← صفحه بعد صفحه قبل →

 

   ... من زنده ام. به رغم تمام ناراستی ها و دشواری ها. من زنده ام . به رغم تمام تنهايی ها و افسردگی ها. تصميم ندارم بميرم. اما تصميم دارم مهاجرت کنم.

   هجرت کار قشنگی است. بهترين کاری است که هرکسی می تواند در زندگی اش انجام دهد. من می خواهم از خودم مهاجرت کنم و از همه ی آدم های دور و برم. تلاش برای ماندن کار بی فايده ای است. من می روم.

   من شبيه خيلی از شما نيستم . اما در عين حال به شما شبيه ام. همه بر اساس خواسته شان زندگی می کنند . اين طور نيست؟

   سنگ برداريد! سنگ برداريد وآماده شويد که پرتابش کنيد! آن وقت هرکدامتان که خطايی نکرده بود آن را با تمام قوا به من بزند. بزنيد. شايد اجر شما از اجر دوستداران من بيشتر باشد . به قول حلاج اجرتان دو برابر است. اجر ايمانتان را هم می بريد در حالی که حسن ظن دوستداران من تنها مستحب است. ايمان شما واجب بوده است.

   هرگز تلاش نمی کنم از بودن خودم دفاع کنم. کسی متهم نيست. کسی مقصر نيست. شما همه حق داريد.

   من يک روزی از پوسته ام بيرون می آيم خانم فقيه نازنين! روزی که من ديگر وابسته نيستم.... روزی که دوست داشتن را طلب نمی کنم...روزی که قضاوت ها تکانم نمی دهند... روزی که در فکر اثبات چيزی نباشم... روزی که محتاج و نيازمند و فقير هيچ درکی نباشم...

    دلم از نزديک ترين آدمها شکسته. چيزی را به دعا يا نفرين نمی خواهم. اما می دانم صدای اين شکستن می تواند خيلی کارها بکند. او خودش می داند که من در درون همواره نسبت به همه حسن ظن داشته ام و خصوصا آنها که دوستشان داشته ام همواره دردرونم حضور خواهند داشت... اما...:

   راستی کدام مهم تر است؟ پيوندهای خونی يا ارتباطات انسانی؟

   او که در سخت ترين روزها و شب های عمرم مرا تنها نگذاشت؟

   او که در سخت ترين شرايط مالی به من هديه ای داد که روزهايم با آن بگذرند؟

   او که برايم پول و وام جور کرد؟

    او که با من حرف زد.... حرف زد.... حرف زدو در حرف هايش تمام انرژی و توانش را به من قرض داد؟

   او که حالم را پرسيد... اين تلفن هميشه خاموش را به صدا در آوردو گذاشت در خالی سکوت اين خانه وجود انسان را احساس کنم؟

   او که به من کمک کرد؛ از خانه بيرونم برد؛ برايم جک گفت و مرا خنداند؟

   شماها آدم های خوبی هستيد.... من دوستتان دارم... من به شماها نياز داشتم و شما هابه من کمک کرديد... سارا ؛ تو بودی که به من گفتی نگران نباش ... من بالاخره می توانم چند ميليون برايت جور کنم...تعارف کردی؟ مهم نيست... ممنوم از تعارفی که هرگز از يادم نمی رود... شادی ؛ تو بودی که گفتی نگران نباش . همه چيزهايی که پهن کرديم دوباره جمع می کنيم. تو بودی که گفتی نترس! براين پول جور می کنيم...من و شوهرم تا آخرش با تو هستيم. تعارف کردی؟ ممنون ار تعارفی که هرگز از يادم نمی رود.نيلوفر؛ تو بودی که به من گفتی نترس . برايت کار جور می کنم... تلفن زدی ... تماس گرفتی... برايم پول جور کردی... مطالبم را گذاشتی توی اولويت چاپ. تعارف بود؟ ممنون از تعارفی که به داد من رسيد...

   شايد هيچ کدامتان نتوانيد به من کمک کنيد . اما من هميشه توی ترس ها و تنهايی هايم به جمله های شما فکر می کنم و اميدوار می شوم. اين باعث می شود از ياد ببرم که پدر و مادرم برای تخم مرغ های پشت پنجره مانده ی من اشک ريختند ؛ اما هرگز حالم را نپرسيدند. سال هاست از خانواده ام جدا شده ام و تا حالا نمی توانم ادعا کنم که آنها ۲۰ بار به من تلفن کرده اند. آنها هرگز به من نگفتند نترس ! ما به تو کمک می کنيم. نمی دانم در درونشان چه حسی داشته اند ؛ اما هرگز به من قوت قلب ندادندو نگذاشتند من احساس کنم کسی از من حمايت می کند. سارا! هميشه در درونم به تو فکر می کنم و به جمله ای که گفتی: گفتی اگر با چاقوی خون آلود بيايی و بگويی من کسی را کشته ام ؛ من تو را به خانه ام راه می دهم. دروغ گفتی ؟ تعارف کردی؟ ممنون از دروغ و تعارفت! متاسفم که حالا دوستت آن قدر پول ندارد که کارت تلفن بخرد و به تو که احتمالا در فشاری ؛ تلفن کند.

   می خواهم گم شوم. تنها کاری که می دانم بالاخره يک روز انجام خواهم داد رفتن است.مثل آدم های کريستين بوبن... مثل همه ی آنهايی که می روند و هرگز برنمی گردند.

    دلم گرفته است. دلم گرفته اما پشيمان نيستم. من اگر کثافت و تنفر انگيز و هرزه باشم؛ دست کم دروغگو نيستم. همينم که می نمايم. ديگران هم حق دارند از من متنفر باشند.... اما سارا! آدم های اطراف من ؛ همه حق دارند مطابق فکرشان زندگی و عمل کنند... اما من بايد مثل آنها فکر کنم و الا بايد طرد شوم.مادرم و همسرم مرا با ايدئولوژی شان معامله کردند و الحق که اجرشان دو برابر است. آنها يک روح را فنا می کنند تا روح خودشان رستگار شود. اما قرآن نخوانده اند... نمی دانند قتل نفس راه بازگشت ندارد... نمی دانند شايد برای خدا روح کثيف من بهايی داشته باشد. نمی دانند که من قتل نفسا يعنی چه. مادرم مرا شکنجه داد. مرا تنها گذاشت. در تمام مقاطع زندگی ام و نمی دانم آيا به بهشت خواهد رفت يا نه.

    از همه ی شما که اين نوشته را می خوانيد تقاضا می کنم اگر دلتان می خواهد به من بد و بيراه بگوييد آن را برايم نفرستيد. من بد و بيراه شما را جدی می گيرم ! هنوز نتوانسته ام به بلوغ برسم.

 

سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٤ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: