← صفحه بعد صفحه قبل →
چه چيزي داره سر پا نگهم ميداره؟ كدوم جواب؟ حقيقت اينه كه من هميشه حرفهامو فرياد زدم… اما جوابهايي كه شنيدم ، خيلي ضعيف بودن . مي گم“ جواب هايي“ كه ثابت كنم آدم بد بين و قدر نشناسي نيستم . اما نه … انگار خبري از جواب نيست..پس كو اون كه مي گفتن همه چيز تو اين دنيا جواب داره؟ كو كه مي گفتن سنگ هم باشه مي تركه؟ من همه ي كارهايي رو كه بلد بودم ، كردم… قشنگ ترين جمله هامو گفتم … بهترين شعرها رو ، عجيب ترين قصه ها رو … نوشتم . كمتر ديدم كسي اين همه جسارت به خرج بده . كمتر ديدم كسي بزنه به آب و بره تو دل دريا…
“ كيميايي “ مي تونه باور كنه اگه يه آدم مثل خودش خراب رفاقت باشه ، اون منم . من هميشه ، همه كار كردم. .. حالا هم نمي خوام گله كنم . جاي گله نيست . من همهي اينها رو به خاطر چيزي كردم كه اسمشو مي ذارم عشق . نمي دونم ديگران بهش چي مي گن .
اما خيلي بده . خيلي بده كه تو ندوني يه آدم مي تونه تا چه اندازه عاشق باشه … حيفه كه نفهمي يه آدم تا كجا مي تونه پيش بره … پاي چه چيزهايي مي تونه بايسته .. خيلي بده كه تو ندوني .
اگه بميرم ، دستم از گور مي مونه بيرون . اگه بميرم فقط دلم براي تو مي سوزه كه نفهميدي يه نفر چقدر دوستت داشته .
همه ي ديوونگي هاي عالم ، همه ي فشارها رو يكجا هل دادي تو وجود من . تو هيچ وقت نفهميدي همه ي اين كارها رو با كي كردي … تو نمي دوني اين آدم چقدر غرور داشته . چقدر ادعا . نمي دوني اين آدم كجا وايستاده بود و كجا مي خواست بره . حالا همه ي برنامه هاشو ريختي بهم . ويرونش كردي و خودت داري لبخند مي زني . به كي داري مي خندي ؟ به من ؟
خسته ام … اما خستگي هم نمي تونه منو منصرف كنه . خسته ام … اما پشيمون نيستم . تو ارزش دوست داشته شدن رو داري . حتي اگه من هيچ صدايي نشنوم.
شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
نميدانم چند روز است فرصتي براي نوشتن پيدا نكرده ام . امروز در نوع خودش يك معجزه است . ديشب يك ساعت زودتر خوابيدم و امروز انگار سر حال ترم . وقت. . . اين همان چيزي است كه من ندارم و يا كم دارم ! با وجود اين سعي مي كنم بعضي چيز ها را از ياد نبرم : اين را كه آ دم هاي ديگري هم در اطرافم زندگي مي كنند كه دوستشان دارم . اما نمي دانم چرا هيچ كدام نفهميدند من دو هفته است كه بيمارم و مدام لاغر مي شوم . فقط چند تا غريبه خيلي عادي از من پرسيدند كه چرا اين همه رژيم مي گيرم و من هم گفتم همين طوري ! انگار مجبورم خودم را با رژيم لاغري بكشم ! بگذار همه فكر كنند اينها همه به خاطر رژيم است … مثلا اينكه من ديگر حسابي خسته شده ام و ديگر توان ادامه دادن را ندارم … مثلا اين كه دل گرفتگي ام آن قدر زياد شده كه با هيچ چيز نمي توانم گرفتگي اش را باز كنم و اينكه تنهايي دارد خفه ام مي كند … من حتي به يكي دو نفر هم گفتم كه مريضم ، اما هيچ كدامشان كنجكاوي نشان ندادند كه بدانند چه ام است … و همين طوري است كه آدم مي ميرد و هيچ كس متوجه نبودنش نمي شود… چند وقت پيش توي سر رسيدم از خودم پرسيدم كه راستي اگر بميرم ، چند روز طول مي گشد كه جنازه ام را پيدا كنند؟ حالا همين حرفها شد بهانه ي سرودن يك شعر ، كه بعدا حتما برايتان خواهم نوشت .
شنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
تا به حال
كسي به تو گفته است :
چه خوب است كه زنده هستي
در آن سوي شهر؟
كسي به تو گفته است؟

دوست من ! مي خواهم نه بسراييم
ونه بسراييم
فقط زندگي كن و باش
و بگذار ترانه در دل من بجوشد
بگذار فكر كنم همه ي آدمهايي كه
در پياده رو با برگها مي روند
تويي
تا توفاني كه به من مي پيچد
باشد كه تو باشي …

از : بنفشه حجازي
شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
انگار صلاح نبود من آن چيزها را بنويسم . كلي نوشته بودم . اما با يك اشتباه كوچك ، همه اش پاك شد .
امروز روز اول كار و درس و زندگي در فضاي سال جديد بود . اما من هرگز سال جديد را اين طوري شروع نكرده بودم . با اين همه بغض . بعد از ظهر بايد بروم كلاس زبان . در تمام اين يك سال و نيم هرگز براي شروع ترم جديد ، اين همه دغدغه نداشتم . نمي دانم دارم انتظار چه را مي كشم . . . شايد انتظار يك دست را كه بيايد و براي جمله ي ناتمام من كلمه اي پدا كند يا دست كم يك نقطه بگذارد تهش . من اين طوري مي ميرم . هرگز كسي حال مرا تجربه نكرده است .
روي شانه هايت بار مسئوليتي سنگين است ، باري كه خودت تقاضاي حملش را نكرده بودي و داوطلب حملش هم نشده بودي . . . باري كه درست نمي داني محتوياتش چيست ، نمي داني از كدام سمت بايد يراي بردنش حركت كني ، چطور بايد سنگيني اش را تحمل كني. . . و اين بار سنگين است . سنگين تر از خودت ، سنگين تر از روحت ، سنگين تر از تمام بارهايي كه در زندگي تجربه شان كرده اي . . . تبديل شده به يك راز بزرگ ، كه به هيچ كس هم نمي توتني بگويي اش. داري له مي شوي . خردي . خميري . تنهايي. مثل پيامبري است انگار . پيامبري كه نمي داند چطور بايد بيايد و براي آدمهايي كه حرفش را باور نمي كنند از يك تجربه ي غريب حرف بزند . سخت است . پذيرشش سخت است . توضيح دادنش سخت است . حتي براي خودت كه كه آن را خوب احساس مي كني .. . اما در مقابل آن نگاه هاي ناباور، نگاه هاي سرزنشگر ، نگاه هاي پرسش گر ، كه طعنه مي زنند ، ارزيابي مي كنند و هرگز هم باور نمي كنند ، بايد چگار كني؟
خدايا ! اين اتفاق چه معنايي دارد ؟ اين بار سنگين تر از توان شانه را چه طور بايد به منزل برسانم؟ راستي آيا در مقصد ، كسي در انتظار من هست ؟ من احتياج به كمك دارم . اما كسي نيست كه بتواند به من كمك كند . كاش دست كم چاهي بود كه در آن فرياد كنم…
شنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
آنچه فرا مي رسد همواره نام واحدي دارد . سخن را ساده مي كنم تا چيزي از حقيقتي پيچيده را از كف ندهم :آنچه فرا مي رسد عشق است . تولد ، مرگ ، بهار ، زخم ،‌سخن راست ؤ جمله ي اينها عشق است . عشق يگانه رويداد شايسته ي اين نام است .
واژه ي عشق ، به سان واژه ي خداست: از اين واژه براي نام نهادن چيزي استفاده نمي كنم ، بلكه از آن روي آن را به كار مي گيرم تا آنچه را نمي توانم نام نهم ، لختي حفظ كنم ، تا آن را با سكوت احاطه كنم ، تا ميان آن و هر گونه هوشمندي معمول ، فضايي غير قابل عبور قرار دهم . بدان خاطر كه آنچه به زير اين نامها مي آيد همچنان به آمدن خود ادامه دهدو نيرو و كمال يابد .
قادر نيستم از چيزي جز عشق سخن گويم ، اگر چه از آن چيزي نمي دانم . كوشيده ام ، اما نمي توانم و ملال خاطر همچون جزايي عاجل در مي رسد . نسبت به هر آنچه از سنخ معلومات است بي اعتنايم . حتي شناختي كه از خويش دارم ، مرا از فرط ملالي عميق از پا مي افكند : خويشتن را در هيچ تصويري ، در هيچ حكايتي ، در هيچ خاطره اي باز نمي يابم… گويي هرگز اينجا نبوده ام .
كريستين بوبن


 چشماي منتظر به پيچ جاده
دلهره هاي دل پاك و ساده
پنجره ي باز و غروب پاييز
نم نم بارون تو خيابون خيس
ياد نو هر تنگ غروب ، تو قلب من ميكوبه سهم من از باتو بودن ، غم تلخ غروبه
غروب هميشه واسه من ، نشوني از تو بوده برام يه يادگاريه ، جز اون چيزي نمونده ….

تو ذهن كوچه هاي آشنايي
پر شده از پاييز تن طلايي
تونيستي و وجود مو گرفته
شاخه ي خشك پيچك تنهايي…



 فصل پاييزي من كه مي رسه فصل اندوه سفر سر ميرسه
تو سكوت خسته ي باور من سايه هم فكر جدايي مي كنه
شاخه ي سرد وجودم نمي خواد
رگ بيداري لحظه ها باشه
نفسم در نمي آد به چشم خواب نمي آد
دل من تو رو مي خواد
چشم من گريه مي خواد
تو عبور از پل خواب جاده ها روح من عشقي به رفتن نداره
تو سكوت خالي اين دل من ديگه هيچ چي جز تو جايي نداره
ذهن شبنم كه مي خواد گريه كنه فصل بارون تو چشم در مكي زنه
فصل پاييزي من كه ميرسه نفسم به عشق تو پر مي زنه
نفسم در نمي آد به چشم خواب نمي آد
دل من تو رو مي خواد چشم من گريه مي خواد

undefined

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
علا قه هيچ وقت ، عشق .
بايد دوست داشت و اضطرابي به خود راه نداد كه خوب است يا بد . ناتانائيل. من شوق را به تو خواهم آ موخت . …علاقه هيچ وقت ، عشق … مي فهمي كه اين هر دو يكي نيست . آ نچه مرا با غم و اندوه و دلهره و رنج دمساز مي كند ، بيم از دست دادن عشق است . ناتا نائيل ، دوست داشتم چنان لذتي به تو بدهم كه تا كنون هيچ كس به تو نداده است. اما در ضمن كه مالك اين لذتم نمي دانم چگونه آ ن را به تو بدهم . مي خواستم با چنان صميميتي تو را خطاب كنم كه هيچ كس ديگر تا كنون نكرده باشد . مي خواستم در اين ساعت شب ، به جايي بيايم كه تو در آن چه بسا كتابها را پي در پي مي گشاييو مي بندي و در هر يك از آنها چيزي را جستجو مي كني كه تا كنون نيافته اي . به جايي كه تو در آن منتظري و به جايي كه شوق تو از احساسي ناپايدار در شرف تبديل به اندوه است . مي خواستم خود را به تو نزديك كنم و تو مرا دوست بداري .
آندره ژيد
دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها:
← صفحه بعد صفحه قبل →
كاش واقعا مي دانستم چه چيزي برايم مهم است . هميشه فكر مي كنم مي دانم . اما نه … نمي دانم . نمي دانم اصلا دوست دارم اينجا چيزي بنويسم يا نه . نمي دانم مي خواهم با كسي حرف بزنم يا نه . نميدانم اصلا كسي هست كه بخواهد به حرف هاي من گوش بدهد يا نه . .. هي ادعا مي كنم از ديگران توقعي ندارم . اما مي بينم كه اين فقط يك حرف مفت است . نمي توانم توقع نداشته باشم چون نياز دارم . ! فكرش را بكن! كله ام پر از حرف است . پر از حسم . پر از نظر … اما هيچ كس و هيچ چيز تحريكم نمي كند آنها را بيرون بريزم . انگار اينجا تمام اعتماد به نفسم را از دست داده ام .مدام فكر ميكنم چه فايده؟ واقعا براي چه كسي مهمم است من چه نظرو احساسي دارم ؟ اصلا كه چه؟ بعد ميرسم به بن بست . بر مي گردم سر جاي اولم . افسرده مي شوم . ساكت مي شوم . فرو مي ريزم …. اما چون كسيث نيست كه اين فرو افتادن و مردن . افسردگي را ببيند و بفهمد دوباره مثل بچه ي آدم تصميم مي گيرم خوش بين و اميدوار باشم ..! احمقانه است . مي دانم . دارم به اين نتيجه ميرسم كه انگار بدجوري در خيالاتم فرو رفته ام . يك جوري كه مي ترسم نتوانم خودم را بكشم بيرون . مي ترسم آن قدر به اين خيالات خو كنم كه دنياي واقعي را گم كنم ….. آره… وضعم خيلي خراب است… اين است كه نمي دانم وبلاگ نويسي اصلا كار خوب و مفيدي هست يا نه . شايد اينجا هم شده يك جايي براي اينكه خودت را گول بزني كه تنها نيستي اما خوب كه چشمت را باز كني متوجه مي شوي كه نه . … اتفاقا به اندازه ي تمام آ دمهاي وبلاگ نويس و يا شايد خيلي بيشتر از آ نها تنهايي و تنهاتر شده اي ….
دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٢ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ توسط نعیمه دوستدار نظرات ()
تگ ها: