← صفحه بعد صفحه قبل →

۱

   پيک برتر . آگهی رستوران و مهاجرت و تحصيل در خارج :

 فقط پولدارها! ماساژور مخصوص برای آنها که با کلاس اند و پولدار...

واقعا که پيک برتر است.مخصوص الهيه زعفرانيه تجريش ولنجک. برای از ما بهتران.

 

۲

برای مری -ص

 

    يه خونه ی بالای دويست متر. شايد دويست و پنجاه متر. زن افسرده است . می رود بالای سنگ آشپزخانه می نشيند. می گويد:« بهش گفتم. اما اون همه ش به صفحه ی کامپيوترش خيره شده بود. گاهی می گفت خب...خب. گفت اومدی همينا رو بگی؟ گفتم هيچی از خودم ندارم. داره سی سالم می شه. صبح تا شب توی اين خونه راه می رم. کنترل می شم. هيچ چيز مال خودم نيست... » سيگار دود می کند. دور از چشم پدرش.

« عمه م يه خواستگار جور کرده.  گفت ناراحت نشی مری جون! اما می گن يارو قبلا يه خورده سر و گوشش می جنبيده. مثل حميد.» شوهر قبليش.

    «  يارو چهل و چهار سالشه. به بابام می گم تو هم سن من بودی دوتا بچه داشتی . از يه زندگی اومده بودی بيرون. يکی ديگه رو شروع کرده بودی. می تونی خيلی کارا برام بکنی. ازت بر می آد. آدمای خيلی معمولی اونايی که صبح تا شب جون می کنن برای يه بخور و نمير همه چيزو به جون می خرن تا بچه هاشونو به ثمر برسونن. اما تو رشته ی  دانشگاهی منو هم انتخاب کردی. شهريه ی دانشگاه من تا ترم اخر به صد تومن نرسيده بود؛‌حالا داری برای خواهرم ترمی يک ميليون و ششصد می دی.» ته قوری قهوه را خالی می کند توی ليوان. تلفن زنگ می زند:« اگه تنهايی بيا بالا پيش ما.» پدرش است.

   زنگ می زنند . چهره ی زنی توی آيفون پيداست. ز ن چادری است .می آيد تا جلوی در:« عروس ساعت ۵/۸ تازه رسيد. مونده بود تو ترافيک . ما کلی خوش گذرونديم اما طفلکی پاتختی کوفتش شد. مری اشتباه کردی نيومدی...»

    در را می بندد:« آره ... بيام و ادای آدمای خوشحالو در بيارم و بگم و بخندم. يه جوری که يعنی اصلا حسود ی م نشده و دلم نگرفته و ياد چيزی نيفتادم. که هی بهم بگين ايشالا عروسيت!!»

 

 

 

یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٤ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

     تو هنگامه ی رفتن  اونم رفتنی که اين طور که بوش می ياد يه رفتن ابديه واقعا يه ليوان شير قهوه می چسبه. همه چيز داره می ره به اون سمتی که بايد.

 

    نوشا جان يادته می گفتم برای اين ملت دل نسوزون؟ حالا که اتفاقا دارم يه گزارش می نويسم درباره ی متکديان بازم مثل ميشه به اين نتيجه رسيدم که فقر از اون دسته چيزايی که به لياقت خود آدما بر می گرده. دلت نسوزه برای اون آدمايی که تا می تونن بچه درست می کنن و درس نمی خونن و همچين ميل به کارم ندارن و بعد که می بينن زندگی سخته تازه می رن دنبال موادی چيزی که اوضاعو بدتر هم بکنن و خلاصه هی گندو همش می زنن. اون ادمايی که به حق شايسته ی دلسوزی ان طبقه ی متوسط ان که تو اين شلم شوربای اقتصادی هر چه هم که بدون به جايی نمی رسن.

    حالا زيادم دلت برای اين ملت نسوزه. آدمايی که فکر ميکردن تمام دغدغه هاشون تو کمی پول بيشتر خلاصه می شه و احمدی نژاد هم می آد و تو حسابشون پول می ريزه حالا بايد تاوون پس بدن. اينکه اوضاع سياسی و اقتصادی و اجتماعی هی بدتر و بدتر می شه اصلا مهم نيست. اينکه فضاهای اجتماعی هی بسته تر می شن مهم نيست. اينکه ديگه بايد فاتحه ی هنر و سينما و فرهنگو بخونی هم مهم نيست. راستشو بخوای من که فکر نمی کنم اين آدما خيلی هم از تو سری خوردن بدشون بياد.ملوک  هميشه ی شايسته  ی هموم مردمی بودن که بهشون حکومت می کردن و توقع زيادی هم بهتره نداشته باشيم.

   اما من ديشب يه خواب جالب ديدم!‌خواب سيد محمد خاتمی رو که به دليلی که نفهميدم چی بود؛ اومده بود خونه ی من. يادمه شعر می خوند. بعضی از شعرای خودمو (محض خودشيفتگی عرض کردم!) با هم درباره ی کتاب و ادبيات و نوشتن حرف می زديم و من احساس می کردم مدت هاست همچين مکالمه ی لذت بخشی نداشتم....باور کن ديشب شام هم نخورده بودما!

سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٤ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

 

     ديگر همين روزهاست که «گيلانه » را از روی پرده بردارند. احتمالا بيشتر آنهايی که بايد تا حالا فيلم را ديده اند. من فقط همين را دارم بگويم و نمی توانم از گفتنش بگذرم: فاطمه معتمد آريا الحق در اين فيلم خوش درخشيده است و فيلم خيلی بيشتر از فيلم های هاليوودی پر زرق و برق و مدعا در ذهن می ماند.

یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

گفتم بيايم بنويسم : اللهم  فمن ارادنا بسوء فارده . يا بنويسم بخشيدم و رها كردم.

نوشته ی دوستی را می خواندم و از ميان تمام حس های مشترك اين جمله اش در ذهنم بيشتر ماند: اگر كسی سه بار  رنگ آسمان آبی را خاكستری كرد ، بايد با او خداحافظی كنيم...نوشته اش در اينجاست.

سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳۸٤ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: