← صفحه بعد صفحه قبل →
اين فمنيست بودن من بيشتر از اين که مساله ی خودم باشد ؛ مساله ی دور و بری هايم است . آ دمهايی که يا واقعا نمی دانند چه بلايی بر سرشان آمده و يا اصلا متوجه نيستند که که دارندچه بلا يی سر خودشان می آورند و يا اينکه می دانند و فرا فکنی می کنند.... توی اين قضيه از همه چيز بدتر اين است که ببينی آدمهای روشنفکر در دام مرد يا زن سالاری گرفتار شده اند و اين اسارت را هم مدام به شکل بچه گانه ای توجيه می کنند. متاسفم که نمی توانم صراحتا درباره ی چيزی که حس می کنم بنويسم ؛ اما به نظرم آ ن کسی که در اين ميان جدا بايد محکوم و محاکمه شود « مظلوم » است نه ظالم چون اين مظلوم بد جوری به ظالم مجال داده و اتفاقا همين اشتباه تاريخی تطبيق دادن خود با شرايط است که باعث اين همه خسران شده و دو طبقه ی مجسمه ساز و موم را ايجاد کرده و چه جالب که تکرار بعضی چيزها د رتاريخ با عث می شود آدمها آنها را به عنوان حقيقت بپذيرند نه اشتباه وکم کم خودشان هم باورشان شودکه جريان آ ن طوری است . هر روز هم جنسان خودم را می بينم که به بهانه ي عشق و تطابق و سياست مداری و محبت و لطافت ؛ بزرگترين اشتباهات عمرشان را مرتکب می شوند و خودشان را با واژه های فريبنده گول می زنند و من در اين ميانه مدام حنجره ام را پاره می کنم تا يک گوشه از هويت رنگ باخته و فراموش شده شان را بهشان نشان بدهم و سعی کنم نگذارم اشتباه کنند...
سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
ما ديوونه ايم ... ديوونه .... آ خ که چه عالمی داره ! يک سال و نيمه هی برای خودم اين شعر رو می خونم: دلا ديوانه شو ديوانگی هم عالمی دارد .. ديووووووووونه ! توی همين دوران بود که منصور هم اون ترانه ی معرو فشو تقديم جامعه ی بشری کرد...! توی همين دوران ديوونگی ... من اول ديوونه شدم . بعد تو هم ديوونه شدی ... تو رو می گم . «ش» . ما الان ديوونه ی ديوونه ايم . من می فهمم کارای تو چه معنايی دارن . می فهمم چطور حرف هايی می زنی که با يه تلفن پسشون می گيری ... رام می شی .. خر می شی .. می فهمم که چطور يه لحظه تو اوجی ؛ لحظه ی بعد چنان تو اعماق فرو می ری که کسی نمی تونه بيرون بکشتت. کسی نمی تونه کمکت کنه . من فقط می فهممت . ميگم می فهمم. اين تنها کاريه که از دستم بر می آد . می تونم تمام لحظه های ديوونگيتو به چشم ببينم . می بينمت که سوار ماشين ؛ از اين سر شهر می ری به اون سر شهر . ساعتو نگاه نمی کنم. چون ممکنه هر موقعی از شبانه روز باشه . مثلا ساعت دو نصفه شب . می بينمت که داری می ری و سرتو تکيه دادی به شيشه . گريه می کنی . من اشکاتو می بينم . ميدونم ممکنه سر اون کوچه ی بن بست ايستاده باشی تا صبح . گوشی تو دستته و با من حرف می زنی . من گوش می دم . تو خيره شدی به پنجره . من اون لحظه ها رو که نشستی روی مبل و داری سياوش قميشی گوش می دی ؛ می بينم . چشماتو می بندی و می خونی .. می دونم . يا جزيره س يا چه می دونم . يکی ا زهمون ترانه ها که برای ديوونه ها معنا داره .... صد بار .. هزار بار ... اون قدر که ديگه سرت گيج می ره از شنيدن ... می بينمت که همه جا رو قشنگ کردی . نور ملايم ... بو های خوب ... همه ی قشنگی هايی که بشه تصور کرد . تو همه چيز رو فرا هم می کنی . به قيمت هيچ چز فکر نمی کنی ... تو ديوونه ای مثل خودم و تو عالم ديوونگی همه چيز حله . می دونم الان تو قله ای اما فردا صبح ممکنه که جزر گمت کرده با شه . همه چيز اون قدر معنايی و حسيه که هيچ کس نمی تونه بفهمه . فقط بايد ديوونه باشی . مثل من . مثل تو . اما يه فرقی بين من و تو هست . تو ديوونه می شی در حالی که منم ديوونه م . من اما سعی می کنم ديوونگی تو رو بفهمم در حالی که کسی ديوونگی منو نمی بينه . ما هر دو ديوونه ايم ؛ اما من تو ديوونگی هام تنهام . هميشه تنها بودم ... تنهاييی داره منو می کشه . تنهايی بدتر از ديوونگيه . undefined
پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
چون من زيادی زود اومدم نکنه از شعر قبليم با بی تفاوتی عبور کنين ؟ اول مطالب قبلی بعد مطلب جديد!



خوب !... چه توقعی داريد از يک آدم مثل من که بيشتر وقتها دلش گرفته و آنقدر پر رو هست که حالتهایش رابرای بقيه تعريف کند؟
من توی اين مدت «خاطرات سيلويا پلات » را می خواندم... چند روزی بود که گرفتارش بودم... خوب است بدانيد اين کتاب را « مهسا ملک مرزبان » ترجمه کرده که اتفاقا از دوستهای خوب من و مترجم بسيار خوبي است . بايد بگويم که برای ترجمه ی کتابی حدودا ۵۰۰صفحه ای آن هم از شاعری مثل پلات ؛ باآن همه پيچيدگی که در ذهن و روحش دارد ؛ زحمت زيادی کشيده . ( دارم مفتی مفتی براش تبليغ می کنم ... که البته ارزشش رو داره ....) اما مساله ای که می خواستم بگويم چيز ديگری است . من با تمام وجود اين کتاب را خواندم تنها برای اينکه بفهمم آدمی مثل پلات چرا خودکشی کرده . تمام فرضيه ها را در نظر گرفتم : آيا تد هيوز (همسرش) مقصر بوده ؟ گرايشها ی فمنيستی اش ؟ اجتماع ؟ جامعه ی منتقدين ؟ ويا ضعفهای شخصيتی خودش ؟ با يک جور لذت خاص کتاب را می خواندم . دلم می خواست به لحظه ی خودکشی اش برسم ؛‌انگار آن لحظه برای من هم لحظه ی تعيين کننده ای بود . شايد چون داشتم برای خودم ؛ برای بودن خودم دنبال دليل می گشتم ... کتاب تمام شد و به مهسا زنگ زدم : من جوابم را نگرفتم .
سيلويا پلات مثل من است . دردها و دغدغه هايش از جنس دردها و دغدغه های من اند . چه زجری می کشيدم از اينکه می ديدم او اين همه برای زنده ماندن تلاش می کند و موفق نمی شود . من مثل مهسا فکر نمی کنم که علت ياس سيلويا رد شدن آثارش از سوی ناشران بود ... اين مساله رای او سخت بود اما سيلويا با سر سختی ادامه می داد . باز هم آثارش را برای مجلات و ناشران می فرستاد... چيزی که سيلويا پلات را به آخر خط رساند؛فاصله عميق او با آدمهای عصر و نسلش بود که تاب او را نمی توانستند آورد و خود او هم قادر به تطابق پیدا کردن با آ ن همه تفاوت نبود ... والا سيلويا پلاتی که پس از مرگ این همه مورد تحسین قرار می گيرد مگر چه فرقی با سيلوياپلات زنده دارد؟
بارها به تصوير او در کتاب خيره شدم ... آن چشم ها چه دردی را در خود پنهان کرده بودند؟آن همه تلاش آن همه انگيزه و شعر ؛ آن قدرت جادويی چرا به او کمک نکردند؟ ياد ويرجينيا وولف می افتادم و جالب اينکه که سيلويا هم او را دوست داشت . شاید سيويا هم مثل وولف از چشيدن لذت زندگی مرگ را بر گزيده و يا به قول خودش:مردن هنر است ...و من آن را به بهترين شکلی انجام می دهم.


در اولين فرصت چتد تا از شعر هاشو براتون می ذارم که بخونين . ضمن اين که يکشنبه ي آينده يک جلسه ی نقد و بررسی با حضور مترجم همين کتاب و کسان ديگری که آثار پلات رو به فارسی ترجمه کردن در فرهنگسرای بانو بر گزار می شه که به تحليل شخصيت پلات هم می پردازه ....undefined
دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
تو نيستی
هوا نيست
پنجره نيست .


چه هست
بی تو
در اين خالی خلوت
- دلم -
که از نور و ترانه تهی است؟


تو نيستی
من نیستم
هيچ چيز نيست...
یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
سي سالگي ات را جشن مي گيرم
تنها
به قدر سي سال تنها
و بغضم را
پشت اشك شمع ها
پنهان مي كنم
لبم را مي گزم
مبادا بلرزد
و نفس مي كشم
بي آنكه بر آيد.

سي سالگي ات را جشن مي گيرم
تنها
و فوت مي كنم به خودم
به تو
و به اشكي كه روي انگشتت خشكيده
و فكر مي كنم كه چقدر قند
براي تلخي من كافي است
و پشت مي كنم به تو
تا نبيني
چقدر خسته
و شكسته و دلبسته ام

سي سالگي ات را جشن مي گيرم
تنها
بدون تو
بدون خودم
كه هيچ صدايي
سكوت ما را نشكست
و دعوتمان را پس دادند
و دستي بر درمان نكوبيد

سي سالگي ات را
جشن مي گيرم
تنها
تنها
تنها
و فكر مي كنم كه سي سال
براي تنها ماندنكافي است
و نمي دانم
من به سي سال اندوهم فوت كنم
يا تو به سي شمع جواني ات ...
جمعه ٧ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: