيدا کند.

   شخصيت ها هم مطابق با واقع ساخته شده اند. فيلم از آن  دسته فيلم هايی است که آدم هايش در جزييات هم خوب عمل می کنند و بازی نابازيگر ها هم در آن حساب شده و غير تصنعی است. شخصيت های اصلی هم هم در حوزه ی بازيگری و هم در حوزه ی فيلم نامه خوب  و درست تعريف شده اند. رعايت بسياری از جزييات در بازی پرويز پرستويی  که شخصيتی درست مطابق با واقع می سازد و بازی درخشان فرشته صدر عرفايی که بی نياز از داد و قال و پيچ و تاب چهره و کلام و حالت ؛ حس و حال زنی گرفتار در دام شرايط و محيط  مردسالار را به ما می نماياند ؛ قابل ستايش و به ياد ماندنی است .  عشق نيز که به سنت انسانی وارد اين داستان نی شود خود را به بهترين شکل می نماياند بی آنکه گرفتار رمانتيزم کودکانه شود و به داستان  ابعادی جهانی می بخشد . 

    اما ستايش آميز ترين وجه فيلم که در فيلم های ايرانی چندان رايج نيست؛ پيچش شخصيت ريحان از نقش يک قربانی همدلی برانگيز به شخصيتی موثر است.برحسب شرايط زمانی گويا تلقی فيلم سازان ما اين است که  قواعد جامعه ی مرد سالار چنان محکم و غير قابل تغيير است که زنان موثر ؛ يا قربانی باقی می مانند و يا اگر نخواهند به شرايط تن دهند مجبور به اعمال خشونت و قتل و زنجموره  می شوند . حسن اين فيلم اين است که زن در آن در حد و سايز يک زن  مدرن عمل می کند. نه می افتد و تن می دهد ؛‌نه راه حل های انتحاری انتخاب می کند. در عوض می رود و در مقابل قهو خانه ی ناصر ؛ مغازه ای اجاره می کند و در شرايطی که نه قانون همراه اوست نه حمايت موثری از جامعه ی زنانه می بيند ؛ با تکيه بر توانايی هايش به جنگ قواعد سرزمينی می رود که به بهانه ی رفاه و احترام و عرف و سنت ؛‌می خواهد از او موجودی واپس گراييده و منفعل بسازد.

    و به ياد بياوريم صحنه هايی از فيلم را که در آن زبان مشترک آدم ها ی غير هم زبان ؛ نگاه و اشک است و برای اينکه دچار سرنوشتی مشترک شوند لازم نيست در يک سرزمين به دنيا‌آمده باشند و برای دوست داشتن نيازی به همزبانی ندارند ...

شنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٤ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

اين قصه يه کم قديميه....اما چون ابراز دل تنگی کردين(!)فعلا تا من يه چيز جديد بنويسم بخونينش.

 

مانيكور                                                                            نعيمه دوستدار

 

    نشسته بودم روي صندلي , روبه روي آيينه. دخي ,  قيچي را فرو مي برد لاي موهايم. موهايم , دسته دسته  مي ريختند روي زمين. زير چشمي نگاه مي كردم به سياهي شان كه سفيدي سراميك ها را خراب مي كرد .   " مهشيد جان "  نشسته بود رو ي مبل وسط سالن , مجله ي مدل مو را ورق مي زد. يك زن ميان سال كنارش بود. از توي آيينه مي توانستم ببينمشان . زن هي انگشت هايش را توي هوا تكان مي داد كه لاك ناخن هايش خشك بشود. مهشيد جان پرسيد:" پيش كي مانيكور كردي؟" زن, دختر جواني را نشانش داد كه پشت ميز سمت راست من ناخن هاي زني را مانيكور مي كرد. مهشيد جان نگاهش كرد. گفت:" اين چرا ماسك نزده؟ خفه نمي شه از بوي مواد؟ " بعد صدايش را بلند تر كرد:" تو چرا ماسك نمي زني؟" سرم را كمي چرخاندم. دخي زير چانه ام را گرفت و گفت:" سرتو تكون نده." باز نگاه كردم توي آيينه. دخترك لبخند زد:" گفت:" عادت ندارم." مهشيد جان شروع كرد به تكان دادن سر و دست هايش. گفت:" يعني چي عادت ندارم؟ خب عادت كن. ريه ت داغون مي شه. " دخترك دوباره خنديد. مهشيد جان رو كرد به زني كه كنارش بود. گفت:" اين جوونا چرا اين جوري ان؟ : زن جواب نداد. مهشيد جان گفت:" خوب كردي مانيكور كردي. معلومه ناخن خات خيلي زشت بودن." زن گفت:" قبلا ناخن داشتم. چند سال. افسرده كه شدم همه شونو كندم. " مهشيد جان زل زه بود به ناخن هاي زن. گردنم كج شده بود. دخي سرم را صاف كرد . ناخن هاي زن بلند و خوش تركيب بودند اما معلوم بود كه مصنوعي اند. مهشيد جان گفت:" من 10 سال ناخن داشتم . تازه شش ماهه كه برشون داشتم . " دستهايش را بلند كرده بود و تكان مي داد , جوري كه زن ناخن هايش را ببيند. نگاه كردم به ناخن هاي مهشيد جان . كوتا ه و زشت بودند. زيرشان هم سياه شده بود. دستش چروكيده و بد فرم بود. رگ هايش زده بودند بيرون . به زن گفت:" اين لكه ها رو مي بيني؟ تازه در اومدن. دستم اين طوري نبود كه. " زن نگاه كرد به دست هاي مهشيد جان. سر تكان داد. مهشيد جان گفت:" من اينجا ناخن نذاشتم كه. تو فرانسه گذاشتم. وقتي اومدم ايران يه جايي پيدا كردم تو شهرك . مي رفتم براي ترميم ." زن همين طور نگاه مي كرد به ناخن هاي مهشيد جان. . مهشيد جان جا به جا شد. پايش را انداخت روي پايش. دامن لنگي بلند پوشيده بود با صندل سفيد. پاهايش از چاك دامن معلوم بود. رگ هاي پايش كبود و تيره بودند. ساق هايش دراز ولاغر بودن د اما مو نداشتند. مهشيد جان به زن گفت:" واي چه شكمي داري! طبقه طبقه. آپارتمانه! " زن گردنش را خم كرد. خيره شد به شكمش. گفت :" ارثيه. " مهشيد جان گفت:" سينه هات كوچيكه. باسنتم كه پهن نيست اون شكم چيه؟"

    دخي تيغ را بر داشت انداخت لاي موهايم. تند تند موهايم را مي زد. از توي آيينه مهشيد جان را نگاه كردم. گفت:" آخييي! بسه تو رو خدا! چه قدر كوتاه مي كني!" داشت يقه اش را از روي شانه پايين مي كشيد. گفت:" من شكم ندارم. اما صورتم خيلي پره . قبلا چاق تر هم بود. عكسمو قاب كرده بودم توي خونه. هر كي مي ديد مي گفت عكس هايده س. " زن سرش را كان مي داد. دستش را گذاشته بود روي پاهايش . لاكش خشك شده بود. به مهشيد جان گفت:" قيافه تون خيلي برام آشناست." مهشيد جان دست برد لاي موهاي زردش. كش سرش را شل كرد. گفت:" همه همينو بهم مي گن . فكر مي كنن يا بازيگرم يا خواننده . يه خانمي كه تفسير قرآن مي كرد  مي گفت آدمايي كه دلشون پاكه ؛ به نظر بقيه آشنا مي آن. نمي دونم والا. " زن  خنديد. دخي پشت سرم را با برس پاك كرد. پيش بندم را تكاند. گفت:" تموم شد."  بلند شدم. سرم سبك شده بود. رفتم طرف مهشيد جان.  گفتم:" بريم ديگه ." مهشيد جان دستم را كشيد. به زن گفت:" اين نوه مه. 22 سالشه. " لبخند زدم.  مهشيد جان گفت: " من همسن اين بودم اين ريختي نبودم كه. " انگشتهايم را نشان زن داد:" به نظرت اين نبايد ناخن بكاره؟" زن شانه بالا انداخت. نگاه كرد به من . مهشيد جان گفت:" خيلي هم لاغره. نه سينه داره نه باسن. " تنم داغ شده بود. نگاه كرده به آيينه ي شت سرم. مهشيد جان و كرد به دختر خدمتكار:" پالتوي منو بدين لطفا." زن گفت:" خوشحال شدم." مهشيد جان خنديد. گفت:" چرا پالتو تو نپوشیدي؟ بازم مقنعه سرت كردي؟ " دكمه ي مانتوام را بستم. زن لبخند زد.

چهارشنبه ٢ آذر ۱۳۸٤ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: