← صفحه بعد صفحه قبل →

سنگ مي كشم بردوش

سنگ الفاظ

سنگ قوافي را.

و از عرقريزان غروب – كه شب را

در گود تاريك اش

مي كند بيدار,

و قير اندود مي شود رنگ

در نابينايي تابوت,

از هراس انفجار سكوت_

من كار مي كنم

كار مي كنم

كار

و از سنگ الفاظ

برمي افرازم

استوار

ديوار

تا بام شعرم را برآن نهم

تا در آن بنشينم

در آن زنداني شوم....

 

من چنينم. احمقم شايد!

كه مي داند

كه من بايد

سنگ هاي زندانم را به دوش كشم

به سان فرزند مريم كه صليب اش را,

و نه به سان شما

 كه دسته ي شلاق د|ژخيم تان را مي تراشيد

از استخوان برادرتان

و رشته  ي تازيانه ي جلادتان را مي بافيد

از گيسوي خواهرتان

 ونگين به دستهي شلاق خودكامه تان مي نشانيد

از دندان هاي شكسته ي پدرتان!

 

 

و من سنگ هاي گران قوافي را بر دوش مي برم

و در زندان شعر

محبوس م يكنم خود را

به سان تصويري كه در چارچوب اش

در زندان قابش

و اي بسا

كه تصويري كودن

از انساني ناپخته:

از من ساليان گذشتع

گم گشته

كه نگاه خردسال مرا دارد

در چشمانش,

و من كهنه تر را به جا نهاده است

تبسم خود را بر لبانش,

و نگاه امروز من برآن چنان است

كه پشيماني

به گناهانش!

 

تصويري بي شباهت

كه اگر فراموش مي كرد لبخندش را

 و اگر كاويده مي شد گونه هايش

به جست و جوي زندگي

و اگر شيار بر مي داشت پيشاني اش

از عبور زمان هاي زنجير شده با زنجير بردگي

مي شد من!

مي شد من

عينا!

مي شد من كه سنگ هاي زندانم را بر دوش

مي كشم خاموش ,

 ومحبوس مي كنم تلاش روحم را

در چارديوار الفاظي كه

مي تركد سكوتشان

در خلاء آهنگ ها

كه مي كاود بي نگاه چشم شان

در كوير رنگ ها...

مي شد من

عينا!

مي شد من كه لبخنده ام را از ياد برده ام ,

و اينك گونه ام...

و اينك پيشاني ام...

 

 

و من همچنان مي روم

با شما و براي شما

شما كه اين گونه دوستارتان هستم_

, آينده ام را چون گذشته  مي روم بر دوش:

سنگ الفاظ

براي سنگ قوافي,

تا زنداني بسازم و در آن محبوس بمانم:

زندان دوست داشتن.

 

 

دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

 

 

يار مفروش  به دنيا که بسی سود نکرد

آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود...

دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: