← صفحه بعد صفحه قبل →

     

اين نوشته را هفته ي پيش آماده كرده بودم كه به خاطر درگيري هاي شخصي به تاخير افتاد. با يك هفته تاخير , بخوانيد!

 

 

سه چهار سال پيش كه  مسئول صفحه ي قصه ي يكي از نشريات نوجوانان بودم , مرد جواني از اهالي افغانستان مسئول صفحه ي شعر بود . همسرش هم ويراستار نشريه بود و هر دو شاعر. گاهي كه بعد از ظهر ها دور هم جمع مي شديم؛ با محبوبه ابراهيمي ( همان خانم افغان ويراستار ) شعر مي خوانديم. شعر هايش ساده , عميق  و دوست داشتني بودند. پيش از آن غير از محمد كاظم كاظمي شاعر يا نويسنده ي افغان ديگري نمي شناختم. اوايل امسال دوستي مجموعه ي در گريز گم مي شويم محمد آصف سلطان زاده را داد تا بخوانم و من وجه ديگري از ادبيات افغان ها را شناختم. مجموعه داستاني شيرين و موثر , با نثري شيرين و شگرف و دست كم براي من بسيار قابل توجه و فراموش نشدني. قصه هايش فضاي زندگي مهاجران در غربت و شرايط دشوار بودن در افغانستان و در دهاي بي پايان ملتي فراموش شده را تصوير مي كرد.

    اوايل مهر ماه "جشنواره ي ادبي قند پارسي " هم كه به شعر و ادبيات مهاجرت افغان ها  مي پرداخت و البته سومين اش برگزار شد و من كه از دو تاي قبلي بي خبر بودم هم از سر كنجكاوي و هم براي نوشتن يك گزارش در ان شركت كردم. از قضا ديدم همان زن و شوهر جوان متصديان اصلي جشنواره اند: سيد ضياء قاسمي و محبوبه ابراهيمي. فضاي جشنواره مرا به ياد اردوهاي شعر و قصه ي دانش آموزي انداخت.يعني شايد حال و هواي شعر ها كه عمدتا غزل بودند و سپيد و موضوعات عاشقانه شان چنين فضايي را در ذهنم ساخته بود. به هر حال شعر ها زيبا بودند و يكي دو تا قصه اي هم كه شنيدم قابل قبول .

    جمعه اي كه گذشت "بادبادك باز " را خواندم. فكر مي كنم آن مقدمات ذهني براي خواندن اين رمان لازم بود. يعني من اصلا مقوله اي به عنوان ادبيات افغان ها را به ياد بياورم و بعد با اين اثر مواجه شوم.

    به هر حال...

 بادبادك باز رمان عشق و دوستي و گناه افغان هاست.و مثل تمام رمان هاي خوي آميزه اي از درونمايه هاي مختلف. در آن همه چيز مي توان پيدا كرد. جنگ , صلح , فقر , ثروت, تاريخ و فلسفه و روانشناسي و ايدئولوژي. رمان از واكاوي جامعه ي افغان باز نمي ماند. طرز تفكر شرقي و سني آميخته به تعصبات قومي و قبيله اي كه سرنوشت افغان ها را رقم مي زند. رويارويي اقوام مختلف و به طور برجسته "پشتون " ها و "هزاره "اي ها در كنار با هم زيستني همواره تبعيض آميز كه از تفاوت هاي مذهبي و نژادي ناشي مي شود , بستر ساز رماني است كه درآن دغدغه ي دوستي هرگز دست از سر شخصيت اصلي داستان –امير – بر نمي دارد. امير در جستجوي عشق پدر دوست را قرباني مي كند و عذاب وجدان ناشي از آن هرگز دست از سر او برنمي دارد. در اين مراسن قرباني , تمام گذشته و آينده ي او حاضر است: آنچه از پيش به عنوان برتري هاي قومي به او منتقل شده و او را بالاتر از حسن نشانده است و تمام آينده اي كه بر پايه ي اين خيانت بر پا مي شود. حسن اما به طرز اغراق آميزي مثبت است. هم وفادار و صادق , هم مهربان و صميمي و هم ديندار و بي ادعاست.  چينش حوادث و شخصيت پردازي تا لحظه ي آن خيانت دردناك بسيار هنرمندانه  است. فضاي آن روزهاي افغانستان( افغانستان پيش از جنگ ) و روابط و شرايط آدم ها بسيار زيبا تصوير شده است. پس ازآن تا لحظه ي ورود امير و پدرش به آمريكا حوادث خوب پيش مي روند اما به ناگاه احساس مي كني داستان در سير سريعي از نقل ماجراها مي افتد كه اگرچه همه بعد ها به كار مي آيند اما دست كم در ميانه ي ماجرا سطحي و عجولانه به نظر مي رسند. بعدها با ورود مجدد امير به افغانستان و ماجراهاي پس از آن داستان مجددا قدرت خاص خود را پيدا مي كند.

    تصوير سازي هاو شيوه ي پرداخت نويسنده در معرفي شخصيت ها ازوجوه درخشان رمان است. پدري مقتدر و به كمال نزديك با جاذبه هاي فراوان شخصيتي و رحيم خان , مردي كه همه جيز را مي داند و مي بيند و حسن , نمونه اي از رنج ديدگان افغان كه هرگز نمي فهمد چرا دچار اين همه خشم و خشونت شده است و تمير انساني درگير تمايلات خاص زندگي مدرن و در عين حال دچار ضعف هاي عاطفي و همواره د رجستجوي اينكه آيا خدا هست و گناه جيست ؟

    به تعبير پدر , هيچ گناهي جز دزدي وجود ندارد.  دزدي وقت , احساس و يا جان آدم ها. آىا او خود يك دزد است؟ كشف رابطه ي حقيقي ميان امير و حسن از پرشكوه ترين نقاط داستان است. در هم ريختن تمام ذهنيت هاي قومي و فروريختن تصوير آرماني پدر و درك فاصله ي نزديك و غير قابل پيش بيني آدمها و پيچيدگي ذهن و احساساتشان بي آنكه بتوان كسي را متهم كرد يا مبرا دانست و دانستن اينكه خدايي هست و هزار و يك مساله اي كه از فرو افتادن پرده ها آشكار مي شود , به روشني سير حوادث داستان را معنا دار مي كند.

   استفاده ي مثبت نويسنده از تمام شخصبت هاي حاضر براي پيش برد داستان و بهره گيري او از رويدادهاي گذشته براي شكل دادن به آينده ( به عنوان مثال شخصيت آصف كه به نظر مي رسد در نقطه اي از كودكي امير به پايان رسيده و بعد ها او را دوباره د رميان طالبان مي بينيم و مي شناسيم و نقش او در معرفي نوع نگاه و بينش حاكم بر طالبان) و قرار دادن شخصيت داستان به شكل مداوم در معرض تصميم گيري هاي دشوار از ويژگي هاي خوب رمان است.

    در مجموع پيدا كردن جاي خدا در زندگي , به عنوان پرسشي كه هر انساني را تا رسيدن به جواب به خود مشغول مي كند و كنار آمدن با گذشته و درگيري با دروغ ها و خيانت هايي كه  از او سر مي زند و در عين حال فرصت هايي كه هميشه براي بازگشت و جبران وجود دارند و بي شك برآمده از ذهن شرقي نويسنده است ؛ در سراسر كتاب با خواننده همراه مي شود و مي توان گفت تصوير بادبادك بازي امير و حسن / امير و سهراب و رقص باد و پيروزي و لبخند كمرنگي  كه بر  لبان  سهراب  می نشيند , تصويري است كه به اين زودي ه از ياد مي رود.

شنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٤ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

   حالم از اين برنامه ي جزر و مد به هم مي خوره. ديشب ديدم مجري پر مدعاش نيست , نفهميدم چرا ؛ اما خوشحال شدم.

   اين آدم هاي احمق دارن حماقت خودشونو رواج مي دن.  دارن تبليغ مي كنن كه همه مثل خودشون احمق باشن. ياد مي دن كه تو شرع مقدسي كه براي جنس زن ارزشي قائل نيست , و هم سرتو خم كني و با وعده ي بهشت و رضايت خدا همه ي هستي خودتو تباه كني. اين كه اگه مي خواي خدا و فرشته ها برات درود بفرستن مهريه تو ببخشي... به چند تا سكه راضي باشي و در عوض اسم يه زن قانع و پارسا رو يدك بكشي. اين كه سال ها تو خونه هايي كه كابينت هاشو مستاجرهاي قبلي به گند كشيدن و سوسك هاي ريز لا به لاي بشقابات راه مي رن زندگي كني و تو اسبا ب كشي هاي متعدد همه ي جهيزيه ت داغون بشه , بري سر كار و همه ي در امد ناچيزت رو خرج كني و گوشت بخري و مرغ بخري و كادو بخري براي دوستاي مشترك و مهموني بدي , هممه ي  چندر غازت رو بري گرون ترين فروشگا ها كادوي سالگرد ازدواج بخري , دستبند گرون قيمتي رو كه مامانت  به مناسبت 18 سالگي بهت داده بود بفروشي سور و سات كادوي عروسي و كت و شلوار بخري و همه ي خرده ريز هاتو , آره همون فلز بي ارزش كه اتفاقا بيشترش مال دوره ي دختريت بوده به باد بدي و وقتي مامانت مي گه اون عقرب ايتاليايي رو بيار بده به خواهرت مال برج اونه از زير بحث  در بري .

   اين عادتو از بچگي هات داشتي. هميشه به فكر جيب بابا و كوچكتر ها و جز يه بار كه تو نوجووني حس خبر نگاري كشته بودت و دلت يه دوربين عكاسي چيني مي خواست , هرگز پاتو تو يه كفش نكردي كه چيزي لازم داري. هرچي خريدن گفتي مرسي.

   بعد كارت به اينجا مي رسه. همه ي ارزش هاي عاشقانه ت دو ميليون و پانصد هزار تومنه  و بهاي زندگي مشرك هفت ساله ت يه حلقه ي گم شده  س و بايد بري هر جا كه گفتن و نديده بگي قول نامه كنن خونه رو و حتي قول نامه هم به اسم خودت نباشه.

   تلويزيون حالا تبليغ حماقت مي كنه. كه آدما مثل تو گند بزنن به زندگي شون و نتونن  تا الان كه بيستم مهره براي عزيزترين دوستشون كه اول مهر به دنيا اومده هديه بخرن و مثل يه ديشبي برن خونه ي يه دوست افطاري كه از پارسال تا حالا ده بار شام و ناهار مهمونش بودن و بين جمعي كه هر كدوم يه چيزي دستشون بوده سكه ي يه پول بشن و تولد  بچه ي اون يكي رو زير سيبيلي در كنن و فارغ التحصيلي شو به روي خودشون نيارن و موقع حساب كردن صورت حساب تو رستوران دستشون بلرزه و هي مهمون ديگران بشن و شب تا صبح خواب هزار تومني بينن.

    يه دوست از امريكا ميل زده كه همه ش به پول فكر مي كنه و حتي حاضره به خاطر پول شخصيتشو عوض كنه. راس مي گه. اما تلويزيون حق نداره راه هاي احمقانه پيش پاي مردم بذاره. حق نداره به آدما ياد بده خود فروشي كنن اونم به ارزون ترين قيمت. حق نداره اسم اين خودفروشي رو بذاره معامله با خداو اجر اخروي... چون اگه قرار بود اجري داشته باشه  تو الان مجبور نبودي منتظر بشيني كه ديگران در موردت تصميم بگيرن و خودشون عملي كنن  و تو بازم هيچ چي نباشي.... نه  يه خاشاك كه خودتو ببندي بهش و نه احترام. كسي بهت نگفت دستت درد نكنه. خدا به بدترين شكل نابودت كرد. اطرافيانت همين طور. پدرت گفته نمي شه بهت اعتماد كرد و پولي داد دستت. تو از دار دنيا همين ماشينو داري كه ببرتت ورامين درس بدي و باهاش مسافر سوار كني... از همه ي عزت نفس دنيا همين مونده برات كه بياي و توي يه جايي مثل وبلاگ و به خودت بريني و آبرو ريزي كني... آره ديگه . اينه نتيجه ي برنامه ي جزر و مد. اينه نتيجه ازدواج اسلامي. اينه معني اجر و پاداش اخروي . اينه معني درود خدا و فرشته هاش. اينه نتيجه ي اون شعار ها و حديث ها كه دادي خوش نويسي كردن , زدي به ديوار اتاق عقد. اينه معني گذشت ... فداكاري ... خدايا واگذار كنم به تو كه همه ي اينا رو به خاطر تو كردم؟ توي اوج آرمان گرايي و پاكي م؟ زماني كه  همه ي سرمايه م دلم بود؟

    اينا تقصير هيچ كس نيست جز خودم . كسي حق منو نخورده. خودمم كه حق خودمو خوردم و اصلا از اول حقي براي خودم قائل نبودم... بايد به خودم فحش بدم... و به برنامه ي جزر و مد كه تبليغ حماقت مي كنه.

    آره ... شماها که بهونه ی خوبی دستتون اومده برای سرزنش من... من يکی از همون دختر چادری های فسقلی بودم که حس می کرد داره بزرگترين کار دنيا رو می کنه. اما اينو از من بشنوين که پول همه چيزو تعيين می کنه. کی می گه نمی کنه؟ بقيه ی حرفا همه کشکه.

 

 

    

   

  

چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

     پارسال همين موقع ها بود که هانی مون يه جفت ميل بافتنی خريد با چند تا گلوله کاموا و يك بسته قرص پروزاک و آمد خانه مان. بالای ظرف شويی يك کاغذ چسبانده بود که قراراست با ميل بافتنی و پروزاک و کلاس قصه ی شيوا ارسطويی برويم به جنگ افسردگی.

    پارسال همين روزها بود (کمی اين ور و آن ور ) که هانی مون شب آمد پيشم و فيلم"ريونج"را آورد ببينيم... رفتيم كلاس قصه ؛ پروزاك را يكی در ميان خوردم و بافتنی ام ماند توی خانه ؛‌چون چند وقت بعدش از آن خانه آمدم بيرون.

     هفته ی پيش بود كه دوباره ميل ها را در آوردم و شروع كردم به بافتن. توی دوروز جلويش را تمام كرده بودم. افسردگی ام زده بود بالا ( و ادامه دارد) و هانی مون همه اش را شكافت چون زيادی گشاد درآمده بود. تمام هفته با صدای بلند گريه كردم ؛ تا جايی كه ياد آن روايت حضرت زهرا افتادم و اينكه خانم همسايه برود و بقيه را جمع كند و بيايند بگويند ما از دست تو آرامش نداريم .... يا شب گريه كن يا روز!

    جمعه ی پيش بود كه با همه ی بد حالی ام به خاطر يك لقمه نان شروع كردم به نوشتن گزارش جشنواره ی قند پارسی تا شبانه ببرم روزنامه و امروز هرچه توی مطالب ارشيوی گشتم پيدايش نكردم... بعد دستم يخ كرد و حالم به هم خورد و دوباره همه ی دنيا فشار آورد بهم. گشتم دنبال گزارش شهر كتاب؛‌آن هم نبود. اين يعنی هرچه اين هفته كار كرده ای ماليده و از پول خبری نيست.

  بعد پشيمان شدم كه چرا پيشنهاد كار دماوند را رد كرده ام و مفتی مفتی ۲۵۰ تومانی را كه می توانستم از دو روز كار به دست بياورم از دست داده ام.

    شب ها كه از زور فشار از خواب می پرم به خودم می گويم نترس... آخرش می روی مسافر كشی ......... يا توی مطبی ؛ شركتی ؛جايی منشی می شوي... مدرك تحصيلی ات را هم می گذاری در كوزه. هر بار هم كه دوستم زنگ می زند و از مراحل كار بورس اش تعريف می كند باز حالم بد می شود و دلم می سوزد از اينكه او دارد می رود و من بعد از ۴-۵ سال زبان خواندن و آماده شدن ؛ حالا حتی نمی توانم مدرك تحصيلی ام را آزاد كنم ...

   اين تازه سرنوشت من است كه از ۱۸ سالگی كار كرده ام و ادعای روشنفكری و فمنيستی داشته ام. دلم برای خودم می سوزد كه هيچ چيز ندارم و با اين روند هرگز هم هيچ چيز نخواهم داشت.

    حالا دوباره قرار است برويم كلاس شيوا. پروزاك نمی خورم .بافتنی را دوباره سر انداخته ام كه توی زمستان از لرزيدن نجاتم دهد. وسط همه ی تلخی ها و گرفتگی ها ؛ می روم فيزيوتراپی و می گويم خانمه درجه اش را زياد كند و تنم را له كند. سعی می كنم به سوژه های فرهنگی و اجتماعی فكر كنم... و به گزارشی كه قول داده ام فردا تحويل بدهم...

جمعه ۱٥ مهر ۱۳۸٤ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

   اين شعرها مال خرداد ماه گذشته اند. تا بخوانيد:

 

برهوت

بيابان پشت قلبم

          نزديک سرخرگ.

خشکيده

شاخه ی زخمی دستانم

       در امتداد شکستگی ناخن ها.

 

ريشه ای کجاست

تا قطره ای عشق بنوشاند

رگ های نازک و گره خورده ام را؟

 

۲

نه دانه ثمر داد

نه ريشه گل کرد...

ترک ترک خاک های سينه ام را بيل زدم؛

مرده بود آنجا

       پرنده ای

       از قحطی آواز

       و خشکی هوای پرواز!

 

۳

و اين مال مرداد ماه:

 

به گل نشسته ام

                   بی لنگر

خاطره ی بادبانم طوفانی ست

و ذهن جاشوانم

               پر از دزدان دريايی...

دوشنبه ٤ مهر ۱۳۸٤ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: