← صفحه بعد صفحه قبل →

    توي تاكسي، محل كار ، دست زن هاي خانه دار و مردهاي شاغل، يك جلد كتاب آبي رنگ هست: عادت مي كنيم. توي يك مدت زمان كوتاه كتاب به چاپ چهارم رسيده و همين مي تواند نكته ي قابل تاملي باشد. در يك روز گرم تابستاني ، عادت مي كنيم را مي خوانم . كتاب مثل نوشته هاي ديگر زويا پيرزاد است . همان نثر و همان شيوه. فضا با فضاي داستان قبلش فرق دارد اتفاقات در تهران امروز مي افتند.... مي شود گفت تهران همين امسال. عادتها ، كلمات ، فضاها و ادمها متعلق به همين روزها هستند. بازار تجريش و رستوران ها و خيابان هاو مغازه ها. شخصيت ها هم مال همين دور و بر ها. نثر داستاني خوب . فضاسازي و صحنه پردازي خوب . كلمات شسته رفته و بي دست انداز... اما خب ! چه مي شود كرد كه از وسط داستان همه چيز مشخص و رو است: اين آرزو خانم مي خواهد با سهراب زرجو ازدواج كند. پس همه ي عوامل بسيج مي شوند كه اين هدف محقق شود و  تا جاييكه ممكن است به شكلي آرماني و مقدس جلوه كند... ماه منير كه زني مادي و ظاهر بين است... آيه كه يك بچه ي امروزي و احساساتي است ( گرچه تا حد ممكن از طريق نوشته هاي وبلاگش توجيه شده) شيرين هم كه عقده اي و ضد مرد..بيچاره چون اسفنديار ولش كرده و رفته نسبت به هر چي مرد است بدبين شده! اين جور ادمها كه نمي توانند كمالات مردي مثل سهراب را ببينند... اين است كه كوركورانه مخالفت مي كنند... كه البته مخالفتشان هم مهم نيست ، چون آرزو بالاخره راهش را پيدا مي كند و اسفنديار هم با تلفن زدن معجزه وارش به كمك او مي آيد.

     نمي دانم چرا خانم پيرزاد از جمع كردن پايان داستان هايش عاجز است . پايان داستان او يك پايان ايراني و فارسي است. زني كه او با شخصيت ردازي مفصل ، او را آدمي مستقل و آزاد انديش جلوه داده است ، چون از فشار زندگي و توقعات بي پايان مادر و دخترش خسته شده ، و چون بسيار نسبت به مسايل اجتماعي حساس است و نمي تواند تنهايي همه كس را از اعتياد و دزدي و.. نجات بدهد ، بالاخره بايد كمي استراحت كند . اينجاست كه مردي با اسب سفيد از راه مي رسد و با كليد جادويي اش همه ي قفل ها را باز مي كند1 اين مرد همه چيز تمام است: پولدار!( كه براي خانم گوشي بخرد و ببردش رستوران هاي كلاس بالا) دانشمند و فهميده ( كه رفته خارج و درس پزشكي را ول كرده و در حد خود ندانسته و در مورد درمان بيماري هاي روح و جسم از دوست صاحب كلينيكش هم تواناتر است) خوش سليقه ( كه خانه رويايي كلنگي را بهتر مي پسندد) مردي است كه بلد است با همه به زبان خودشان حرف بزند ، مردي خير كه همه توانش را به كار مي گيرد تا برادر تهمينه را از اعتياد نجات دهد و حتي دست به اعمالي زاهدانه هم مي زند و يواشكي مي رود قفل ها ي خانه شان را تعمير مي كند و كنتور برق را هم ، به آدم درس اخلاق مي دهد كه خانم تيتيش ماماني ، گاهي سوار اتوبوس  شو تا بفهمي درد مردم چيست و آدم را مي برد ديزي خوران در پايين شهر تا فكر نكني كه فقط رستوران هاي خصوصي بالاي شهر را بلد است... آخر كدام زن خري به چنين مردي نه مي گويد؟ نمي دانم چرا همه چيز بايد به اين موجودات فوق العاده ختم شود و دست آخر همه ي زنها زندگي شان را بسپرند به اين آقايان جنتلمن و فوق العاده... ! حتي زني مثل آرزو هم با همه شير مردي اش! بايد به آقا سهراب بچسبد..... كاش دست كم نويسنده دلايل عميق تري را براي اين چسبندگي ذكر مي كرد و يا اگر آنها را مد نظر داشته بهتر پرداختشا مي كرد... مثلا اين كه آرزو به عنوان يك زن چه خلاها و نيازهاي نهفته اي داشته كه مثلا سهراب قادر به برآوردنشان بوده ... اينكه مثلا نياز جنسي داشته . كه احتمالا يكي از مهم ترين نياز هاي زني در شرايط اوست و ناديده گرفته مي شود.. اما از آنجا كه ما در ايران زندگي مي كنيم و اينجا همه چيز تحت نفوذ تابو هاست ، يك زن جز براي نصب تابلو به ديوار و كمي استراحت در خانه و آشپزي براي مرد محبوبش، نياز مهم ديگري ندارد و نيازهايش همه آرماني و مقدس و معنوي اند و زنانگي مقدس او را تقويت مي كنند... كاش دلايل نياز آرزو به يك مرد ( كه ناديده گرفتن اين نيازهاي متقابل اصلا درست نيست و احمقانه است ) نيازهاي واقعي تري بود و حالا كه آرزو زني متعلق به قشر بالاي اجتماع به لحاظ مالي و تحصيلي و.. است ، دست كم شجاعانه تر درونيات خود را در خلال قصه بيرون مي ريخت و اين همه معمول و متعارف باقي نمي ماند....

     عادت مي كنيم مي خواهد بگويد كه ما عادت مي كنيم وچيزي بيشتر به دست خواننده ي امروز نمي دهد... همين طور كه زن قصه چراغ ها را من خاموش مي كنم هم عادت مي كند و بر مي گردد سر خانه و زندگي اش.. اما در همين جامعه ايراني با همين محدوديت ها و ويژگي ها خيلي ها عادت نمي كنند و دست به كارهايي خلاف عادت مي زنند...

   شايد من هم به عنوان زني ايراني خيلي اوقات در انتظار تلفن اسفنديار بوده ام ، اما  دست كم مي دانم كه دليل نيازم به اسفنديار چيست و البته كه اين دليل با دليل آمدن سهراب به زندگي آرزو فرق مي كند....

..  

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

اين عشق

به اين سختي

به اين تردي

به اين نازكي

به اين نوميدي،

 

اين عشق

به زيبايي روزو

به زشتي زمان

وقتي كه زمانه بد است،

 

اين عشق

اين اندازه حقيقي

اين عشق

به اين زيباييبه اين خجستگي به اين شاديو

اين اندازه ريشخند آميز

مرزان از وحشت چون كودكي در ظلمات

و اين اندازه متكي به خود

آرام مثل مردي در دل شب ،

 

اين عشقي كه وحشت به جان ديگران مي اندازد

به حرفشان مي آورد

و رنگ از رخسارشان مي پراند،

 

اين عشق بز خو شده _ چرا كه ما خود كمينشيم-

اين عشق جرگه شده زخم خورده پامال شده پايان يافته انكار شده از ياد رفته

-چرا كه ما خود جرگه اش كرده ايم زخمش زده ايم پامالش كرده يم

تمامش كرده ايم منكرش شده ايم از يادش برده ايم ،

اين عشق دست نخورده ي هنوز اين اندازه زنده و سراپا آفتابي

 

از آن تواست از آن من است

اين چيز هميشه تازه كه تغييري نكرده است ،

واقعي است مثل گياهي

لرزان است مثل پرنده اي

به گرمي و جانبخشي تابستان.

ما دو مي توانيم برويم و بر گرديم

مي توانيم از ياد ببريم و بخوابيم

بيدار شويم و رنج بكشيم و پير شويم

دوباره بخوابيم و خواب مرگ ببينيم بيدار شويم و بخوابيم و بخنديم و جواني از سر بگيريم،اما عشق مان به جا مي ماند

لجوج مثل موجود بي ادراكي

زنده مثل هوس

ستمگر مثل خاطره

ابله مثل حسرت

مهربان مثا يادبود

به سردي مرمر

به زيبايي روز

به تردي كودك

لبخند زنان نگاهمان مي كندو

خاموش با ما حرف مي زند

ما لرزان به او گوش مي دهيم

وبه فرياد در مي آييم

براي تو و

براي خودمان، به خاطر تو ، به خاطر من

و به خاطر همه ديگران كه نمي شناسيشان

دست به دامنش مي شويم استغاثه كنان

كه بمان

همان جا كه هستي

همان جا كه پيش از اين بودي.

حركت مكن

مرو

بمان

ماكه عشق آشناييم از يادت نبرده ايم

تو هم از يادمان نبر

جز تو در عرصه ي خاك كسي نداريم

نگذار سرد شويم

هر زوز و از هر كجا كه شد

از حيات نشانه اي به ما برسان

دير ترك ، از كنج بيشه اي در جنگل خطره ها

ناگهان پيدا شو

دست به سوي ما دراز كن و

نجات مان بده.

 

                                                         ژاك پره ور

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۳ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →

     اومدم برای اونايی که دزدکی و يا آشکار منو کنترل می کنن يه گزارش عملکرد بدم. بگم نه!من خوب نمی شم . ديگه خوب شدنی نيستم. توقع نداشته باشيد به سه تا سوت و يه لبخند، با مهمونی و رقص، با گردش و تفريح و چه می دونم حتی با تحقيق و ترجمه، با درس خوندن برای دکترا ، گزارش نوشتن، خوندن و خلاصه هر کاری که فرض کنيد ؛ من بشم ی آدم نرمال.... بر خلاف نظر تو دوست عزيز که اينا رو می ذاری به حساب صعف من و نه حسادت ديگران ، بايد بگم که نه... خودت يکی از همونايی که حسادتت رو لا به لای همون چند کلمه ای که نوشته بودی ، جا گذاشته بودی... آدم تيز هوشی نيستی. و گرنه اين قدر ناشيانه حرف نمی زدی. من ديگه چيزی برام مهم نيست. نمی خوام کس رو متقاعد کنم . نمی خوام بحثی باکسی بکنم... اونقدر رنج کسيدم از دست روابطم که ديگه روحم الينه شده. اين غصه ها هم ديگه به خاطر کسی نيست. به خاطر خودمه. با صراحت اعلام می کنم که پشسمون نيستم از شيوه ی بودنم ، گرچه شما هرگز نفهميدش.... من فقط می دونم که بايد رم . بايد از اين فضاها دور شم . بايد از همه تون بکنم... بايد برم جايی که ظرفيت درک من و افکارمو داشته باشه . من می خوام تو يه فضای باز نفس بکشم؛ جايی که همه چيز و همه کس نقش تهديدگرو نداشته باشن... جايی که وابستگی های منو هم کم کنه. جاييکه بشه توش بر اساس طبيعتت زندگی کنی و مجبور نباشی مدام به خاطر بودنت به همه جواب پس بدی... احتمالا کسانی وجود دارن که بتونن منو همين جور که هستم دوست داشته باشن. کسانی که نخوان منو به شکلی که خودشون می خوان در بيارن.. . اونوق دوست عزيز! من اونجا پيشرفت می کنمو حسادت های امثال تو همنمی تونه کاری در باره م بکنه... من اونجا با آزادی به کاری که دوست دارم دست می زنم :می نويسم. اين تنها چيزيه که می خوام . می خوام آدم کمتر احساساتی ای باشم و يا دست کم احساساتم به کنترلم در بيان . در اون صورت شروع می کنم به نوشتن ؛ بدون اينکه مدام از تلوزيون و راديو و تريبون ها ی عمومی و خصوصی و زمين و هوا تهديد بشم. شما ها راه نفس منو می بندين. من دلم می خواد توی هوای تازه نفس بکشم....

    غريبه که تونستی منو به حرف بياری!کاش جراتشو داشتی که اسمتو بنويسی. چرا آدمای مثل تو ترسو ان؟

 اما برای همه ی اونايی که دوستشون دارم يه شعر می نويسم که دلشون تازه بشه:

        خدای را

           مسجد من کجاست

                             ای نا خدای من؟

در کدامين جزيره ی آن آبگير ايمن است

که راه اش

از هفت دريای بی زنهار می گذرد؟

 

«-اينک دريای ابرهاست...

اگر عشق نيست

هرگز هيچ آدميزاده را

تاب سفری اينچنين

                       نيست!»

چنين گفتی با لبانی که مدام

پنداری

         نام گلی را

           تکرار می کنند.

 

خدای را ناخدای من!

مسجد من کجاست؟

در کدامين دريا

کدامين جزيره؟ـ

آنجا که من از خويش برفتم تا در پای تو سجده کنم

و مذهبی عتيق را

چونان موميايی شده يی از فراسوی قرون

به وردگونه يی

جان بخشم.

 

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت

                     آنجا

مرا

مزاری بنا کن!

 

                              احمد شاملو

پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: