← صفحه بعد صفحه قبل →

        من بالاخره تصميم خودم را گرفتم. خداحافظ ! اين بهترين کاری است که می توانم بکنم. بعد از تمام بررسی ها به اين نتيجه رسيدم که بايد حذف شوم. حالا که شرايط مرا مجبور به حذف بسياری از خواسته ها و نيازهايم می کند، حالا که مجبورم تمرين جدايی و تنهايی کنم، حالا که در همه ی ابعاد زندگی ام مجبور به سانسور هستم، چه بهتر که اثری و نوشته ای هم از من نماند .

 

       من تنها به  بهانه ی عشق می توانستم به زندگی نگاه کنم. افسوس که «چشم های کودکانه ی عشق مرا ، با دستمال تيره ی قانون بستند » . بنا بر اين چاره ای نيست جز اين که به حاشيه بروی . من هم انزوا را به دروغ ترجيح می دهم ، چون دلم نمی خواهد تظاهر کنم.

 

       حالا ديگر راحت باشيد . من محو می شوم . ناپديد می شوم. گم می شوم و ديگر لازم نيست انتقادهايتان را به نام مستعار بگوييد . تلاش شما برای به انزوا کشاندن من به نتيجه رسيد . ديگر مجبور نيستيد نک و نال مرا بشنويد .

 

      يک قلب، يک عشق، يک مادربزرگ ، يک مجسمه با شما خداحافظی می کند و برای تنفر شما احترام قائل است . موبايلم کم کم در دسترس نخواهد بود. ديگر نمی توانم به کافی شاپ و رستوران بيايم. ديگر پول ندارم. وقت ندارم . حوصله ندارم.

 

 

دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۳ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

         هيچ باوری نداشتن

         منتظر چيزی نبودن

         اميد داشتن به آن که روزی اتفاقی بيفتد.

 

         کلمه ها از زندگی ما عقب هستند. تو هميشه از آن چه من از تو انتظار داشتم جلوتر بودی. تو هميشه غير منتظره بودی.

 

         نمی توانم اين حرف را نزنم . نمی توانم نگويم. هميشه که نبايد غر بزنی! گاهی می شود متشکر و خوشحال بود .مثل حالا... حالا که به رغم مزخرفاتی که بعضی ها از زور بزدلی بی نام می نويسند، از حضور و بودن بعضی ها خوشحالی.

        می خواهم همين جا ، از حضور و توجه بعضی آدم ها در زندگی ام تشکر کنم. اين روزها که من اسمشان را گذاشته ام روزهای تنهايی ، فرصت خوبی بودند تا من باز هم به اهميت شما پی ببرم و بفهمم که چه طور آدم ها با هم متفاوت اند:

       متشکرم از تو که همه ی لحظه های خالی مرا پر کردی... از تو که کلمه به کلمه ، همراه پايان نامه ی من ، آمدی... تو که در اوج خستگی ، جمله ها را برايم خواندی و کار مرا ، به خودت ترجيح دادی... تو که به خاطر کتابی که من می خواستم ، تا ديروقت کتاب فروشی ها را گشتی، فيش بانکی ام را پرداخت کردی ، ثبت نامم کردی، مرا بردی بيرون تا تنها نباشم و خلاصه با بودنت ، نگذاشتی احساس تنهايی کنم...

     ممنونم از تو، کليد روح من ، که با تلفن ها ، پيام های کوتاه روی موبايل ، آن افطاری صميمانه ، پيشنهاد های عالی و محشر ، احوال پرسی های از ته دل و خلاصه با آن صدای زنگدار پر انرژی، خالی روزهايم را پر کردی...تو که همه جا حضور داری . دنيا مثل يک پل چوبی بين من وتوست . پلی که از ازل آن را پشت سر گذاشته ايم....

      سپاس از تو ، دوست گمشده ی تازه پيدا شده ، که با وجود همه ی دلتنگی ها و فشار های درونی و شخصی ، لحظه هايت را با من تقسيم کردی... ممنون از افطاری های صميمانه، جملات صميمانه، ممنون از تير اندازی و دود سيگارت .. ممنون از عشق با حال و احمقانه ات... ممنون از حس های غريب دو هفته فرو رفتن در غاری که به من اجازه ی ورود به آن را دادی...

     منون از آقای همکار .... که بلد است خوب و باور پذير تعارف کند و آدم را از حس غربت و تنهايی در بياورد.... تلفن های مهربانانه ی شما حسابی حالم را جا می آورد....

      ممنون از دوست با مرام محمد، که صادقانه احوال آدم را می پرسد...مرام ، اصلا ذات شماست....

     

     نمی دانم... اما می دانم که اين جور وقت ها آدم حساس تر می شود و معمولا از آنها که توقع ندارد چيز های عجيبی می بيند... آنها که ازشان می خواهی تنهايت نگذارند، تنهايت می گذارند و بعضی ها که توقعی ازشان نداری، حسابی بهت حال می دهند... مهم نيست... هيچ چيز مهم نيست. هيچ چيز جز گلی که بعد از اتمام دنيا چيده شده، جز رز زردی که در دست های بلند گذاشته شده، يک کلام عاشقانه يراست ، سر انجام يک کلام صادقانه، اهدا شده در سکوت، پذيرفته شده در سکوت - رز زردی پژمرده در يک ليوان مسواک....

      

    

دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

    دنيای مجازی ... دنيای مجازی و آدمای مجازی... آدمايی که که چشمای بی حالشونو می دوزن به صفحه ی کامپيوتر و ديگه هيچ چيزو نمی بينن...اونا ديگه صداها رو هم نمی شنون...همه چيز براشون يه صفحه کليده و کارت اينترنت که شب و نصفه شب ، از زير سنگ هم که شده پيداش می کنن و اون صدای جيغ وار کانکت شدن رو در می آرن.

     دوستم می گه من حال نمی کنم . چشمام درد می گيره . نمی تونم زياد اينجا بمونم. زنگ می زنه برای عذر خواهی. می گه ببخشيد . همين قدرم حق نداشتم . کامپيوترو دوست نداره وقتی رابطه ی آدما رو می کشه.

     هيچ کس نمی مونه. می گن تو سنگسار شده ای. می گن بيا با خدا حرف بزن. می گن توبه کن. می گن از اين روزا استفاده کن . نشستن اون بالا ، جای خدا. دوستم می گه خدايا شکرت که هستی...شکرت که هر لحظه هستی... می خنده.  خدا رو می بينه. نه از وسط آتيش که از لای درختای زرد و قرمز پاييزی.

      تو نيستی. نيستی که حال منو ببينی. از هيچ چی خبر نداری... دور شديو دور. خدا رو هم با خودت بردی. خدا رو چند خريده بودی؟ چطوری تونستی اونو مال خودت بکنی؟

 

 

پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

 

      چرا اينجا خبری نيست؟

چرا باشه؟ خبری نيست جز يه آدم فراموش شده که می خواد فراموش کنه. ماه رمضون هم به دادش نمی رسه . زندگی بقيه همين جور جريان داره و خبری نيست.

 

دوستش می گه چرابرات مهمن؟

دوستش می گه بيا بريم هات چاکلت يه چيزی بخوريم.

دوستش خسته س ، تازه از سر کار اومده ، می گه بيا بريم قدم بزنيم بارش شهاب ببينيم.

دوستش می گه خوب باش.

دوستش يه فرق مهم داره: به خاطر اون می خواد بره هات چاکلت، نه چون خودش دلش می خواد.

دوستش می گه چه خبر؟می گه کثافت. می گه سلام دوست خوشگلم .چرا فين فين می کنی؟ می فهمه گريه می کنه همه ش.

دوستش می گه چرا زنگ نمی زنی؟ نگرانه. می پرسه. اون حاضره برای اينکه با دوستش حرف بزنه از چهار راه پارک وی تا خونه رو ده دقيقه ای بياد. آخه اون می پرسه.

دوستش رو می پيچونه. حوصله ی بارش شهاب و هات چاکلت نداره. می مونه خونه و تا صبح گريه می کنه. افسرده س و اين اصلا اهميتی نداره.

 

 

جمعه ۱ آبان ۱۳۸۳ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: